|
به مناسبت سالگرد درگذشت اخوان |
|
|
|
|
چهارم شهریور ، سالگرد درگذشت اخوان است.
شانزده سال از یک شنبه شبی که در شهریور شصت و نه و در بیمارستان مهر تهران مهدی اخوان ثالث چشم از جهان فرو بست و « قدم در راه بی برگشت » نهاد ، می گذرد .
اینک از پس این سالیان ، صدایش در گوش جانمان هم چنان و هنوز طنین انداز است . یادش را گرامی می داریم .
« پیام احمد شاملو به جلسه یادبود مهدی اخوان ثالث »*
به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت اخوان
باور نمی کنم که امروز سالگرد اخوانِ شاعر باشد، چون مرگ شاعر را باور نمی کنم ، اگر شاعر بمیرد ، شعر می میرد.
همچنان که مردن چراغ، به سادگی، مرگ نوراست، پس اخوانِ شاعر درنگذشته است.چون او ـ یک کلام ـ درنگذشتنی است .
جانش را نفس به نفس مایه دست جاودانگی خود کرده ، صدا به صدای ملّت خود افکنده ، مشعلش گذرگاهی چهل ساله از معبر تاریخی ما را تا قرنها بعد چراغان کرده ، به عبارتی : ماده ای ناپایدار به نیرویی پر تپش مبدل شده است .
ما همه در می گذریم . نه شکوه ای هست نه اعتراضی . امّا او داربست بلند نام و مفهوم ملّتی است که ماییم. پس به سوگش نمی نشینیم .
گرد هم آمده ایم تا نام بلندش را که هم اکنون تداعی کننده بخش عمیقی از فرهنگ ما شده است ، حرمت بگذاریم .
به او سلام می کنم . حضورش محسوس است. پیش پایش بر می خیزم .
احمد شاملو
31 مرداد 1370
*- آدینه ، شمارة 61 ، شهریور 70 ، ص 4
شعری از سیمین بهبهانی برای مهدی اخوان ثالث *
« ای ساده دل امید »
ای قهرمان عرصه شطرنجِ باخته
وز باختن حماسه مردانه ساخته
بردش همین بس است و فزونش به کار نیست
مردی که پاک باخته ، پاکی نباخته
گیرم شکست ، غبن شکستش روا مباد
بر فرق خصم اگر شکند تیغ آخته
جان وامدار خنده دیوانه وار اوست
برقی که خیره جسته و سیلی نواخته
در خامشی هنوز به گوشم خروش اوست
آن موج انفجار که دشمن گداخته
ای مرد ، مرکب تو همین کلک رام توست
افشانده یال و چابک و گردن فراخته
خود تاخت کن ، که باد به گردت نمی رسد
منشین به انتظار سوار نتاخته
گویند کهنه رندی و باور نمی کنم
ای ساده دل امیدِ به رندی شناخته .
اردی بهشت ماه 1366
• دنیای سخن ، شماره 34 ، مهر 1369، ص 55.
شعری از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای مهدی اخوان ثالث *
« درین شب ها »
برای م. امید
در ین شب ها ،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .
درین شب ها ،
که هر ایینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سِرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی .
تویی تنها که می خوانی
رثایِ قتلِ عام و خونِ پامالِ تبارِ آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمزِ آوازِ چگورِ ناامیدان را .
بر آن شاخِ بلند ،
ای نغمه سازِ باغِ بی برگی !
بمان تا بشنوند از شورِ آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خُردِ باغ
در خواب اند
بمان تا دشت های روشنِ آیینه ها ،
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرینِ این ایّامِ غارت را
زآوازِ تو دریابند.
تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووشِ این ایّام.
تو ، بارانی ترین ابری
که می گرید ،
به باغِ مزدک و زرتُشت .
تو ، عصیانی ترین خشمی ، که می جوشد،
زجام و ساغرِ خیام.
درین شب ها ،
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد ،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را ،
درین آفاقِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی .
22 / 6 / 1346
*آواز باد و باران ( برگزیده شعرها ) ، محمّدرضا شفیعی کدکنی ، نشر چشمه ، چاپ دوم ، تهران 1378 ، ص 95
|