« ياد
آوردی
از هدايت »
از جمله شعرهاي دفتر « از اين اوستا» روي جاده نمناك است ؛
شعري كه نام يكي از آثار از دست رفتة هدايت را برخود دارد و چنان كه در پيشاني شعر
آمده مرثيه اي است براي صادق هدايت.
اخوان براين شعر مقدمه اي نيز نگاشته كه در آن
چنين مي خوانيم:
« مدتها
پس از خودكشي صادق هدايت، همين چندي پيش در اخبار او خواندم كه در ايام نزديك به آن فرجام تلخ، چندتائي آثار منتشر
نشدة خود را كه نزد اين و آن بوده ازشان مي گيرد و با آنچه از ايندست آثار پيش
خودش بوده، يكجا، در يك لحظة بحراني و خشماگين، مي سوزاند ، و از آن جمله كتابي
يا كتابچه اي بوده است يا نمي دانم چه،نامش « روي جادة نمناك » كه شايد بعضي از دوستان دمخور و
نزديك هدايت اين كتاب را نزد او ديده باشند يا نام و نشانش را شنيده اما جز آنچه
گذشت ديگر خط و خبري از چند و چون اين اثر منتشر نشده و سوختة او، ظاهراً در دست
نيست، يا ما انبوه و عامة مردم بي خبريم…»
از آن جا كه در اين مقدمه به خودكشي هدايت اشاره
شده و از داستان « روي
جادة نمناك »
و ديگر آثار از دست رفته او سخن به ميان آمده، در يادداشت زير كه برگرفته از گفته
هاي هدايت و خاطرات نزديكان اوست به گونه اي گذرا به اين موضوع ها پرداخته ايم كه« يادآوردي »*از هدايت است و اداي ديني به آن « مرد تلخ »*.
تولد: 28 بهمن 1281 - تهران….مرگ:
19 فروردين 1330-پاريس ؛ صادق هدايت؛
مردي كه
دربارة زندگي نامة خود چنين مي گويد:
« من
همان قدر از شرح حال خودم رم مي كنم كه در مقابل تبليغات آمريكايي مآبانه. آيا
دانستن تاريخ تولدم به درد چه كسي مي خورد؟
…جزئيات
احمقانة زندگيم…(و) ايـن توضـيحات هـميشه
مـرا به ياد بازار چارپايان مي اندازد كه يابوي پيري را در معرض فروش مي گذارند و
براي جلب مشتري به صداي بلند جزيياتي از سن و خصايل و عيوبش نقل مي كنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نكتة برجسته اي در
برندارد نه پيش آمد قابل توجهي در آن رخ داده نه عنواني داشته ام نه ديپلم مهمي در
دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشاني بوده ام بلكه برعكس هميشه با عدم موفقیت روبرو شده ام.در اداراتی که کار کرده ام
همیشه عضو مبهم و گمنامي بوده ام و رؤسايم از من دل خوني
داشته اند به طوري كه هر وقت استعفا داده ام با شادي هذيان آوري پذيرفته شده است
روي هم رفته موجود وازدة بي مصرف قضاوت محيط دربارة من مي باشد و شايد هم حقيقت در
همين باشد »(1)
آزردگي و دل زدگي نهفته در اين سطرها در تمام
آثار هدايت جلوه گر است ؛
چنان كه برخي نامه هاي او- كه بيانگر حالات و احوال اويند- نيز لبريز از خستگي و
بيزاري است:
«…زياد خسته و به همه چيز بي علاقه
هستم. فقط روزها را مي گذرانم
و هر شب بعد از صرف اشربة مفصل خود را به خاك مي سپارم و يك اخ و تف هم روي قبرم
مي اندازم. امـا معجز ديـگرم اين است كـه صبح باز بلند مي شوم و راه مي افتم…»(2)
«… حرف سر
اين است كه از هر كاري زده و خسته و بيزارم و اعصابم خرد شده. مثل يك محكوم و شايد
بدتر از آن شب را به روز مي آورم و حوصلة همه چيز را از دست داده ام. نه مي توانم
ديگر تشويق بشوم و نه دلداري پيدا كنم و نه خودم را گول بزنم.
وانگهي ميان محيط و زندگي و مخلفات ديگر ما ورطة
وحشتناكي توليد شده كه حرف يكديگر را نمي توانيم بفهميم ….
باري اصل مطلب اين جاست كه نكبت و خستگي و بيزاري
سرتاپايم را گرفته. ديگر بيش از اين ممكن نيست. به همين مناسبت نه حوصلة شكايت و
چس ناله دارم و نه مي توانم خود را گول بزنم و نه غيرت خود كشي دارم، فقط يك جور محكوميت قي آلودي است كه در محيط
گند بي شرم مادر قحبه اي بايد طي كنم. همه چيز بن بست است و راه گريزي هم نيست….»(3)
بيزاري و نكبتي كه هدايت از آن سخن مي گويد و او
را تا مرز خودكشي كشانده، چنان فضاي مرگ باري در داستان هايش پديدآورده كه براي
نمونه در سه داستان« گرداب »، «آیینه شكسته »و « مردي كه نفسش را كشت » -از مجموعة« سه قطره خون » با خودكشي افراد داستان روبه رو مي
شويم.
گرايش به خودكشي همواره با هدايت بوده است، چنان
كه« هميشه
مي گفته بعضي ها در همةعمر مجذوب خودكشي هستند و مقاومت آنها در برابر اين كشش
بيهوده است. »(4)
در داستان« زنده به گور » نيز مي گويد: « نه كسي تصميم به خودكشي نمي گيرد.
خودكشي با بعضي ها هست، در خميره و سرنوشت
آنهاست،نمي توانند از دستش بگريزند.»(5)
گرايش به خود كشي و مرگ در هدايت چنان نيرومند بوده كه در سال 1307 اقدام
به خودكشي كرده و خود را به رود مارن- رودي كه در نزديكي پاريس به رود سن مي ريزد-
مي اندازد كه او را نجات مي دهند.
هدايت در نامه هاي خود از اين خودكشي نافرجام با
تعبير« ديوانگي »و « كمدي دراماتيك » ياد كرده است.
تقي
رضوي -
از دوستان
هدايت -
در اين باره چنين مي گويد:
«
صبح آن روز هدايت را تو يك كافه در مركز پاريس ديدم، خيلي گرفته به نظر مي رسيد.
زياد حرف نزد و بيش تر از معمول نوشيد. در آن وقت اسباب و اثاثيه اش در « كشان » بود كه هنوز از محلات حومة پاريس
محسوب مي شد. موقع خداحافظي، چند كاغذ به هم داد تا براي دوست و اقوامش در تهران
پست كنم. اين بيش تر نگرانم كرد و خواستم تعقيبش كنم اما تو شلوغي مترو او را گم
كردم. آخرش رفتم پيش نصرالله انتظام (دبير دوم سفارت در پاريس) و گفتم كه رفتار
هدايت نگرانم كرده بعد دوتايي يك راست رفتيم « كشان » تا او را ببينم كه خانه نبود اما
اثاثيه اش را بسته بود. روز بعد از تلاش ناموفق او براي خودكشي باخبر شديم.
رضوي سپس نقل ماجرا را از زبان هدايت تعريف
مي كند: « تو
پاريس … كه از تو جدا شدم يك راست
رفتم به يك كافه اي در « كشان » چند گيلاس ديگر هم زدم حساب را
پرداختم و بقيه اش را انعام دادم، بعد رفتم يك نقطة پرت افتاده كنار رودخانه « مارن » و از بالاي يك پل قديمي شيرجه زدم
آن تو، نمي دانستم كه يك جفت جوان در قايق زير پل سرگرم معاشقه اند. جوانك فوري
پريد و مرا بيرون كشيد. (هدايت شنا بلد نبود)…»(6)
به هر روي هدايت اين بار از مرگ مي رهد و ديوانگي
اش به خير مي گذرد (7)؛ اما اين پايان كار نبود و انديشة خودكشي هدايت
را رها نكرد.
گفتني است كه هدايت پيش از مرگ برخي از آثار چاپ
نشده و نيمه كاره اش را از بين برد، چنان كه مصطفي فرزانه در شمارة اول مجلة« كبوتر صلح » - به تاريخ 15 اردي بهشت 1330- چنين گفته است: « روز اول آوريل كه يك شنبه بود…. به سراغش رفتم . ديدم تو زنبيل زبالة اتاقش پر از كاغذ پاره است و بعد معلوم شد سه تا رمان ، چهار تا نوول هايي را كه اين اواخر- يعني پيش از آمدن به فرنگ- نوشته پاره كرده است… من به اصرار و حتي به حيله خواستم كاغذ پاره ها را از چنگش در
بياورم ولي نگذاشت … مي گفت: ديگر نمي خواهم يك
كلمه فارسي ازم بماند- بنويسند، ديگران بنويسند، به من چه … از من
نبايد بماند ».
(8)
در ميان آثار از دست رفته يا گم شدة هدايت مي
توان به « در
جادة نمناك »
اشاره كرد كه اخوان با عنوان« روي
جاده نمناك » از آن نام برده است.
« در
جاده نمناك معروف ترين اثر چاپ نشدة صادق هدايت است كه با همة گزارش هاي متعددي كه
تا كنون از اين نوشته داده شده است هنوز اطلاع دقيق و كاملي از وجود و چگونگي آن
در دست نيست.
ونسان مونتي اين اثر را سفرنامه اي مي داند كه در
سال 1935 ميلادي(1313 شمسي) نوشته شده است. مسعود فرزاد اظهار مي دارد كه آن را
خوانده است. اميرپاكروان در مصاحبه اي مي گويد: « هدايت پس از عدم موفقيت در خودكشي و
غرق در رودخانه به فكر راه هاي ديگر افتاد و به همين جهت در پاريس كتابي به دست
آورد به نام L’Art de mourir و اين كتاب را از سنفوني مشهور شمارة 8 شوبرت (كه گاه گاه آن را
با سوت زمزمه مي كرد) بيش تر دوست و عزيز مي داشت. در اين كتاب راه هاي مختلف خودکشی شرح داده شده بود و صادق
هدايت از آن
همه دو راه را پسنديد. يكي اين كه : اگر شخص شريان خود را پاره كند و در جوي گل
آلود بگذارد خون ديده نمي شود وكار به پايان مي رسد. راه ديگر كه هميشه آن را
بهترين راه مي دانست خودكشي با گاز بود… يك بار
براي همين كار- يعني راه اول- من و او به لاهيجان رفتيم ولي جوي گل آلود مناسب و
شرايط مساعد كار فراهم نشد. داستاني كه هدايت بعدها به اسم« در جاده نمناك » نوشت محصول همين مسافرت كوتاه است... »(9)
سرانجام نيز سرنوشت هدايت با خودكشي رقم خورد و
در 19 فروردين 1330 –در
چهل و هشت سالگي -
در آپارتمان اجاره اي خود در پاريس با بازگذاشتن شيرگاز آشپزخانه به زندگي خود
پايان داد؛ چنان كه پيش از آن نيز«روزي به يكي از دوستان خود گفته بود كه خودكشي
با گاز آسان ترين نوع خودكشي هاست.
تخيلات شـيرين و كيـفي كه ايجاد مي كند، اضطراب و
وحشت مرگ را از آدم دور مي سازد.(10)
مهين فيروز- خواهر زادة هدايت - دربارة واپسين روزهاي زندگي و
خودكشي هدايت چنين مي گويد: « مرتب
منزل ما مي آمد و مي گفت درصدد هستم يك آپارتمان با آشپزخانه پيدا كنم. براي من قدري
تعجب آور بود براي كسي كه اصلاً اهميت به غذا نمي دهد بگردد به دنبال خانة با
آشپزخانه ولي فكر كردم لابد مدت زيادي خيال ماندن دارد و خانه را به هتل ترجيح مي
دهد،خصوصاً براي خواندن و نوشتن.
برخلاف آن چه تصور مي شد كه پاريس را براي زندگي
در نظر گرفته مي بينم كه براي مرگ انتخاب كرده بود.
از آزادي در فرانسه لذت مي برد و شايد خواست
لحظات آخر عمر را نفس آزاد بكشد.
روزي در يكي از كافه هاي مونت پارناس(Montparnasse) نشسته بوديم اظهار داشت:
« اگر
عرضه يا ميل تهية قصري در ديار خود نداشتم از ديرزماني در ملك خاج پرستان خانة
آخرتي براي خود زير سرگذاشته ام. »
من شوخي پنداشتم و حمل بر اين كردم كه مي خواهد براي هميشه اين جا بماند و هرگز
برنگردد ولي نمي دانستم چه مدت؟
و اما روزهاي آخر عمر او در اين شهر از لحاظ
روحيه به طوري مثل روزهاي ديگر زندگيش گذشت و با تمام ملال روحي صورتش هميشه خندان
و بذله گو و شوخ به نظر مي رسيد كه كسـي نمي توانـست حدس بـزند كه در مغز متفكر او
چه مي گذرد. ولي خيلي از نوشته هايش را پاره مي كرد يا مي بخشيد ولي چند روزي او
را خيلي گرفته ديدم.
… آخرين دفعه اي كه او را ديدم گفت: اگر از من خبر نداشتي يا ديدي ديگر در آن هتل
نيستم بدان آپارتمان پيدا كرده ام و در آن صورت خودم تلفن خواهم كرد و آدرس جديدم
را مي دهم.
… با اين كه هميشه به قول
خود وفا مي كرد، اولين دفعه اي بود كه گفت آدرسم را مي دهم و تلفن خواهم كرد ولي
همان آدرس است كه هرگز نداد و همان تلفن است كه هرگز نكرد تا يك روز صبح در يكي از
روزنامه هاي يومية پاريس تحت عنوان خودكشي نوشته بود: « نويسندة
جوان ايراني موسوم به صادق هدايت، مسكن در فلان كوچه و شمارة فلان با گاز به زندگي
خود خاتمه داد. »
آن
موقع بود كه من معني آپارتمان با آشپزخانه را فهميدم و دانستم چرا همه را یک هفته بي خبر گذاشت كه كسي مزاحم او
نشود و كسي از تصميم قاطع او با خبر نگردد و با فراغ خاطر دست به عملي زد كه از
مدتي قبل تصميم آن را گرفته بود و به مرحلة اجرا گذاشت.
… روزي
كه در روزنامه موضوع خودكشي را خوانديم با
عجلة هر چه تمام تر خودمان را رسانديم به منزل مزبور. از دربان پايين عمارت سؤال
كردم براي دانستن طبقه. جواب داد چه آقاي مهربان و خوش قيافه و خوبي بود. خانه را
از مالك براي سه ماه اجاره كرد و تمام اجاره را پيش پرداخت ولي يك هفته بيش تر
زندگي نكرد.
بوي
نامطبوع گاز در راهروهاي عمارت پيچيده بود ما رفتيم بالا. البته پليس قبل از ما
درب را شكسته بود، چون از بوي شديد گاز خبر داده بودند كه در اين آپارتمان گاز باز
مانده و كسي نيست، خطر آتش سوزي مي رود. به محض ورود خودم را به پليس معرفي كردم
كه خواهر زادة او هستم. سؤالاتي طبق قانون كرد و من در جواب گفتم اگر شما كتاب هاي
او را خوانده بوديد و اگر با روحية او آشنايي داشتيد اين روز را به آساني مي
توانستيد پيش بيني كنيد. آن ها اظهار داشتند كه بايد در حضور شما اتاق مورد دقت
قرار گيرد. پس از جست و جو ديدم يك دست لباس و پوشاك محدودي در يك چمدان بود و چهار بسته سيگارت پال مال
روي ميز و هزار و هشت صد فرانك جديد پول نقد كه درست پيش بيني كرده بود براي خريد
زمين در قبرستانPere Lachaise زيرا قبلاً در صحبت گفته بود كه آن جا را به قبرستان هاي ديگر در
پاريس ترجيح مي دهد.
جنازه
به طور طبيعي به خواب ابدي رفته بود. حتي رنگ چهره كاملاًطبيعي بود گويي خوابيده
است البته با لباس. پليس اظهار داشت كه او گاز را باز كرده و روي زمين آشپزخانه
خوابيده بود يعني روي كاشي و يك سيگارت نصفه كشيده لاي انگشت داشت. حالا بايد گفت
يا به طوري زود بي حال شده كه فرصت كشيدن و تمام كردن سيگار نبوده و يا نبودن
اكسيژن سيگار را خاموش كرده بود.
با نظر
اول متوجه شدم كه با دقت بي نظيري تمام پنجره هاي اطاق را با پنبه مسدود كرده كه
از لاي آن
هوا از خارج وارد نشود و مشاهده كردم با چه خونسردي و تصميمي ثابت، وقت زيادي براي
اين كار گذاشته كه به تمام درزهاي در و پنجره پنبه فروكند براي جلوگيري از ورود
اكسيژن.قيافة او آرام، شاد و سبك بار بود. گويي تنها موقعي است كه ديگر او ناراحتي
وسنگيني و زجر زندگي را ندارد.(11)
« رحمت
مقدم هم كه هدايت را در بستر مرگ ديده، گفته است: يك ژاكت به تن داشت خيلي تميز با
پيراهن سفيد، و شلوار هم به پا داشت، صورتش را اصلاح كرده بود. انگار مي خواسته به
مهماني برود يا در مجلسي رسمي شركت كند. لباس تميز، صورت تراشيده و موها شانه
خورده و مرتب. »(12)
دوازده روز بعد – در 19 فروردين - پس از مراسم كوتاهي در مسجد مراكشي
هاي پاريس پيكر هدايت در گورستان پرلاشز به خاك سپرده شد
*-دو
تعبير از شاملو:
-و سوگ واران دراز گيسو/ بر دو جانب رود/ « يادآورد » كدام خاطره را/ با قصيده نفس گير
غوكان/ تعزيتي مي كنند…“شبانه
(اگر كه بيهده زيباست شب)- ابراهيم در آتش”
– ودر آن هنگام / « مرد
تلخ »
سرگشته /برابر دكة ريس فروش يهودي/ تاريك ايستاده بود / انبانچة سي پارة نقره در
مشتش « مرد
مصلوب- مدايح بي صله »
1- نامه هاي صادق هدايت،محمد بهارلو(گردآورنده) نشر
اوجا، چاپ اول،تهران 1374، صص 40-41.
2- همان، ص 240، نامة هدايت به محمد علي جمال زاده در
سال 1326.
3- همان،صص 240-241 ، نامه هدايت به جمال زاده در
23 مهر 1327.
4- مجموعه آثار صادق هدايت- جلد اول، به كوشش و
اهتمام داوود (علي بابايي) انتشارات اميد فردا، چاپ اول، تهران 1383، ص 19.
5- همان ، ص 20.
6- نامه هاي صادق هدايت، صص 276-277.
7- همان، ص 139….«يك
ديوانگي كردم به خير گذشت…» از
نامة صادق هدايت به محمود هدايت در تاريخ 13/2/1307.
8- همان ، ص 358.
9- همان، صص 66-67.
10-مجموعه آثار صادق هدايت، ص19.
11-نامه هاي صادق هدايت، صص 376-380.
12-مجموعه آثار صادق هدايت، ص 18.
روی جادهء
نمناک
( مرثیه ای برای صادق هدایت )
اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت
غبارآلود کوچیده ست،
و طرف دامن از اين خاك دامنگير
برچيده ست؛
هنوز از خويش پرسم گاه:
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جادة
نمناك؟
زني گم كرده بوئي آشنا، و آزار
دلخواهي؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با
او
چنانچون پار يا پيرار؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
بتلخي باخته دار و ندار زندگي را در
قماري سرخ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون
سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جادة
نمناك؟
چه نجوا داشته با خويش؟
پيامي ديگر از تاريكخون دلمردة سودا
زده، كافكا؟
-(درفش قهر،
نماي انتقام ذلت عرق يهودي از نظام
دهر،
لجن در لج، لج اندر خون و خون در
زهر.)-
همه خشم و همه نفرين،همه درد و همه
دشنام؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت
عصياني اعصار
ابررند همه آفاق، مست راستين خيام؟
تفوي ديگري بر عهد و هنجار عرب، يا
باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آيين اين
ايام؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت؟
به
شوق و شور يا حسرت؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جادة نمناك؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش
آيينه
مگر، آن نازنين عياروش لوطي؟
شكايت مي كند زآن عشق نافرجام
ديرينه،
وزاو پنهان،بخاطر مي سپارد گفته اش
طوطي؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد برفتراك روي جادة نمناك؟
هزاران سايه جنبد باغ را، چون باد
برخيزد
گهي چونان گهي چونين.
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده
ست.
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست.
ولي من نيك مي دانم،
چو نقش روز روشن برجبين غيب مي
خوانم،
كه او هر نقش مي بسته ست، يا هر جلوه
مي ديده ست،
نمي ديده ست چون خود پاك روي جادة
نمناك.
تهران- ارديبهشت 1340
|