|
متن زير ، مقاله اي ست از اخوان كه در سال 1341 در ماهنامه ء فرهنگ چاپ شده و در مجموعهء مقالات اخوان نیز آمده است . . .
آورده اند که حافظ . . . *
نام و نشانش ، تاریخ زندگی و چند و چون احوالش در چند کلمه ازینقرار است که: شمس الدین محمد پسر بهاء الدین، در اوائل قرن هشتم هجری( شاید به تقریب بین سالهای ده تا بیست بعد از هفتصد) در شیراز متولد شد ، گویند چون قرآن را از بر داشت تخلص شعری خود را حافظ برگزید، نزد دانشمندان زمان از جمله قوام الدین عبدالله به تحصیل علوم و آداب پرداخت ، با نامورانی از قبیل سلمان ساوجی ـ کمال خجندی ـ ابوبکربن زین العابدین تایبادی ـ شاه نعمة الله ولی ـ شاه شیخ ابواسحق ـ امیر مبارزالدین محمد ، شاه شجاع ، امیر تیمور گورکان ، و بسیاری دیگر معاصر بود، بعضی از پادشاهان و امیران و مشاهیر زمان را گاه در شعرهای خود ستایش کرد، سفر چندانی نکرد ، در عهد خویش مشهور و گرامی و ارجمند بود، دیوانی از غزل و دو سه تا قصیده یکی دو تا مثنوی کوتاه و چندتایی قطعه و رباعی ازو مانده است، هنر اصلی و بزرگش در غزلسرایی است، سخنش در ایام زندگیش نیز مشهور و عزیز بوده و بعد از مرگش هم حسن شهرت، شهرتی جهانگیر و روزافزون یافت،مردم اورا« لسان الغیب»و « ترجمان الاسرار » لقب دادند و محرم رازش دانسته با دیوانش فال گرفتند و میگیرند . دربارة او یکی نوشت: « هر بیتی از اشعارش آیتی است از سورة شعرا ، بلکه سوره ای است از کتاب اعجاز بلغا » ( مجالس العشاق) و دیگری نوشت: « بواسطه بلاغت و غایت شهرت بجودت لفظ و عبارات احتیاج به تعریف ناظمان مناظم سخنوری ندارد، به ماهتاب چه حاجت شب تجلی را» (حبیب السیر ) و آن دیگری نوشت:« با اسرار غیبیه و معانی حقیقیه که در کسوت و صورت و لباس مجاز باز نموده . . . هیچ دیوان به از دیوان حافظ نیست» ( نفحات الانس) و امروز نیز همه میگویند که او از بزرگترین شعرای زبان فارسی ، از آن چهار پنج تن انگشت شمار است و بقول نیما یوشیج « یکی از اعجوبه های خلقت است» ( ارزش احساسات) شعرش بهمه زبانهای لایق و توانا بگزارش احوال وحیات جمیل آدمی و بیان شعری و هنری ، ترجمه شده است، گرچه بقول قائلی:
شعر اگر معجز شماری بی بلند و پست نیست
در ید بیضا همه انگشتها یک دست نیست
اما بیان او در غزل غالبا در حد اعلای هنرمندی و زیبایی است، یکغزل او به یک دیوان از بسیاری ناموران می ارزد، بیت او بیت نیست، اقلیم است، آنهمه استقبال از قصیدة بوی جوی مولیان کرده اند، یک بیت حافظ در تضمین اول آن قصیده میارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه آن استقبال کنندگان ، بل بیش.
حافظ به سال792 ( یا1تا4) هـ.ق درگذشت و در شیراز به زمین سپرده شد، خاکش سیراب باد از بارش ابرهای نور و نوازش جاودانة ایزدی.دربارة او کتاب ها و مطالب محقق و یقینی بسیار کم است، نقل این گفتة شبلی نعمانی نابجا نیست که میگوید:« در تاریخ شعر و شاعری واقعه ای ازین اسفناکتر نیست که حالات زندگی حافظ بقدری کم معلوم است که لبهای تشنگان ذوق از آن تر هم نمی شود و اگر شاعری باین پایه در اروپا پیدا شده بود ، برای او آنقدر سرگذشت و سوانح عمری زیاد و مفصل و مبسوط نوشته میشد که حتی خط و خال تصویر آن، یک یک جلو چشم مجسم میگردید» (ترجمه آقای فخرداعی شعر العجم ج2 چاپ دوم ص 165) سخن شبلی کاملا درست است اما به جبران آن تقصیر و بعوض حقایق، دربارة حافظ افسانه بسیار آورده اند و ما در این مقاله مقصودمان فقط نقل قصه ها و ماجراهای حافظ است، نه چیز دیگر . چقدر ازین افسانه ها مطابق با واقعیت است یا نیست بکار ما ربطی ندارد، اما در حقیقت این قصه ها جزئی از وجود قهرمان اصلی آنهاست واقعیات و حقایق زندگی مادی در مورد همه تقریباً یکنواخت و با مختصری کم و زیاد، سرگذشت همه یک جور است، در سالی بدنیا آمده، چنین و چنان خور و خواب داشته اند و در سالی درگذشته اند و یا کشته شده اند، و دیگر سفرها و سکونتها و ازین قبیل. چنانکه می دانیم در زندگی مردان بزرگ دنیای معانی، آنچه مهم است اولا آثار ایشان و ثانیا بنظر من همین تاریخ آمیخته با افسانه زندگیشان است. اینکه مردمدار طی نسلها راجع بزندگی بزرگان هر طبقه از طبقات جامعه افسانه های بسیار ساخته اند، دلیل توجه و علاقه ای است که به ایشان دارند و داشته اند. چرا نظیر این قصه های راجع به حافظ فی المثل راجع به فلان و بهمان ساخته نشده ؟ ( در این باره ر.ک: بیست مقاله قزوینی ج2 ـ ازص 96ببعد)
و اما قصه های حافظ بالنسبه بسیار است، خیلی از شعرهای او موجب شده که بر اساس آنها قصه هایی ساخته و پرداخته شود، و چون این شاعر با فره ایزدی یا باصطلاح عرب « مؤمن عندالله» است، با سری مکتوم شعرش رواج فوق العاده و محبوبیت بی حصر و حد یافته ، ورای شاعری چیز دیگر داشته، حتی بعضی ابیات درجه دوم و کمترش نیز میدانی برای افسانه سازی شده، و مردم همینکه مجالی یافته اند بمرور زمان بر بنیاد ابیات او قصه ها پرداخته اند. یک «آورده اند که » یا « نقل است که» یا « گویند که» و کار تمام، دیگر به کم و کیف ماجرا و محالات و ممکنات یا حقایق تاریخی و حتی مقدم و مؤخر بودن اشخاص یک قصه و فواصل زمانی، مکانی، کار نداشته اند، و آنها که در قصه گویی چیره دست تر بوده اند خاصه هندوان، افسانه های بیشتر نقل کرده اند. مثل عبدالنبی فخرالزمانی مؤلف تذکرة میخانه، که شغلش قصه خوانی بوده است و رساله ای در فنون این شغل نوشته.
اینک ما قصص و ماجراهای حافظ را از اوان کودکی و ایام زندگی تا مرگ و بعد از مرگ در اینجا نقل و با پسند و گزینش خويش روایت می کنیم. چون مقصود ما روایت پیوسته و منظم افسانه های راجع به حافظ است ، این ترتیب را از رعایت تقدم و تأخر مآخذ، بهتر می دانیم و پس از نقل هر قصه به اسناد و مآخذ اشاره ای می کنیم.
نقل ما از کتب مآخذ بعین عبارت نیست، بلکه معانی را گزیده ایم و خود بیان کرده ایم.
1ـ آورده اند که زندگی پدر حافظ، بهاءالدین از راه بازرگانی میگذشته و خانواده و سلسلة او همیشه توانگر و صاحب مکنت بوده اند، مادر حافظ کازرونی است و خانه ایشان در دروازة کازرون شیراز بوده ، بهاءالدین که درمیگذرد ازو سه پسر میماند کوچکترین آن شمس الدین محمد ماست . تا زمانی که مال ومنالی در بساط بوده جمع ایشان جمع بوده ، اما هنگامیکه کارشان به تهیدستی میکشد، پراکنده میشوند. برادران هر یک بسوئی میروند، تنها شمس الدین با مادر میماند. مادر او بیکی از اعیان محله می سپرد تا او را بپرورد. گویند شمس الدین وقتی به بلوغ رسید از هنجارهای مربی خود خوشش نیامد، و در جستجوی کاری برآمد و سرانجام در دکة نانوائی به کسب خمیرگیری مشغول شد، لازمة این شغل بیداری شب و نیز سحر خیزی بود. قصه میگوید خوی سحرخیزی ازینجا دراو ریشه گرفت، اما خود او در غزلی گفته است:
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
در نزدیکی آن دکه نانوایی مکتبخانه ای بود که فرزندان مردم توانگر در آن مکتب به درس مشغول بودند، حافظ که هر روز از جلو مکتب میگذشت، بارها در دل آرزو کرده بود که کاش او هم بتواند درس بخواند اما تهیدستی و گرفتاری بشغل خمیر گیری حجاب این آرزو بود. با اینهمه عاقبت موفق شد که بعضی از ساعات فراغت خویش را از آن مکتب صرف كار تعلم کند و چون بسیار با هوش و صاحب استعداد بود در این امر به پیشرفتهای شگفتی نائل شد. دیری نگذشت که قرآن را در حفظ خویش گرفت و هم بنا به کشش جبلی و ذوق و شوق طبیعی با فنون ادب و عالم شعر و شاعری آشنائیها یافت. نوشته اند که درآمد شغل خویش را به چهار بخش میکرد، بخشی برای مادر، بخشی برای معلم و بخش دیگر براي مسکینان و آخر برای خودش. نقل کرده اند که در جنب و جوار محل کار و مکتب خواجه یک دکان بزازی بود که صاحبش جوانی صاحب طبع و فصیح و سخنور بود [ میرنصرالدین نام معروف به نصروی بزاز] كه گاهگاه بعضی متذوقان اهل شعر و سخن در دکة او جمع میشدند و برای خود محفلی ادبی داشتند، شعر و غزل میخواندند ، طرح سخن میکردند، نقادی و نقالی میکردند، و خلاصه درین عوالم بودند. حافظ ازین جمع خوشش میآمد و کم کم بحکم همجواری و همذوقی به محفل ایشان آمد و رفتی پیدا کرده بود و گاهی نیز از نخستین سروده ها و اشعار ابتدائی خود، که جان و جمالی هم نداشت، در آن انجمن میخواند. اما اعضای محفل نصروی بزاز با او میانه صفا و صداقت نداشتند و رفتارشان با او از مقولة تفریح و شیطنت و سخریه بود تا کم کم شمس الدین محمد در شیراز به سرودن شعرهای نابسامان و مناسب طیبت و طنز اشتهار یافت[ تنها مزیت او،و موجب راه دادنش به انجمن نصروی بزاز، صوت خوشی بود که داشت و نیز قرآنی که به حافظ سپرده بود] دو سه سالی حافظه در آن محفل هم بدان نمط که گذشت ، آمد و شد میکرد تا ازینکار خسته شد و دیگر ترک آن یاران بی صفا گفت زیرا احتمالا دل به عشقی هم سپرده بود، عشقی دور از دسترس وصال و در این ایام روزگاری با یأس و افسردگی خاطر میگذراند [ خاصه که مادرش نیز پس از بیماری کوتاهی ناگهان او را یکباره تنها و شکسته دل نهاده، برفتگان پیوسته بود] شیطنتهای اصحاب دکه نصرو و اهل شهر، یکنواختی کار و زندگی، یأس از وصال معشوق دلبند، و چه بسیار آلام و رنجهای دیگر[ از جمله سفر ابدی مادر و تنهائی دلازار] همه دست بهم داده، او را در تنگنای نومیدی و تلخکامی میفشردند، تا آنکه باری با دلی بسیار غمگین و گرفته ، و خاطری ملول و آزرده به مزار مقدس باباکوهی پناه برد و چند روزی در آنجا ماند، گویند رمضان بود و او سه روز بود که روزه بروزه پیوسته ، هیچ افطار نکرده بود، شب چهارم ـ که بنا بقول قصه گو شب بیست و سوم رمضان بود و باصطلاح بعضی از اهالی ایمان و اسلام یکی از سه شب احتمالی قدر ـ هنگامیکه خوابش برد در خواب چنان دید که گوئی شهسواری بسوی او میآید با چهره ای نورانی ، سفره ای میگسترد و میگوید« ای حافظ کلام الهی ، برخیز با ما همغذا شو، افطار کن، ما غمها را از دل تو زدودیم، و زبان ترا به سرودن خوشترین شعرها و کشف اسرار عالی و بزرگ گشودیم» و لقمه ای از آن سفره برمیگیرد و بدهان او میگذارد.
نقل است که حافظ وقتی از آن خواب بیدار شد در خاطر خویش انبساط و فرحی بیحد و حصر احساس کرد . دریای دلش مواج گشت و این غزل را چون رشته ای در و مروارید، بکناره فرستاد:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ( الخ)
گویند که این نخستین شعر موزون و بسامان حافظ بود. و حافظ شنگ و سرخوش با این غزل به انجمن نصروی بزاز رفت، اصحاب که چندی بود او را ندیده بودند باز بهوای شیطنت و طنز و طيبت ازو شعر طلبیدند. حافظ آن غزل را با حال و هنجاری سزاوار برای ایشان خواندن گرفت. اعضای انجمن لحظه به لحظه بر شگفتی و شوقشان افزوده گشت و سرانجام حیرت زده و خاموش ماندند و چون اهل شعر و آشنا به آثار شاعران بودند و از حافظ نیز دروغ و دغل ندیده و نشنیده بودند، ماجرای خوابنما شدنش را باور کردند و شعرش را نيز ازآن او دانستند، خاصه که آنچنان شعری را حد کسی نمیشناختند و خاصه که از آن پس حافظ در غزلسرایی ها و طرح های آن انجمن با توانائی تمام شرکت میکرد و هر روز غزلی بهتر از روز پیش می آورد. دیگر از آن ببعد داستان حافظ و شعرهای دلنشین او شهرة شهر شد و در محافل بزرگان شیراز نامش از نامهای بلند و ارجمند. ( تذکرة میخانه ملا عبدالنبی فخرالزمانی و بنقل ازو و بعضی جاهای دیگر).
2 ـ و اما روایتی دیگر از قصه خوابنما شدن حافظ و سرودن اولین غزل مربوط به عشق شاخ نبات. آن ترک شیرازی هندو خال است و چنانکه در افواه مردم خاصه اهل شیراز شهرت دارد، دارای تفصیلی است ازینگونه:
آورده اند که خواجه در اوایل جوانی ، هم آنگاه که به مکتب می رفت بدکان نصروی بزاز آمد و شد داشت، عاشق ترکی شیرازی شده بود[ دختر خداوردیخان یکی از خوانین توانگر شهر که چند ماهی در پائیز و زمستان خانواده را در شهر سکونت میداد و خانه اش همسایه آن دکة نانوایی بود که خواجه در آن کار میکرد آن دختر شاخ نبات نام داشت] عشق و آشنائی شمس الدین محمد و شاخ نبات از آنجا سرگرفت که بعد از ظهر ی شمس الدین در دکان تنها بود و بدرس و مشق خود مشغول. کارگران دیگر ، بقرار هر روز که بعد از ظهر یکی دو ساعت دکان تعطیل و آسودگی داشت، هر یک پی مقصودی رفته بودند، ناگاه یکی از کنیزان خانة خداوردیخان سراسیمه آمد که خاتون گلی جان بیگم با تو کار دارد. گلی جان بیگم مادر شاخ نبات بود. حافظ از کنیزک پرسید: ندانستی چکار دارد؟ گفت: نه، اما دانم که دست شاخ نبات را زنبور گزیده . حافظ دریافت که احتمالا با او چه کار دارند، جلد از جا برخاست. چنگی خمیر ترش ، خمیر مایه، برداشت، در کشکاب آغشت و چابک سوی خانة خان شتافت. او شاخ نبات را تا آنروز درست و از نزدیک ندیده بود که شاه شمشاد قدان خسروشیرین دهنان چون کبکی میخرامد و از پیش دکان میگذرد و شاید نظری نیز بیخیال براوی درویش می اندازد، اما در این دیدنها مقنعه و پوششهای دیگر و همچنین گرفتاری بکار و اشتغالات درس و زندگی ، غالبا مانع از آن بود که شمس الدین شاخ نبات را خوب و آنچنانکه باید چراگاه نظر کند. چشم پسند و خریداری بر او بگمارد و از معجزات حسن او آگاه شود.
خاتون وقتی حافظ را دید ،گفت : « کاکو، بشتاب که گلبنم آتش گرفت.» شاخ نبات بر تختی مفروش نشسته بود و با دستی دست دیگرش را ، بالاتر از جای نیش زنبور محکم گرفته بود. نشسته بود اما بیتاب و قرار، مدام ناله میکرد و از جور درد چنان می پیچید که دیگر چندان پروای نیک و بد و محرم و نامحرم نداشت و ازینرو بسیاری از آیات جمالش بی حجاب و مانع مانده بود، خاصه برودوش و گل و گردن و خال هندو، و خاصه آن دو چشم آهوانه و افسونبار که تنها مگر حافظ میتوانست گفت چگونه بود و چه حال و هوایی داشت. خواجه از ماجرای گزیدن و اینکه چه زنبوری بود پرسید و چندبار از آن خمیر تکه تکه برجای نیش گزنده گذاشت لختی نگهداشت. بعد برداشت دور انداخت و آخر هم یک تکه بزرگ همانجا گذاشت ، گفت یکچند نگهدارد. کم کم درد واگذاشت و هنگامیکه تقریبا آرام گرفت و شاخ نبات از سر شکر نگاهی بر طبیب ارجمند خود گماشت ، افسون چهار چشم در سه لحظه سحرآمیز، ودل را در زیر یک بارش ممتد از جادوی جوانی شست و لرزاند و بیخویشتن کرد، دیگر حافظ شاید بیش از آن دختر دریافت که ازین پس آن بیخیال و آسوده چند لحظة پیش نیست.
گلی جان بیگم به کنیزی گفت: « ببم ، برو یک تنگ شربت بیار، طبیبک ما خسته شد، گلویی تر کند.» و بعد به حافظ گفت:« کاکو شمس الدین، دستت درد نبیند، نباتم پری درد می کشید، حق داشت بیقراری میکرد، زنبورهای پائیز که میدانی چه بلایند، خدا را شکر درد واگذاشت. بگذریم، اما راستی کاکو جان شنیده ام توخیلی خوش آوازی ، خان بشهر برگردد میگویم بگوید اینجا بیشتر بیائی، خان عاشق آواز است، من و نبات هم خیلی دوست داریم.»
شاخ نبات گفت:« داداش صدرو میگفت شمس الدین در مکتب قرآن هم خوش میخواند» .
باری ،گویند کاکو شمس الدین ما و شاخ نبات چند سالی نهفته ازین و آن ، آشنای رازهای عزیزی بودند و اگر چه این عشق حافظ به شکست انجامید و شاخ نبات را خانی همشأن پدرش بخانة خود برد و عاشق را جز صبر و سازگاری چاره ای نماند، اما خاطرة این نخستین عشق تا واپسین دم عمر دمساز دل شاعر بود. گویند شبی که خواجه بسیار شکسته خاطر و از شکست در این عشق بسی دردمند و اندوهگین بود در کوهساران شرقی تنگستان ( بعضی تنگ الله اکبر نوشته اند) به جایگاه مقدسی نزدیک چاه مورتازلیشه ( بعضی مرتاضعلیشاه نوشته اند) پناه برد، نمازی با خلوص دل گزارد، و همچنانکه سر بر سنگی نهاده خوابش درربود و در خواب چنان دید که فرشته ای با شکوه خدائی پیش میآید، سرش را از سنگ برمیگیرد، دست بر گیسوانش می کشد، نوازشش می کند و می گوید: « ای پسر پاکدل ، برخیز بپاداش آن صبر و سازگاری که تو کردی، و بپاس راستی و صفائی که داری پیر مغان از روان ورجاوند و روح مقدس خویش در تو دمید . و فرة ایزدی و تأيیدات ملکوتی همراه تو کرد . اینک در تو چشمة شور و شعر می شکفد. چنانکه تا جهان باقی است همه آفاق از انفاس بهشتی تو به وجد آیند و همه دلها سرود ترا پناه و پردة اسرار خود شناسند.» حافظ از خواب بیدار شد و دید که انگار درهای بهشت برویش گشوده شده، انگار از همه غمها سبکبار است و تن و جانش از نور و نسیم است و انگار از درونش زمزمه ای می شنود. آنگاه زبانش بسرودن شعر باز شد و سرود:
دوش وقت سحــر از غصه نجاتـــم دادند
وانــدر آن ظــلمت شب آب حیاتــم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قــدر که این تـــازه براتـم دادنـد
بعداز این روی من و آینـــة وصف جمــال
که در آنجا خبـــر از جلــوة ذاتــم دادند
هاتـف آنروز بمن مــــژدة این دولت داد
که بـــدان جـورو جفا صبر و ثباتمدادند
اینهمه شهــد و شکر کز سخنم می ریزد
اجرصبری است کزآن شاخ نباتمدادند (الخ )
بعضی نوشته اند که حافظ شاخ نبات را بزنی گرفت و ازو صاحب فرزندان شد . اما چنانکه گذشت شعرش حاکی از « صبر و ثبات » است و شهد و شکر سخن خویش را در اجر« صبر از آن شاخ نبات میداند. ادوارد برون نیز بر همین عقیده است و در خصوص قصة حافظ و شاخ نبات، از جمله نوشته « . . . راجع به . . . اینکه عاقبت او را بعقد مزاوجت خود درآورد، دلیل استواری در دست نیست» ( از سعدی تا جامی، ترجمه آقای علی اصغر حکمت ـ چاپ دوم ص 384).
ازین ببعد دیگر دو روایت این قصه مانند روایت قبلی است که حافظ با این غزل به انجمن نصروی بزاز رفت و چه و چها.
چنانکه میدانیم هنوز هم هنگام تفأل به دیوان حافظ باید او را بنام همین معشوق سوگند داد : « ای خواجه حافظ شیرازی ، ایکه محرم هر رازی ، ترا بآن شاخ نباتی که می نازی . . . »( اشاراتی در حواشی و متن از سعدی تا جامی)
3 ـ شعر حافظ دیگر در شهر رواج یافته بود و حتی به خارج از شیراز نیز سفر کرده بود. دوستداران شعر چندی بود که نسیم نفسی تازه وشیرین در غزلها وزان و روان می دیدند ذکر جمیل حافظ در افواه خاص و عام افتاده بود و بسیار بودند کسانیکه به دیدار او شوق داشتند و آرزو میکردند که او را در محافل خود ببینند. از آنجمله شاه چراغ که هم شاعر بود و صاحب ذوق، هم دوستدار صحبت شعرا. اما حافظ در اوایل امر خوش نداشت که با این و آن معاشرت کند کمتر بجائی میرفت و غالباً سرگرم شعر و شور خویش بود خاصه که باز سرش بعشقی گرم شده بود. آورده اند که با زادةمفتی شیراز سروسری داشت [ معشوقه ای داشت] که هم شیفته شعر و آواز بود. هم بسیار زیبا و نازنین بود.حافظ نهان از همة چشمها با او عشق می باخت و مجلسی می آراست، می نوشیدند و میخواندند و داد دل از عمر گذران میگرفتند. گویند روزی در خلوتی با فرزند مفتی شیراز بزم عیش و نوشی داشت، باده ای بود و پناهی و شبی خلوت و شاد. شاه شجاع که ازین عشق باخبر شده بود، مترصد بود که باری ایشان را غافلگیر کند و آنشب به او خبر دادند که هم اینک حافظ با زادة مفتی خلوت کرده است. شاه شجاع خود را به بزمگاه ایشان رسانید و نهفته و آهسته از دریچه ای مشغول نظارة ایشان شد. باده در عشق و معشوق اثر کرده بود و حال خوشی داشتند. حافظ قرابه برگرفت و پیاله ای پر کرد و بدست دلبند خویش داد و او نوشید، همینکه حافظ خواست نقل برگیرد و بدهان یار گذارد چشمش بدریچه افتاد و دانست که حال از چه قرار است. شاه شجاع بلند آواز داد که دیگر چشم ما روشن، و خواند:
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
و حافظ بیدرنگ بر بداهه جواب داد:
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
[ گویند که معشوقه از آن جای آرام آرامک خود را به پناهی کشاند و رفت. شاه شجاع لختی بجای خاموش ماند و آنگاه دعوت قبول کرد، بیامد و بنشست و پیاله ای چند بنوشید. میانة صحبت گرم شد و در آن اثنا شاه شجاع خواستار گشت که حافظ بیشتر به بزمهای او بیاید و هم خواست که مناسب حال شعری بخواند. حافظ آن دو مصرع را مطلع غزلی کرده چند بیتی بگفت و از آنجمله ایندو بیت :
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
تــا چند همچــو شمع زبــان آوری کنــــی
پروانة مراد رسید، ای محب ، خموش]
4 ـ هم آورده اند که قضا را این معشوقه حافظ خود بنهان دلبسته لولی وشی عیار شیوه شده بود که در جمع لولیان پیشة آهنگری داشت، و چون بسیار خوش آواز بود او را « شورانگیز» لقب داده بودند و گاه در بزم های شاعر راه می یافت. حافظ از احوال دلدادگی معشوقة خویش کمابیش آگاه شده بود اما ظاهر نمی کرد، جز آنکه با او پیوسته از تقوی و فضیلت سخن می گفت و از بی حفاظی پرهیزش می داد و او در جوابش ومیگفت : « اگر باین مجالس اخیر اشاره می کنی که بدان تو خود بزم آرائی کرده ای و طرح آشنائی ها افکنده ای، اما گمان بد مبر که « شورانگیز » فرشته است » روزی در بزمی که حافظ میان آندو نشسته بود و شورانگیز در مجاوبه با حافظ گاه آواز میخواند، زاده مفتی از حافظ خواست که غزلی حسب حال برای او بگوید . حافظ ملول بود ازینکه می دید او سخت بی حفاظ نشسته است و غالباً از چهره و چاک گریبان شورانگیز چشم بر نمیگیرد . اما قبول کرد و این غزل بگفت و در آن اشارتها گنجاند و پس از خواندن غزل از مجلس برخاست و گویند ترک آن معشوق کرد:
دلم ربودهء لولی وشی است شــورانگیــز
دروغ وعـــده و قتال وضع و رنگ آمیز
فـــدای پیرهن چاک مــاهــرویـــان بـــاد
هــزار جــامة تقــوی و خرقــة پرهیـــز
فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
بخـواه جـام و گــلابــی بخــاک آدم ریز
میان عاشق و معشوق هیچ حایــل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ،از میان برخیز
( اشاراتی در مجالس العشاق )
5 ـ رواج روزافزون و محبوبیت و شهرت حافظ موجب شده بود که عقاید گوناگون در این باره ابراز شودو داستانها پرداخته آید از جمله این داستان که شاید هم در زمان خودش زبانزد خاص و عام بوده نقل است که روزی امام علی بن ابیطالب با جمعی از اصحاب بکنار دجله رفت و قرطاس و قلم خواست، آنگاه بقدر چند قطعه کاغذ مطالبی نوشت و در آب انداخت اصحاب گفتند که « ای امیر مؤمنان اینها چه بود که نوشتی و چرا بآب انداختی؟» جواب شنیدند که اینها معارف و حقایقی بود [ که شاید اکنون روزگار تاب و تحمل آن ندارد] بعد از چند قرن در شیراز عارفی سخنور از اولیای خدا بوجود خواهد آمد و این کلمات كه اکنون بآب سپرده ام از زبان او جاری خواهد گشت. » وآن عارف حافظ شیرازی است .
( قصص العلماء تنکابنی)
6 ـ گویند که میانة شاه شجاع و حافظ چندان گرم نبود زیرا حافظ کمتر بدربار شاه شجاع آمد و رفت میکرد و نمی كوشید که مثل دیگران خود را شیرین کند، دشمنان و حسودان حافظ نیز ازو نزد شاه گاه و بیگاه بد میگفتند و خاک تیرگی در میان می پاشیدند. و دیگر اینکه حافظ لاابالی میزیست و بی پروا سخن میکفت و گاهی نیز که علی الرسم و برای ایفای وظیفه غزلی برای او میفرستاد ابیات مدح را کوتاه میگرفت و چندان داد ستایشگری نمیداد و هم آورده اند که شاه شجاع به عماد فقیه کرمانی شاعر و شیخ الاسلام معروف، اعتقادی تام و تمام داشت و معروف است که این شیخ شاعر گربه ای داشت آموخته و تربیت شده و مثل گربة قصةعبید زاکانی وگربه کلیله ودمنه«عابد و زاهد و مسلمانا» ، چنانکه هرگاه عماد فقیه به نماز می ایستاد ، گربه دست آموز او نیز پیروی امام و مربی خویش میکرد و درست مانند مأمومی در نماز جماعت ،آداب قیام و رکوع و سجود بجای می آورد. شاه شجاع این حرکات را به حساب کرامت عماد فقیه میگذاشت و در حق او احترام بسیار مراعات میکرد. داستان گربة عماد فقیه مشهور بود، حافظ که دشمن مکر و حیله و روی و ریا بود، غزلی گفت و در آن به تعریض از گربة عابد یاد کرد و از حقه بازی و دام و مکر سخن گفت و از جمله گفت :
ای کبک خوشخرام کجا میروی ، بایست
غره مشو که گربه عابد نماز کرد !
این غزل را بگوش شاه شجاع رساندند . گویند شاه که معتقد عماد فقیه بود از کنایات و تعریض های حافظ رنجیده خاطر شد و از وی کینه بدل گرفت. این قصه را با آنکه بسیاری نقل کرده اند، بعضی از ادیبان امروز مطابق با حقیقت نمیدانند و ما بزودی باز دراین خصوص سخن خواهیم گفت.
( حبیب السیر و بعدازو تقریباًهمه جا)
7 ـ گرچه حافظ از آنجا که گذرگاه عافیت را تنگ و خرقه پوشان را اغلب اهل ریا و رنگ می دیده، همیشه جریده رو بوده است و از رنگ تعلق آزاد، جام جم را از شیخ جام خوشتر میداشته، و چنانکه بعضی ( منجمله جامی ) نوشته اند دست ارادت به پیری و مرشدی خاص نداده بوده است. اما هم بعضی دیگر نوشته اند و در آثارش نیز اشاراتی هست، ـ که لااقل در طرفی از ایام عمر ، خاطرش از تعلق واحترام و ارادت نسبت به بعضی پیران زمانه خالی نبوده است علی الخصوص که در زمان او، همه جا خاصه در شیراز و شهرهای نزدیک آن ـ که امنیت و ایمنیش از جاهای دیگر بیش بوده ـ مسندها و خانقاه های بسیاری پیران دایر و گذرگاه و دام جماعات زایر و سایر بوده است.
از جمله نوشته اند که خواجة ما از ارادتمندان و معتقدان مرشدی بود نامش « پیر گلرنگ » که شیخ الشیوخ زمان خود بود و در شیراز مشهور بود. رخساری گلگون و پر نور داشت که چون شمع طرب برافروخته بود و شاید او را ازهمین جهت پیر گلرنگ میگفتند . این پیر اکثر اوقات در جامع عتیق شیراز میگذراند و هم در آن جا مریدان بدیدارش میرفتند و مجالس میشنفتند. احتمالاً او بی ریا و آزاده و دارای سخنی گرم و گیرا بوده است و نفسی حق که لاابالی بی تعلقی چون خواجة ما باو احترام میگذاشته
.
و دیگر از پیران صاحب منصب شیراز مردی بود که او را شیخ زین الدین علی کلاه می گفتند ، این علی کلاهکوته آستین ازرق پوشی بود اهل عزایم و اوراد و صاحب تسخیر که ازو کارهای عجیب سر میزد از جمله گربه ای پرورده بود که همچنانکه در فقرة پیش گذشت، با او بنماز می ایستاد و تقلید عبادت میکرد و مریدان گول ، این شیادی و شعبدة او را از جمله کراماتش می دانستند. میان پیر گلرنگ صوفی صافی، وعلی کلاه کوته آستین ازرق پوش نهانی نقاری بود و لاجرم این نقار بمریدان دو پیر هم سرایت میکرد، چنانکه گفته اند عماد فقیه مرید علی کلاه بود، شاه شجاع نیز از آن ارادتمندان و معتقدان عماد فقیه و ازین رهگذر مرید علی کلاه ، اما خواجه حافظ مرید یا دوستدار پیر گلرنگ بود حافظ در بعضی شعرهای خود به آن مراد شیاد و مریدانش طعن و تعریضها دارد و پیر خود را می ستاید از جمله گفته است:
پیــر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد، ارنــه حکایتها بود
یـاد بــاد آنکه در آن بزمگه خلـق و ادب
آنکه او خندة مستانــه زدی صهبا بود
یادبادآنکهرخت شمع طرب می افروخت
ویــن دل سوختــه پروانـة نا پروا بود
و هم در تعریض به علی کلاه که با شعبده و نیرنگ گربة عابد خود را بنماز وامیداشت گفته :
صوفــی نهاد دام و سر حقــه باز کــرد
بنیــاد مـکـــر با فلک حـقه بــاز کرد
بــازی چـــرخ بشکنــدش بیضه درکلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ای کبک خوشخرام کجا میروی ، بایست
غــره مشو که گربــة عابد نماز کرد
ایــدل بیــا که مــا به پناه خــدا رویـــم
زآنچ آستیـن کوته و دست دراز کـرد
تا چندی پیش همه این گربة عابد را ، بنا بقول نویسندة تاریخ حبیب السیر ، چنانکه گذشت، از آن عماد فقیه کرمانی میدانستندوشعر حافظ را تعریض به او می پنداشتند، اما اخیراً پاره ای احتمالات و تقریبات می نماید که این نسبت با آن حتم و یقین ، از غزلسرایی لطیف سخن و متشرع صوفی مشرب کرمان،می تواند سلب گردد(در سلب این نسبت گویا ابتدا آقای ابن یوسف سخنی گفته اند و بعد دیگران دنبال کرده اند در خصوص این مطلب،ر.ک: حواشی پارة دوم آتشکده آذر بکوشش آقای سادات ناصری ـ چاپ8 ـ337 ـ از ص 624 ببعد و حواشی تذکرة میخانه چاپ غزلسرای فاضل گلچین معانی ـ چاپ 1340 ـ از ص 90 ببعد که مطالب منقول ما در بارة پیرگلرنگ و علی کلاه خاصه،نتیجة تحقیق ایشان است در حواشی میخانه )
گویند یکی از علل ناخرسندی شاه شجاع همین کنایات و تعریضات حافظ به علی کلاه و نتیجة عماد فقیه بود که شاه شجاع بهردوشان سخت اعتقاد داشت.
( حواشی میخانه و آتشکده )
8 ـ نقل است که شاه شجاع برای اینکه پاره ای از کدورتهاي خود را با حافظ در میان گذارد وقتی بدنبال حافظ فرستاد، چون بیامد و نشستند و مجلس قراری گرفت شاه شجاع گفت: « ما عاقبت از کار و هنجار خواجه سردرنیاوردیم، گاهی خبر او را از خانقاه بعضی پیران می شنویم گاه در شعرش تعریض به بعضی هم از انگونه اعزه روزگار می نگریم، گاهی او را در بزم باده و عشق می بینیم و همچنین دیگر احوال ، اما امروز در غیاب خواجه جمعی از اهل ادب می گفتند پاره ای غزلهای اخیر شاعر ما تنها از شور عشقهای عالم علوی مایه نمی گیرد گویا کاشف احوال دیگر نیز هست و از جمله نام فلان معشوق می بردند. خواجة ما چه میگوید؟
حافظ گفت ، جواب اینست که هم دوش گفته ام ، آری
دل ســرا پــردة محبـــت اوسـت
دیــده آئیــنه دار طلعت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هرکسی پنجروزه نوبت اوست
گر من آلوده دامنــم سهــل است
همــه عالم گواه عصمت اوست
و این غزل را تا به آخر خواند. شاه شجاع از لطف غزل و شجاعت و صراحت او بشكفت و طاعنان خاموش ماندند. یکی از حسودان پس از لختی که سکوت بموجبی شکسته بود و آن حال و حشمت واثر شهامت حافظ فرو نشسته، دمی جنباند و برای خوش آمد شاه شجاع گفت : « البته خواجه بزرگوار امروز بحق چشم و چراغ اهل معنی است، اما گذشته از تعریض به بعضی اعزه که بر لفظ مبارک رفت، تعریض به حضرت مبارزی دام ملکه نیز گاهی در غزلهای خواجه مشهود می افتد» .
اگرچه باده فرحبخش و باد گلبیز است
ببانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
در آستین مرقع پیـــاله پنــهان کـــن
که همچـو چشم صـراحی زمانه خونریز است
و روی به حافظ کرده گفت: « مقصود از محتسب در این شعر کیست ؟ و خونریزی کدام است خواجة ما در این چه میگوید؟»
حافظ گفت :« اگر چه مصطلحات شعرا و مقاصدی که ایشان راست، از مقولة دیگر است ، اما مقصود از محتسب در غزل من، بعین همان است که در رباعی حضرت ابوالفوارس شجاع زمان » و آنگاه این رباعی شاه شجاع را بخواند که مثل غزل خودش ، معروف بود اشاره دارد به سختگیریها و خشکی ها و اطوار متعصبانه امیر مبارزالدین محمد پدر شاه شجاع که مردم آنهمه آزارها و خم شکنی ها و بستن میخانه ها و تعصبات که اوداشت لقب محتسب باو داده بودند :
در مجلس دهر ساز مستی پست است
نه چنگ بقانون و نه دف بر دست است
رنــدان همه تــرک می پرستی کردند
جز محتسب شهر که بی می مست است
نقل است که شاه شجاع متبسم گشت و دیگر در این زمینه چیزی نگفت، طاعنان زبانشان در دهان بمرد و خاموش و خجل شدند.
( بعضی اشارات در مجالس العشاق )
9 ـ یکی دیگرازعلل ناخشنودی شاه شجاع را این دانسته اندوآورده اندکه[ملک خاتون] زن شاه شجاع دوستدار شعروصحبت شاعران بودوخود نیز مانند شوهرش طبع نظمی داشت و گاه با بعضی از شعرای دربار مشاعره میکرد بدینگونه که مجلس میآراستند و او پشت پرده می نشست.شاه شجاع و میهمانان اینسوی پرده می نشستند وآ نگاه به قال ومقال می پرداختند. هنگامیکه شهرت حافظ بهمه جا رسید و شعرش نقل و نقل محافل شد، ملک خاتون هوس کرد با حافظ نیز دست و پنجه ای نرم کند، و روبرداشت که حتماً باید حافظ را شجاع دعوت کند تا با او بمشاعره بنشیند. هر چه شویش ازین دعوت سرباز میزد،ملک خاتون اصراربیش میکرد.شاه شجاع میگفت این مرد نه از آنهاست که تو دیده ای. با او به شعر بر نمیآئی که سهل است، می ترسم او این دعوت را نپذیرد و من ناچار شوم با وی رفتار دیگری پیش گیرم.یا اینکه شاید قبول کند و بیاید،اما باجبار و رنجیدگی خاطر، یا شاید موجبی پیش آید وسخنی در میانه گفته شود که خوشایند و پسندیده نباشد.باری ازین هوس بگذر.اما ملک خاتون نمیگذشت و چون عزیز بود و هم او را به تنگ آورده بود. روزی ناچار حافظ را برای این مقصود دعوت کرد. خواجه وصف این زن را و نیز بعضی ماجراهای او را با شاعران شنیده بود، باری مجلس هم بقرار همیشه آراسته شد. ملک خاتون از پشت پرده گفت:
« حافظ مطلعی بفرمائید » حافظ گفت:« اول نیکزنان» جواب آمد:« اول نیکمردان.» زیرا بسیار به طبع خود غره بود و بدیهه هائی که پیش ازین با دیگران گفته بود، او را کبریا و رعونتی داده بود. حافظ مطلع غزلی که صباح سروده بود، خواند:
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتنــد و بــه پیمانه زدند
آن زن که سهل است، از میان نران و فحول ائمه سخن کدام شاعر است که به حریم چنین حدیثی نزدیک تواند شد؟ ملک خاتون چون این بیت بشنید، هر چه خاطر رنجه کرد ، قافیه ها پیش نظر آورد و چه و چها،کاری از پیش نبرد، فروماند. چند لحظه و بیش و بیشتر گذشت و سکوت سنگین شد ناچار زنک از در مسخره و مزاح درآمد گفت:« حضرت خواجه در آنجا بود که گل آدم می سرشتند؟» حافظ گفت :« بلی ، بانو» زن با مسخرگی بیش کرد و حافظ جوابی پر طعنه و تند داد و ملول از جای برخاست و آهنگ رفتن کرد. زن با شرمندگی و خجلت خاموش ماند . شاه شجاع آزرده خاطر و خشمگین ، غران به پشت پرده رفت و با زن پرخاش کرد گویند این نخستین بار بود که ملک خاتــون از شوی خود درشتی می دید، کیفر آنکه با
آن عزیز عالم از در گستاخی و بیحرمتی درآمد.
( میخانه )
10 ـ باری دیگر شاه شجاع در محفلی که از شعر و شاعری و غزلسرایی در آن گفتگو میشد با حافظ گفت: « اصحاب ذوق و ارباب معنی معتقدند، من نيز برآنم که تلون در غزل پسندیده نیست . غزلهای خواجه همه خوب واقع شده، الا اینکه ابیات آن ها از مطلع تا مقطع هر یک حالی و هوائی دیگر دارد شاید هر بیت در عالم خود کمالی داشته باشد اما این را کمالی نتوان شمرد که در یک غزل بیتی در معنی تصوف باشد ، بیتی دیگر در وصف باده، و آن دیگر در عشق و همچنین باقی ابیات همه هر کدام در عالمی دیگر سیر کنند.» حافظ گفت: « خداوند شمشیر و قلم ابوالفوارس دوران، شجاع زمان آنچه میگوید،عین حقیقت است و من گاه درغزلها این شیوه را پسندیده ام، اما با این همه بی کمالی و نقص تمام نمی دانم چرا شعر حافظ در همه آفاق و اقالیم مشتهر است و زبانزد عام و خاص، و روزی چند بعد از آنکه حافظ غزلی میگوید اگر چه خود در گوشه شیراز نشسته ، همان شعر متلونش با کاروانها و کشتی ها تا اقاصی اقطار عالم سفر میکند، اما بسیاری حریفان دیگر هستند که شعرشان با همه کمالی که دارد پای از دروازة شیراز یا کرمان بیرون نمیگذارد، با آنکه خود مدام چون سیماب بیقرارند و چون ماه دائم در سفر !»
بعضی گفته اند که حافظ در این جوابش تنها به شعر خود شاه شجاع کنایه نداشت ، بلکه بعضی دیگر نیز منجمله عماد فقیه کرمانی ، مشمول اشاره او بودند.
( حبیب السیر و دیگر مواضع )
11 ـ آورده اند شاه شجاع که چند بار رویاروی در ماجراها با حافظ ، رنجه و آزرده شده بود ، سرانجام به تنگ آمده قصد آزار و کینه کشی داشت و پیوسته در کمین بود که مجالی پیدا کند و خاطر رنجور خویش را خوش سازد و ازین معنی با چندی از اطرافیان نیز سخن گفته بود بعضی از دشمان حافظ و خوشخدمتان درگاه می گفتند : « حضرت سلطان اینهمه خاطیان و خصمان را سیاست کرده است و بجزا رسانده، شاعری ژولیده را چه محل آنست که موجب چندین ملال و آزار سلطان معظم شود؟ باری اگر کشتن روا نمیدارند، میتوان ازین شهرش راند، یا بیکی از قلاع محابس فرستاد» اما شاه شجاع به ملاحظه شهرت و محبوبیت عالمگیر حافظ و بد نامی آزارندة او و برخی ملاحظات، نمی خواست بی هیچ بهانه او را سیاست کند و کشتن که البته دلش بار نمیداد زیرا از هر چه بگذریم او نیز اهل شعر بود و قدر حافظ را می شناخت که تا چه پایه است آیا حیف نبود که یک چنین نازنینی را که بارها در غزلها او را ستوده بود و ذکر خیرش را منتشر کرده بود، به جرم چند فقره حاضر جوابی یا سرسنگینی و عزت نفس ، عرضه نیستی کند و خود را بدنام ابد گرداند؟ اما بی میل نبود که بهانه ظاهر بصلاحی بیابد و او را یا گوشمال دهد یا مشمول عفو و بیش از پیش ممنون و اجیر خود کند و این بهانه پیدا شد، بتازگی غزلی از حافظ شهرت یافته بود که چنین مقطعی داشت :
گرمسلمانی ازینست که حافظ دارد
آه اگـر از پس امروز بود فـردائی
شاه شجاع دید رایحة کفر می شنود با فقیهان و خوشخدمتان، مشورت کرد، ایشان نیز چربش کردند که : « بلی، این بیت حاکی از آنست که گوینده آن در قیام قیامت شك دارد و شك در قيامت از مقولة کفر و کافری است ، محضری کردند و فتوی نوشتند و کسی را بدنبال حافظ فرستادند، قضا را آن فرستاده از دوستان حافظ بودو ماجرا را برای او نقل کرد که حال و کار ازینقرار است. گویند حافظ مضطرب شد و چاره ای جز رفتن نیز نداشت، اما پیش از رفتن بدربار، در سرراه نزد ابوبکر زین الدین تایبادی رفت که از معاریف عرفای خراسانبودوپس از ویرانی خراسان بدست تیمور سفر بر حضر برگزیده، قصد رفتن بمکه داشت و چندی بود که موقتاً در شیراز منزل گرفته بود و بحکم همآهنگی ها با حافظ میانة مناسبت گرم داشت. وقتی زین الدین ماجرای فتوی فقیهان را شنید و اضطراب دوست خود را دید، گفت غم مدار که این مشکلی نیست هم در راه که بدربار میروی بیتی دیگر بسیاق این غزل بگوی حاکی ازین معنی که دیگری چنان میگفت و آنرا پیش از مقطع بیاور تا به مقتضای این دلیل و مقدمه که « نقل کفر کفر نیست » از مهلکه نجات یابی. حافظ خوشحال شد و همچنین کرد. وقتی فقیهان از حافظ اقرار گرفتند که آن بیت او گفته فتوی برخواندند و مجلس منظر جواب بود ، حافظ گفت : « ائمة این مجلس همه بر حقند و فتوی ایشان نیز بر بنیاد تحقیق ، قوام مبانی اسلام نیز هم از اینگونه امامان و فتاوی است، اما این شکسته خاطر میپرسد که آیا نقل کفر هم از مقولة کافری است؟ » جماعت خاموش ماندند و بهم نگریستند . حافظ گفت « حضرت ابوالفوارس که خود جامع علم و عمل است چه جواب میدهد؟ » شاه شجاع گفت « جواب بدهید » فتوی دهندگان همه اتفاق کردند که نقل کفر ،کافری نیست، آنگاه حافظ گفت: « آنانکه غزل را به سمع عزیزان رسانده اند این بیت پیش از مقطع را نقل نکرده اند که هم من گفته ام :
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسائی
گر مسلمانی ازینست . . . (الخ)
و بدینگونه خواجه شیراز از آن مهلکه خطرناک رهائی یافت. این قصه هم مثل بیشتر قصص حافظ بعید نیست که بمناسبت ابیات پرداخته شده باشد، زیرا اگر قصد خرده گیری وآزار باشد، میتوان گفت و بهانه گرفت که چرا مؤمن با خلوص، از حدیث کفرآمیز خوشش بیاید و بگوید « این حدیثم چه خوش»؟ و نیز ترسایان بشکلی از قیامت معتقدند.
( حبیب السیر و بعد از آن تقریباً همه جا)
12 ـ آورده اند که محمود شاه بهمنی از سلاطین هند که مقر سلطنتش حیدرآباد دکن بود، به سابقة دوستی و طبیعت خویش، اشتیاق بزیارت حافظ داشت زیرا آوازة خوش و شعرهای دلکش او را شنیده بود و میخواست مجلس خود را به وجود او زینت بخشد و در میان اقران به چنین نصیبی بنازد. این شاه که خود صاحب ذوق بود و به فارسی و عربی شعر میگفت، دارای دستی بخشنده و طبعی کریم بود و در بارگاهش مرسوم این بود که از شعرای عرب و عجم و روم و هند هر که نزد او می آمد یا شعری مجدانه میفرستاد، به ازای اولین شعر هزار مثقال زرعیار باو صله میدادند، پس از آن راتبه هر کس بمیزان ارجمندی و هنرش بر قاعده ای قرار میگرفت. باری، شاه محمود وزیر خویش میر فضل الله را گفت: ما باید بهر شیوه که ممکن است گوی از اقران ببریم و حافظ را نزد خود آوریم. میر فضل الله گفت: خواجه اهل سیر وسیاحت نیست ، مگر نشنیده ای که همه سلاطین زمانه او را دعوت کرده اند و اجابت نکرده، بالاترین حد اجابت او اینست که احیاناً صله ای قبول کند و قطعه یا غزلی بر طالبان خویش فرستد. او قدم از شیراز بیرون نمی گذارد، مگر نشنیده ای که گفته:
نمیدهند اجازت مرا بسیر و سفر
نسیم باد مصلی و آّ ب رکناباد
او حتی به سفرهای نزدیک ، به روم ، عراق عرب، آذربایجان هم نمیرود، تا چه رسد به هند و سفر دریا . شاه محمود گفت: در شعر او اشتیاق سفر هست، چنانکه فی المثل شوق آذربایجان در این بیت که گفته :
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی ومشکین کن نفس
و شوق عراق درین بیت:
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خـــرم آنروز که حافــظ ره بغداد کند
و همچنین بسیاری شعرهای دیگر که حاکی ازینگونه معانی است . تواند بود که او از تنگدستی و بی زاد و توشگی، ناچار حضر بر سفر برگزیده است، وگرنه خواستار آن هست که گوهر خود را به خریداران دیگر نیز ببرد.
میر فضل الله نقدینة هنگفتی با نامة دعوتی بآداب و آئین برای حافظ فرستاد که کشتی محمود شاهی در بندر هرمز انتظار ترا دارد ، همتی کن و ما را سرفرازی بخش.
خواجه که از طول اقامت در شیراز ملول شده بود، این بار دعوت خواستاری بدین جد و جلال را پذیرفت و عزم سفر کرد. از آن نقدینه چنانکه نوشته اند، مبلغی خرج حوائج خواهرزادگان خود کرد، مبلغی نیز صرف گزاردن وامهائی که داشت و با مابقی از شیراز بسوی بندر هرمز، روانه گشت. قضا را در قصبه لار یکی از دوستان کهن خویش را دید که از کجتابی روزگار در تنگنای پریشانی و ادبار افتاده بود. از آنجا که آئین آزاده خویی و بلند نظری هنرمندانة او بود، رعایت حال آن دوست را بر حسابگری سوداگرانه مقدم داشت و بهر حال کیسه پاک و پتی، هرچه بادابادگویان پیش از ظهری به بندر هرمز رسید، اتفاقاً دو تن از دوستان بازرگان حافظ ـ خواجه زین الدین همدانی و خواجه محمد کازرونی ـ هم با همان کشتی قصد سفر به هند داشتند، در پی مقاصد تاجرانه خویش، و چون از وضع و حال خواجه آگاه شدند، مخارج سفر او را تا هند تقبل کردند و او اگر چه از قبول منت اکراه داشت، چون به محمود شاه و میر فضل الله قول آمدن داده بود، لاحولی گفت و احتمالاً چابکتر از سندباد بحری قدم به عرشه کشتی گذارد. اما از بد حادثه یا حسن اتفاق ، هنوز لنگر از ژرفا نکشیده بودند و سفینه از ساحل جدا نشده بود که ناگاه دریا اندکی طوفانی شد و عربده و اشتلم آغاز نهاد، و از آنجا که اصلا حافظ جماعت با اینگونه شوخی و شلتاقها چندان میانة خوشی ندارند ، خواجه هولزده، اما با دلیری تمام، احتمالاً چالاکتر از سندباد بحری ، بخشکی پرید. کم کم نیمروز شده بود. قرار بود کشتی پسین آنروز حرکت کند، دریا نیز کمی پس از فرود آمدن آن دلیر شیردل بخشکی، نسبتاً آرام گرفت، اما هر چه دوستان ، پیک محمود شاه، ناخدا و دیگر بندگان خدا اصرار و ابرام کردند، خواجه گفت: خیر پیش و بلا دور، ما طایفة آرامخویان اصلا اهل این « جنجال » ها نیستیم. بسلامت.
و نامه ای حاکی از چند و چون ماجرا ، با غزلی به پیک سپرد، تا محمود شاه و میر فضل الله را ارمغان برد، چند بیت ازآن غزل اینک :
دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کــلاهی دلکش است اما ، به دردسر نمـی ارزد
چه آسان می نمود اول غم دریا ببوی سود
غلط کردم که این طوفان بصد گوهر نمی ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و زدنیای دون بگذر
که یک جـو منت دونان دوصد من زر نمی ارزد
بعضی مورخان یکی از علل ترک سفر و انصراف حافظ را این نوشته اند که پیش از راهی شدن میان وی و آندو دوست بازاری متقبل خرج سفر، کدورتی پیدا شد و بیت اخیر را نیز اشاره بهمین قضیه میدانند. میر فضل الله غزل و ماجرا را برای شاه محمود نقل کرد. محمود یکی از فضلای دربار ـ ملا محمد قاسم مشهدی ـ را مأمور کرد که بمیزان هزار مثقال طلا از نفایس هند خریده برای خواجه ببرد. ( شعر العجم و از سعدی تا جامی)
13 ـ یکی دیگر از شیفتگان حافظ و دعوت کنندگان او به هند، سلطان غیاث الدین پسر سلطان سکندر، فرمانروای بنگاله است که در سال 767 هجری بر تخت سلطنت بنگاله جلوس کرده است.
آورده اند که سلطان غیاث الدین سه کنیزک خوبروی و هنرمند داشت یکی نامش سرو، دیگری گل و سومی لاله ، یکی نوازندة چیره دستی بود، دیگری آواز خوانی لطیف لحن و آن دیگری رقاصه ای شیرین حرکات. این سه را زالی مادر، یا مربی و دلاله بود که پیش از راه یافتن بدربار سلطان غیاث الدین و ارمغان کردن این سه لعبت فتان باو، معروف بود که غسالی پیشه داشته ، ازینرو بروایتی آن سه دختر را « ثلاثه غساله » نیز می گفتند و داستان آمدن ایشان بدربار غیاث الدین و هنرنمائیشان بروایات مختلف در همه اطراف و اکناف عالم مشهور و شایع بود. سلطان به این سه کنیزک افسونگر و هنرپیشه،بسیار شیفته و دلبسته بود و از حرکات و هنرشان محظوظ .
روزی از روزهای بهاری در مجلس انس و بهره مندی از آن لطیفان به خاطر سلطان مصرعی گذشت ، اینچنین که :
« ساقی حدیث سرو و گل ولاله میرود» و هر چه کوشید مصرع را بیت و بیش کند، نتوانست. داستان را با شعرا و ادیبان در میان گذاشت ، ایشان نیز فروماندند، زیرا رعایت قافیه و ردیف کار را مشکل کرده بود و سلطان نیز همین طرح را می پسندید. یکی از فضلا دمی جنباند و گفت : « امروز در عالم شعر سرآمد همه حافظ شیرازی است، رای آنست که اگر سلطان مصلحت ببیند این مصرع با وصل حال و ماجرا نزد او فرستاده شود و سلطان از وی خواستار آید که مصرع را بدین طرح برافزاید، باشد که او کاری از پیش ببرد. » غیاث الدین که از آرزومندان و مشتاقان زیارت حافظ بود، این رای پسندید و هم بهانة خوبی برای ایجاد ارتباط با او دانست ، ازینرو دعوتنامه ای همراه نقدینه برای خرج سفر، با وعدة عیش و نوش و خوشگذرانی حافظ گسیل داشت . حافظ پیشکش سلطان را پذیرفت ،اما چون پروای عیش ونوش و کنیزبارگی نداشت، سفر دریا را نیز خالی از هول و خطر نمی دانست، دعوت را قبول نکرد، ولی حاجت مقصود او را برآورد ، غزلی با آن طرح سرود و برای او به بنگاله فرستاد و بپاس محبتهای او نامش را نیز در غزل درج و ابدی کرد. چون قند پارسی به بنگاله رسید، همه از شیرینکاری طبع خواجه درشگفت ماندند، زیرا به بهترین وجه از عهدة آن دشوار برآمده بود ، اینک چند بیت از آن غزل:
ساقی حدیث سرو و گل ولاله می رود
ویـــن بحث بــــا ثلاثــة غساله میـرود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر
کاین طفل یکشبه ره صد ساله میـــرود
شکــر شکن شونــد همه طوطیان هند
زین قنــد پــارسی كه به بنــگاله میــرود
حافظ ، زشوق مجلس سلطانغیاث دین
غافــل مشـو کـه کـار تـو از ناله میـرود
(شعر العجم،ازسعدی تاجامی وبعضی جاهای دیگر)
سازندة این قصه ، که از ادبا و تذکره نویسان هند بوده، در سرهم کردن قصه بسیار تکلف بخرج داده است . در اینکه غزل مزبور از آن حافظ است ( یک بیت و یک مصرع این شعر در فارسی از امثال سایر شده) و نام سلطان غیاث الدین فرمانروای بنگاله هم در آن آمده، شکی نیست. شاید سلطان بنگاله از حافظ دعوتی هم کرده باشد، یا پیشکشی فرستاده، تقاضای شعر هم کرده باشد و حافظ نیز آن غزل گسیل داشته، اما داستان سرو و گل و لاله، این ثلاثة غساله، پاک ساختگی می نماید. البته ما خود را ملزم داشته ایم که همه قصص و ماجراها را، چه ساختگی باشد و چه حقیقی و مطابق با وقایع تاریخی ، نقل کنیم و کردیم، اما برای اینکه میزان ساختگری را بشناسیم، چند کلمه از یادداشتهای مرحوم علامه محمد قزوینیرا دربارة ثلاثه غساله در اینجا می آوریم، قبلا گفته باشیم که چنانکه در بعضی کتب آمده است و علامه قزوینی به پاره ای موارد این موضوع در یادداشت خود اشاره کرده ، علی الرسم باده خواران بعد از غذ ا و طعام، یا هنگام صبوحی و خمار شکنی ، سه پیاله شرب به فواصل می نوشیده اند که شویندة کدورتها و غمها باشد و این سه پیاله غسل دهنده را «ثلاثه غساله»می نامیده اند و شعر حافظ نیز اشاره بهمین رسم دارد. علامه قزوینی نوشته است
:
« ثلاثه غساله » شاید اصلش مضمون این شعر باشد و بلا شک همین بوده است اصل آن :
شرب النبیذ علی الطعام ثلثة
فیها الشفاء و صحة الابدن
[ و گفته شده است پیاله اول تشنگی را میشکند و دوم غذا را گوارا میکند و میگذراند و سوم روح و روان را خرم می کند و افزون بر این زائد است] .
. . . مناسبتی لابد داشته این مضمون و این اصطلاح با این عادت که بعد از غذا سه مرتبه شراب مینوشیده اند . . .
ثلاثاً سا شرب بعدالغذا و سبعاً اسلی بهن الحزن . . .»
( ج2 یادداشتهای قزوینی ص 124)
14 ـ آورده اند که امیر تیمور گورکان، هنگامیکه در سفر اولش بسال 789هـ. ق بشیراز اندر آمد، همه وجوه اهالی شهر خواه ناخواه، برای خوشامد تیمور بدیدارش رفتند. امیر تیمور از یکایک پرسید و با هرکدام به اقتضا برخوردی کرد و در این اثنا چشم آن داشت و هم اشتیاق که حافظ را نیز ببیند، زیرا شهرتش به لطف شعر نه قهر شمشیر چونان وی همه عالم را گرفته بود اما از مرد معرف نام حافظ را نشنید به سید زین العابدین گنابادی ، مقرب درگاه خویش که از مریدان و دوستداران حافظ بود و بارها ازو نزد تیمور ذکر خیر کرده بود ، گفت:
« مگر خواجه در شهر نیست ؟» سید گفت : حافظ پیری گوشه گیر است و دیگر حال و پروای تماشا و گشت ندارد، اما من او را بدرگاه خواهم آورد.
وقتی حافظ را نزد تیمور آوردند، در سراپای او آثار فقر و درویشی و ریاضت آشکار بود. تا دیری حدیثی نرفت زیرا حافظ خاموش نشسته بود و تیمور نیز سخنی نداشت [ * سرانجام بر سبیل نجوی اما چنانکه خواجه نیز بشنود ، با سید گنابادی گفت: « ما شنیده بودیم که سلاطین و ملوک روزگار از عجم و عرب و ترک و هندو، بارها صلات موفور گرانمایه و نقود بسیار به خواجة اجل نثار کرده اند، عجبا که اکنون بظاهر خلاف شنیده میبینیم یحتمل این فاقه مشهود را دلیلی دیگر است» حافظ همچنان خاموش بود و لختی بگذشت*] تیمور که خواست فی المثل مناسب حال مقالی داشته شیرینی کاشته باشد،رو بخواجه گفت:« فقیر، من بضرب شمشیر اکثر ربع مسکون را مسخر ساختم و هزاران ولایت را ویران کردم ، تا مگر بخارا و سمرقند که وطن مألوف و تختگاه من است آبادان گردد، آنگاه تو درویش به خال هندوی ترک شیرازی خویش، سمرقند و بخارای ما را می بخشی و میگوئی :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را؟»
حافظ گفت : « یحتمل از همین بخشندگیهاست که باین فقر و فاقه افتاده ام !»
این قصه را بسیاری نقل کرده اند اولین کس گویا دولتشاه سمرقندی است که بعید نیست از ساخته های خود او باشد و بعدها دیگران ازو گرفته باشند ، منجمله مولانافخرالدین علی متخلص به صفی ( پسر ملا حسین کاشفی) در « لطائف الطوائف» و نیز آذر در تذکرة آتشکده و غیره و غیره . زیرا از چنگیز و تیمور جماعت ، حتی اینقدرها هم توقع تردماغی و ذوق نتوان داشت و دولتشاه چنانکه معمول اوست در این قصه نیز مرتکب خطائی تاریخی شده، بدینمعنی که این داستان را به سفر دیگر تیمور به شیراز و پس از کشتن شاه منصورممدوح حافظ مربوط کرده است و حال آنکه سفر دوم تیمور و قتل شاه منصور در795 اتفاق افتاده است و آنوقت سه یا چهار سال از درگذشت حافظ میگذشته. این نکته را آقای گلچین معانی بد از مرحوم غنی در حواشی لطائف الطوائف و تذکرة میخانه متذکر شده اند .
یکی از صاحبذوقان زمان ما، مرحوم دانش ضیاء لشکر حکیم سوری ـ گفته است:
به بیست سال به شیرازمان اقامت بود
بخواجــه گو که ندیدیم تــرک شیرازی
پس ای خدای سخن آوران، سخنوریت
به حکم قافیه بوده ست و نکته پردازی!
اگر چه به آن سادگی و آسودگی که امروز مثلا « ترک تبریزی » میگوئیم یا « ترک قفقازی » ـ و لفظ صریح و سریع الدلالة بمعنای خود است ـ « ترک شیرازی» نمیتوانیم گفت اما لابد اصلی داشته است که حافظ چنان گفته است، یکی از یادداشتهای مرحوم علامه قزوینی است که: « ترک شیرازی ـ بغیر از شعر معروف حافظ، این تعبیر در شعر سعدی نیز استعمال شده :
ز دست ترک ختایی کسی جفا چندان
نمی برد که مـن ازدست ترک شیرازی
( ج2 ـ یادداشتهای قزوینی شماره 253انتشارات دانشگاه تهران ، ص 120)
شاید مثلا تیره ای از قشقائیها یا اهل بعضی از عشایر و ایلهای دیگر مقصود آندو شاعر شیراز بوده، بهر حال سخن دانش ضیاءلشکر از دقت و حفاظ دور مینماید، مخصوصا که « ترک شیرازی» در شعر حافظ قافیه نیست که آن بزرگ به حکم قافیه نکته پردازی کرده باشد، باز اگر سعدی را میگفت لااقل راهی بدهی داشت گرچه آنچنان گستاخ با این قبیل شیوخ قبیلة فضل و ادب سخن گفتن ، طریق حرمت و حفاظ و خاصه حد کسانی از طبقة حکمای سوری نیست که چنین حکم و حکیمی ها کنند.
( تذکره دولتشاه ـ لطائف الطوائف و بعضی مواضع دیگر)
اما روایت دیگر این قصه چنانکه مرحوم دکترغنی در جلد اول کتاب معروف و سودمند خود از « انیس الناس» تألیف شجاع شیرازی نقل کرده ، بقراری است که ذیلا می آوریم. قبلا گفته باشیم که بنا بقول آن مرحوم این رساله تالیفی است دراخلاق و حکمت عملی از قبیل قابوسنامه و درآن حکایت ملاقات حافظ و تیمور و مولفش یکی از بازماندگان خانواده اینجوست و کتاب خود را برای مغیث الدین ابوالفتح سلطان بن شاهرخ بن امیر تیمور نوشته است.
روایت ذیل از روایت قبل به چند فایده ممتاز است که بر خواننده پوشیده نخواهد ماند و چنانکه مرحوم غنی در ص « نح و نط » مقدمه کتاب خود توضیح داده هم بیشتر محتمل الوقوع است و هم از بی دقتی نقل دولتشاه و صاحب لطائف الطوائف منزه است به تناقض دو شخص اخیر ابتدا مرحوم غنی توجه کرده است و بعد در حواشی لطائف و میخانه چنانکه گذشت در این مساله بحث شده .
آورده اندکه در سفر اول تیمور به شیراز و غلبه برسپاه سلطان زین العابدین پسر شاه شجاع، چون تیمور بعللی قصد اطراق در شیراز و تعیین حاکم دست نشانده نداشت، از اهالی شیراز وجوهی طلب کرد و محصلان گماشت تا بطریق سرشکن جمع آوری کنند حافظ هم یکی از ارباب تأهل بود و مبلغی نیز بنام او نوشتند و به محصلی حواله کردند چون آن مبلغ بسیار بود و حافظ چندان تهی کیسه که طاقت پرداختن عشری از وجه را هم نداشت، نزد امیر تیمور رفت و اظهار بی طاقتی و بی چیزی کرد. تیمور گفت مگر نه تو گفته ای :
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
کسی که سمرقند و بخارا به خالی بخشید مفلس نباشد. حافظ گفت: از همین دست و دلبازیها وبخشندگیهاست که کارم به افلاس کشیده ! گویند تیمور را ازین جواب خوش آمد و او را از پرداخت آن وجه معاف کرد.
( تاریخ عصر حافظ ـ ص مه)
15 ـ [ * نقل است که سلیم دل ، مریدی غیور و نیک اعتقاد از مریدان شاه نعمة الله ولی را به شیراز گذر افتاد، در آن ایام حافظ از پیران ریاکار و صاحب مریدان مسندباره سخت ملول و نفور بود و حسب حالش این ابیات که گفته بود:
درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می لعل و سفینة غزل است
جریده رو که گذرگاه عافیت تنـگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است
نه من زبی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علمـــا هم زعلم بی عمل است
آن مرید سراغ حافظ گرفت و رخصت یافت، چون پاره ای نشستند، در محضر خواجه از مراد خویش سید نعمة الله دعویها کرد و شعرها خواند، از جمله « قصیده اخباریة» سید را که کرامات اوست، فی المثل بدینمنوال که :
شکــر کز لطف رب عز و جل
دل پر از نور یار می بینم
برخی اطراف تیره و تاریـک
بعضی آفاق تـار می بینم
روی حق بی نقاب و پرده مدام
بینم و پــرده دار می بینم
حــالت روزگــار می نگـــرم
قــدرت کـردگـار می بینم
سال فا ذال ، رأس نیف مــأه
صلـح را بیقــرار می بینم
زانکه حامیم بعد بصنع مــأه
جنگ در روزگار می بینم
و هم ازینگونه معجزات پیمبرانه که آن قصیده راست. و آنگاه با حافظ گفت: حضرت خواجه چندی است در غزلیات کرامت آیات از یأس و حرمان ناله بسیار میکند و بتکرار دم از نفی و انکار میزند. مجرب است که هر دل شکستة ملول که دست ارادت به پیری روشن ضمیر دهد، به یمن انفاس آن پیر در ظلمات سرگشتگی او را وجه خلاصی چهره نماید و طریق نجاتی پدیدار آید. پیر ما حضرت شاه نعمة الله گفته است ، ولله در قائله :
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد را بگوشة چشمی دوا کنیم
خواجه که این غرل و آن قصیده بیشتر شنیده بود، گفت: البته هدايت موقوف عنایت است ، اما من باری این غزل را پیش آمده ام. مرید مشتاقانه گفت : یالیت رخصت بودی، تا مگر خاطر بدان خوش کنیم. حافظ گفت: مضایقتی نیست، . از فرط دلتنگی و ملال که در آن حال داشت ، فی البداهه گفت:
آنانکه خاک را بنظر کیمیا کنند
آیــا بود كه گوشه چشمی بما کنند؟
گویند آن مرید بسیاری شکفته شد، فریاد کرد که « من از سماع این غزل جمله خانقاهان ماهان را رشک طربخانة شاهان کنم، خدایرا مداومت کن» خواجه متبسم مداومت کرد و هم فی البداهه گفت :
پنهان زحاسدان بخودم بخوان که منعمان
خیر نهـــان برای رضای خــدا کنند
مریدک عظیم شعفناک شده بود، گفت: آری پیر ما آشنایان اهل پنهان بخود میخواند، چنانکه بحمدالله مرا، هم مداومت کن که درد طلب در تو بیدار شده است، و اینک ان شاء الله درمان یافتی. حافظ هم بر بديهه مداومت کرد:
دردم نهفتــه بــه ز طبیبان مدعـی
باشد که از خزانـــة غیبم دوا کننـد !
آن مرید را بشنیدن این بیت، خطوط شوق و شعف در چهره پاره ای بشولیده گشت، زیرا خواجه ناگاه راه و مقام دیگر کرده بود، اما خاموش ماند و حافظ همچنان دنبال میکرد:
معشــوق چون نقــــاب زرخ در نمی کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟
حالی درون پــرده بســی فتنــــه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند
چون حسن عاقبت نه برندی و زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر زطاعتی که بروی و ریا کنند
آورده اند که آن مرید کف بر کف کوبید و برخاست ، چهره از خشم برافروخته ، آنگاه گفت : « سلیم دل مردا که من بودم که در تو امارت اهلیت و خلوص می جستم، ترا همان قلاشی و رندی و احوال مستانه اولیتر ، غلط است آنکه گفته اند مردان خدا در اوباش ممکنند. و اگر نه تو بودی که حافظ کلام بیچونی، هرآینه بدان و آگاه باش ، بهمت شاه ماهان سوگند که گرد از سر هستی تو بر می آورم، بکیفر این ابیات پرکنایه و تعریض که آشنا طلوع است و باقی، روز همه روز بیگانه و ظلمانی. اما بحکم صفائی که مراست، این خیرخواهی از تو دریغ ندارم : زنهار این ابیات بدیوان خویش اندر نیاری که تمامت دفترت به خمول پیش از تو فرو میرود و راه فراموشی و زوال گیرد ] برای باقی این غزل حافظ رجوع کنید بکلیه نسخ چاپی و خطی دیوان او ، در قافیه و ردیف مزبور.
( اشاره کوچکی در ریاض العارفین )
16 ـ آورده اند که شیخ کمال خجندی و حافظ بی آنکه دیداری روی دهد به صفای دل رابطة صدق و داد بود و جاذبة خلوص اعتقاد ، شیخ از خواجه شعری می طلبید و خواجه سخنان شیخ را می خواست و میخواند و ذوق حال او را خوش میداشت. باری شیخ کمال این غزل را برای حافظ به شیراز فرستاد:
گفت یار از غیر ماپوشان نظر گفتم بچشم
وانگهی دزدیده در ما می نـــگر گفتــم بچشم
گفت اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه
باز میسازش چو شمع از گریه تر گفتم بچشم
گفت اگر سر در بیابان غمـــم خواهی نهاد
تشنگان را مژده ای از ما ببر گفتم بچشم (الخ .)
گفته اند که خواجه این مصرع بخواند که : «تشنگان را مژده ای از ما ببر گفتم بچشم » رقتی و حالتی کرد و بگریست و گفت : « مشرب این بزرگوار عالی است و سوز سخنش از صفای ضمیر حکایت میکند » و الحق کمال خجندی گاه چنین است. ( دولتشاه )
17 ـ از گفتنی های مربوط به حافظ ، در خصوص داوری معاصرانش ، یکی هم اینست که چون سخن او مشهور عالم و منتشر در همه اقطار شد و از همه شعرای عصر و مشاهیر نزدیک بزبان خویش برسر آمد ، شائقان شعر در مقام سنجش او با دیگران برآمدند و بین بعضی از فضلای روزگار گفتگو و لاونعم در گرفت که شعر او را با شعر ناموران و اکابر گردنکشان نظم مقایسه کنند و از جمله معلوم کنند که مثلا آیا شعر سلمان ساوجی شهیر عصر ، بهتر است یا شعر حافظ.
سخن سلمان در ایام حافظ بسیار مشهور و معتبر بود و رواج داشت. خواجه که قسمتی از ایام عمر سلمان را دریافته است ( سلمان در778 یعنی 14 سال پیش از حافظ درگذشته و تولدش گویا 700 هـ. ق بوده) چنانکه دیوانش حکایت میکند بشعر سلمان توجه بسیار داشته، بعضی غزلهای او را استقبال و بعضی مضامینش را اقتباس کرده ، جائی نیز او را بهنرمندی و فضل ستوده است، وقتی حافظ شروع بشاعری کرد شعر سلمان نقل و زبانزد همه محافل ادب بود و حتی شاید یکی از نخستین سرمشقهای حافظ در شاعری ، سلمان بوده باشد. اما کم کم حافظ در سخنوری برآمد و برتر و برتر ، تا آنجا که همه کس را در پرتو جوال هنر خود از فروغ و جلوه گری انداخت و از رونق شهرگان کاست، و همین تابش و درخشندگی روزافزون موجب شده که رفته رفته بین فضلا این زمزمه سر گیرد که شعر کدام یک از دو شاعر مذکور بهتر است . این مقایسه و داوری مهم است زیرا هنوز روزگار و گذشت اعصار قضاوت خود را آغاز نکرده بود، باد مهرگان نوزیده بود تا تناوران ریشه در اعماق ، از عشقه ها و نیلوفران باز شناخته شوند ، سلمان هنوز در حداعلای تلألو خویش بو
د.
در تاریخ شعر ما یک جلوه از جلوات نقد و نقادی ادبی در این شکل و شمایل تجلی کرده است که معتقدان سخن شاعران از صاحبنظران و ارباب دعوی شعر و ادب و گاه از خود شعراء اغلب به نظم درباره شعرشان داوری بطلبند. در کتابهای تذکره و تاریخ و فنون ادب بسیاری قطعات نقل شده است که چنین فحوائی دارد و خود فصلی از فن سخن سنجی است. این کارگاهی آرام صورت گرفته ، گاهی نیز ( شاید بتوان گفت غالبا ) غوغا و جنجالهائی برانگیخته که تماشا در آنها برای شائقان اهل گاه خالی از تفنن و ذائقه ای نیست و بهر حال این قبیل برخوردها و قضایا از زمرة ماجراهائی است که بداستان زندگی و سرگذشت و آثار شاعران مربوط است، همانکه ما ملزم به نقل انواع گوناگون آنیم.
آقای دکترعبدالحسین زرین کوب در تصنیف سودمند و پر ارج خود« نقد ادبی» بسیاری ازین قطعات را آورده اند و درشان بحث و نقد کرده اند، باری بعضی از فضلای زمان حافظ ، در امر داوری میان شعرا و شعر سلمان ، قطعه ای به « روح عطار « فرستادند و او نیز قطعه ای در جواب گفت که چند بیت از آن هر دو را در اینجا میآوریم، تا نمونه ای درین مقاله از قطعات مذکور نیز نقل شده باشد.
روح عطار شاعری شیرازی از شعرای کم نور معاصر حافظ که در شعر گاه « روحی» تخلص کرده است، دیوانی ازو مانده که گویا بچاپ نرسیده ر.ک: از سعدی تا جامی چاپ دوم ص 3 ـ 392) ظاهراً بعضی آثار همین شاعر است که به عطار نیشابوری نسبت داده شده، قطعه اول اینست:
ملوک مملکت نظــم و ناقــدان سخن
که باد خاطرشان ایمن از حدوث زمان
زاهل طبع ، گروهی مخالـفت دارند
پی تراجــح اشعــار حـافظ و سلمــان
گروهي از فضلا متفق كه اين بهتر
جماعتي دگر انكار كنند كه آن
به نوک خامه گوهر نثار سحــر نمــای
بیــان کنید کــزین دو کـرا بود رجحــان
و اینک چند بیت از قطعة روح عطار ، گرچه روزگار داوری دیگر کرده است:
نموده انـد چنیـن مالکــان ملــک سخــن
که کرده اند مسخر جهان به تیغ بیـــان
باین کمینه ، که از پیر فکر خویش بپـرس
کـه نطـق حــافظ به یا فصـاحت سلمـان
چو کردم این سخن از پیر عقل استفسار
که ای خلاصــه ادوار و زبـــدة ارکــان
بگو کــه شعــر کدامین ازیندو نیکوتــر
کـه بـرده اند کنون گوی شهرت از میدان
جواب داد که سلمان بدهــر ممتاز است
بلفــظ دلکش و معنی بکـر و شعــر روان
دگــر طراوت الفاظ جــزل حافظ بیـن
کــه شد بلاغــت او رشک چشمة حیوان
یکی بگاه بیــان طوطئی است شکربار
یکی بنظـم روان بلبــلی است خوش الحان
یکی مطابق طبع لطیف ، همچون عقل
یکی منـاسب جسم شــریف همچون جان
یکی بگلشن نظم است سوســن آزاد
یکــی ببـاغ لطــائف چــو لالـــة نعمـــان
هزار« روح» فدای دم چو عیسی این
هــزار جـان گــرامی نثـــار گفتـــــة آن
آدم میانه حال باید میانه گیرهم باشد، مقصود اين كه ازین نحو داوری بیرمق هیچ نتیجه ای حاصل نمیشود، هیچ مشخصه وخصوصیتی روشن نمیگردد . اگر بجای اسم هر یک از دو شاعر مورد سنجش، اسم هموزن دیگری هم بگذاریم باز هم انگار فرق نمیکند . مثلا بجای حافظ بگذاریم خواجو و بجای سلمان هم بگذاریم سعدی، در اینگونه نقادی تفاوتی پیدا نمیشود باز هم یکی طوطي شکربار است و یکی بلبل خوش الحان یکی سوسن دیگری لاله، اما خصال هر یک چیست، معلوم نیست، گرچه این مطلب به مقوله ما ربطی ندارد.
( از سعدی تا جامی ـ نقد ادبی )
18 ـ آورده اند که چون خواجه بحسب ظاهر در عمر خویش رندانه و لاابالی میزیست، خاصه در اواخر ایام زندگی بس بی پروا سخنان میگفت، بعد رحلت ( مانند فردوسی) بعضی متعصبان حجری در نماز گزادن بر جنازة او متأمل بودند ، جنازه بر زمین مانده بود تا رند معتقدی گفت: « در آن کوزة کنار حجره شعرهای حافظ است که بر سفال و کاغذ پاره ها نوشته ، کودکی را بگوئید که ازآن پاره ای برآرد، تا معلوم شود سخن خود او در این میانه چیست » و همچنین کردند، این بیت برآمد:
قـــدم دریغ مــدار از جنــازة حافظ
که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت !
چون حاضران اینحال و مقال بدیدند از کرامت او دانسته همگان بنماز ایستادند. شاید این نخستین فال بود که از دیوان حافظ گرفته شد. گویند هم ازاینجا « لسان الغیب » لقب گرفت . ( نتایج الافکار )
19 ـ آورده اند که مولانا شمس الدین محمد بخارائی معروف به محمد معمائی که سالها در نهایت اقتدار و اختیار صدارت ابوالقاسم بابا میرزا را بعهده داشت و معروف بود که دست تصرفش بلند است و چندان حلال و حرام نمیشناسد، در ایام توانائی خود در شیراز بر سر تربت حافظ گنبدی و بنائی ساخت، پس از اختتام کار بنا، ضیافتی کرد و چنانکه امروز مصطلح است ، برای گشایش و افتتاح، بابر میرزا را به ضیافت خواند. در اثنای آمد و رفت و ازدحام، ظریفی شیرازی چشم ها را غافل کرده و این بیت را بجانبی که نظر میرزا بابر بر آن میافتاد ، نوشته بود:
اگر چه جملة اوقاف شهر غارت کرد
خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد !
چشم پادشاه بر آن نوشته افتاد و با مولانا محمد معمائی مطایبه ها کرد. گویند که مولانا ازین ظرافت بغایت خشمگین شد اما هر چه پرس و جو کرد نویسنده را نیافت که نیافت.
حافظ با این وزن و قافیه و ردیف دو غزل دارد. مطلع غزل و بیتی که یک مصرعش را آن ظریف تضمین کرده اینست:
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هــلال عید بــدور قــدح اشارت کـرد
مقام اصلی ما گوشة خرابات است
خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد
( مجالس النفاوس ـ حبیب السیر )
20 ـ [آورده اند که روزی در محضر امیر علیشیر نوائی و مولانا عبدالرحمن جامی،جمعی از شعرا گرد آمده از هر دری حدیثی میکردند و ترویج خاطر و تفنن را شعر میخواندند. شیخ کمال تربتی که اکثر غزلهای حافظ را مخمس کرده بود، یکی از مخمسات خود میخواند. دیگران باری آفرینها میگفتند اما امیر علیشیر و مولانا جامی خاموش بودند. خاطر شیخ کمال را از این بابت آزردگی حادث شده ملول بکنجی نشست. دیگربار که نوبت خواندن باو رسید، با احترام تمام عذر خواست. امیر گفت: « شنیده ام تو دوش سه غزل حافظ شیراز را مخمس کرده ای، اینک خاموش ماندن چرا؟» شیخ کمال گفت: « می بینم که امیر و مولانا رغبتی بشنیدن ندارند، زه و احسنت چشم ندارم، اما آخرکم ازینکه نقدی یا تصرفی ؟ امیر گفت : « حق بدست تست، ما غافل بوده ایم، اکنون مخمسی دیگر بخوان تا کسر خاطر ترا جبران کنیم» شیخ کمال خشنود گشت و تخمیس این معجزه حافظ را که فرموه:
زان یار دلــنوازم شکری است با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
خواندن گرفت . و چنانکه رسم مخمسات است، ابتدا سه پیش مصرع میخواند، آنگاه بیت حافظ را. امیر چنانکه گوئی ابیات خواجه را نمی شناسد، هنگام خواندن پیش مصرعها ابرو درهم کشیده بتأمل خاموش میماند، اما همینکه بیت خواجه خوانده میشد، می شکفت و زه و احسنت میگفت، براینمنوال که :« آفرین، این بیت معجز است، لله در قائله، این بیت عجیب عالی است، احسنت این سحر حلال است » و همچنین تا اواخر غزل که ناگاه حاضران طنز و طیبت امیر بجای آوردند و مجلس از خنده و شیطنت پر غلغه شد و شیخ کمال ، عظیم شرمنده و ملول بخموشی گرائید ، که انصاف را سزای چنین مقلدان است]
[ رشحات الذوق و قطرات القریحه)
21 ـ [ آورده اند که هم در آن مجلس ( ر.ک فقره قبل) یکی از شعراء ـ و پندارم خواجه مؤید دیوانه ، که گویند صد کلمه حضرت امیر و دیوان کمال و دیوان حافظ را جواب گفته ـ طومار بدست نشسته بود، چون نوبت باو رسید خطاب به مولانا جامی گفت: « دوش دیوان جواب حافظ را تمام کردم، همه غزلهای خواجه را جواب گفته ام، جامی گفت: باری خدای را چه جواب خواهی گفت؟!
گفت آن ادیب : جمله غزلهای خواجه را
گفتم جواب ، تا صلة ما را چه میدهی
گفتم: جواب خواجه گرفتم که داده ای
باری بگو جواب خدا را چه میدهی؟]
(اشاره ای درلطائف الطوائف وباقی رشحات الذوق)
22 ـ آورده اند که وقتی در محضر یکی از عرفا گفته شد که جامی در نفحات الانس نوشته:
« حافظ پیری نداشته است و دست ارادت بمرشدی نداده » صاحبذوقی که در آن محضر بود گفت : « اگر بی پیر چون حافظ توان شد، کاش مولانا هم پیر نمیداشت!»
( ریاض العارفین )
23 ـ آورده اند که چون دیوان حافظ در همه اقطار عالم بین همه صاحبذوقان خاص و عام رواج فوق العاده یافت ، بعضی از متعصبان خشک مغز و متحجران گژ طبع از سر بیذوقی و ثقیلی و حسد باین اندیشه افتادند که مجبوبیت این شاعر ملکوتی را بین عامه مخدوش کنند و از نفوذ عجیب و رسوخ بیحد و حصر او جلوگیرند . زیرا میدیدند که همه امم عالم خاصه مردم شرق یکدل و یکزبان باین شاعر ایمانی شگفت دارند و او را زبان غیب و گزارشگر اسرار میشمارند و حتی ترک زبانان رومی عثمانی کتابها در شرح دیوان او می نگارند، بخصوص بعضی فرومایگان که به تصنع طبع نظمی هم داشتند، اما سست نظم و بی نصیب از قبول خاطر و لطف سخن بودند، این رواج و رسوخ شگرف حافظ چون خاری در چشم رشک و رسوائیشان می خلید. ازینرو در زمانهای مختلف با انواع و اقسام حیله های پست میکوشیدند که هر یک بهر نحو ممکن نیشی باو بزنند. بعضی متعصبان ترک عثمانی او را بیدین و لاابالی و میخواره میخواندندو شعرش مخالف شریعت میشمردند و از علماء در خصوص او فتوی میخواستند، بعضی بر حدیثش بعبث ، خرده های ملانقطی میگرفتند، بعضی او را طعن و لعن میکردند و در ویرانی مقبره اش میکوشیدند و چه بسیار ازین قبیل حرکات حقیر و حسودانه.
از جمله حیله ها یکی این بود که گروهی کژ طبعان در بعضی از کتب به تزویر برخاسته ، شعری از خود برساختند، با مصرعی معروف از حافظ همراه کردند، بدینگونه که :
أنا المسموم ما عندی بتریـاق و لا راقی
ادرکـأسـاً و نـاولهـا الا یا ایها السـاقی
[ یعنی : من مسمومم و زهرآگین شده، نه تریاق و پادزهر نزدیکم است، نه افسون دم و عزیمت خوان، ای ساقی . . .الخ ]
وبه جعل شایع کردندکه این از شعرهای یزیدبن معاویه آن سنگدل جانی معروف است و حافظ در اول دیوانش که با « الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها» شروع میشود، شعر یزید را آورده است و هرکس بخواند، در واقع باید با شعر یزید معاویه شروع کند. و چون یزید منفور و مردود همه عالم خاصه مسلمانان است، ازینراه خواستند حافظ را نیز مطعون و طرد کنند.
این جعل و تزویر اگر چه یکچند بین عوام رواج یافت و مشهور گشت، اما به نتیجه ای نرسید و از شهرت و محبوبیت حافظ نکاست زیرا چراغ دروغ همیشه بیفروغ است . نازک اندیشان و دوستداران شعر حقیقی که باین خزعبلات توجهی ندارند و اصل مطلب گیرم حقیقتی هم داشته باشد، تازه بی اهمیت است و حال آنکه رنگ تزویر از سرتاپای این شایعه آشکار است . باین دلیل که اولا به تحقیق رسیده(بنا بقول علامه قزوینی ) که مصرع«الا یا ایها الساقی ادرکأساً و ناولها » سرودة خود حافظ است و مطلقا در هیچیک از کتب معتبر وقدیم ادبیات عرب و آثار ناقلان و راویان شعر یزید، چنان بیتی را به یزید نسبت نداه اند. ثانیا خود حافظ دیوانش را جمع آوری نکرده است که مطابق حروف تهجی آنرا منظم سازدوشعر مزبور را درآغاز کتابش درآورد، این نظم و ترتیبی است که بعدها گردآورندگان اشعار او از جمله محمد گلندام بدیوان داده اند و بنا به معمول الا یا ایها را در ابتدای کتاب آورده اند و حال آنکه اگر نظم کامل تری رعایت شود، غزلی که مطلعش آن بیت است جایش در صدر دیوان نیست وتازه اگر کسی ازآن شعرنفرت داشته باشد میتواند صفحه اول را سیاه کند، یا بکند بیندازد دور. ثالیاً در عالم ذوق وشعر ازینگونه نقل و تضمین ها بسیار است وحقیقت شعاران تردماغ در امور ذوقی که خشکی را درآن راه نیست اینچنین چند و چون هانمی کنند.نقل است که یکی از راویان عرب شعرهای یزید را نزد یکی از ائمه اسلام روایت میکرد، مریدی برای خوشامد آن امام به راوی گفت: «پیشوای ماشنیدن اشعار یزید را خوش ندارد و این کار را مکروه میشمارد.»امام گفت:«همچنین است که تو میگوئی ، اما او ر ااز روایت منع مکن و من درشگفتم ازینکه مردی با آن سنگدلی و قساوت چگونه باین رقت و نازکی شعر سروده و شگفت تر آنکه من نیز چون ابن خلکان همه شعرهای یزید در خاطر دارم اما بجای آفرین او را نفرین و لعنت میکنم و در نقل شعرش میگویم:«وله لعنة الله علیه» و این بر راویان و ناقلان اشعار فریضه است در روایت، ومن صاحب حیات عالی و دارای روح شعر نمی شناسم و شاعر نمیدانم کسی را که آزارش حتی به موری برسد، تا چه رسد به اینکه قتل نفس کند و آنهمه جنایات شنیع مرتکب شود».
رابعاً اقتباس یا تضمین و ترجمه شعر یزید معاویه، خاص حافظ نیست، بعضی دیگر از شعرای ایران نیز باشعار آن ستمگر جنایت شعار توجه داشته اند، از جمله خاقانی شروانی شاعر متدین و حتی متعصب در دین، یکی ازین دوبیت مشهور یزید را به تقریب ترجمه و اقتباس کرده است، له لعنة الله علیه :
و شمسة کرم برجها قعردنها
و مطلعها الساقی ومغربها فمی
مدام کتبر می اناء کفضة
و ساق کبدر مع ندامی کانجم
[ یعنی : زر خورشید، تگ خم برجش ـ بامدادش ساقی و شامگاه دهانم ـ باده ای چون در ساغر سیمگون ـ ساقی چونان پر ماه و ندیمگانم اختران] ـ ( از المستظرف فی کل فن مستظرف تألیف شهاب الدین احمد الشبیهی، طبع مصر بتصحیح محمدالزهری المغراوی، ذیقعدة 1314ـ جزء دوم ص 168) ـ آنجا که می گوید :
می آفتاب زرفشان جام بلورش آسمان
مشرق کف ساقیش دان مغرب لب یار آمده
و من که مهدی اخوان ثالثم آن دو بیت یزید را در ضمن قطعه ای از اخوانیات بدینگونه گزارده ام:
خانه حالی چون بهشت است از ندیمانی چو حور
هم بهاران ، بسکه گل داریم و نسرین و سمن
بــاده ای داریــم بــا ساز و ســرودی دلنشیــن
همچنیــن گــاهی بــآیین بذله و شعر و سخن
گوئی آن می همچو مهر است و سپهرش کام خـم
بـامـدادش کف سـاقی، شامگـاهش کــام مــن
بـاده ای چون زر بجام سیمگون ، ساقی چو ماه
بـا نــدیمــانی بسان اختــران، رخشنــده تــن
سیم افشاندیم و کار عیش چون زر شد ولی
کی گواردبی توعیش ای بی تومن بی خویشتن؟
وقتی که آن ساختگری در این خصوص که حافظ شعر یزید را تضمین و نقل کرده، رواج یافت، بعضی از صاحبدلان و دوستداران شعر حافظ درصدد برآمدند که تأثیر این جعل را در ذهن عامه کم کنند، از جمله این قطعه را به اهلی شیرازی نسبت داده اند که برای همین مقصود گفته:
خواجه حافظ را شبی دیدم بخواب
گفتم ای در فضل و دانش بی مثال
از چه بستی برخود این شعر یزید
مال کافر هست بــر مؤمن حـلال !
از لحن بیان « این مسأله » پیداست که چه قبیل صاحب طبعان این قطعه را ساخته اند و به اهلی شیرازی منسوب کرده اند، اما بهر حال چه اهلی گفته باشد این قطعه را چه کسی دیگر، جهدش در حد مأجور است.
گویند كژنهادی دون و سفله که نجم الدین خوانده میشد و وزیر سلطان یعقوب آق قوینلو بود واز گدائی به وزارت رسیده بود و ازینرو میان مردم به نجم الدین گدا شهرت داشت ، ـ پیوسته نزد سلطان ببدگوئی و طعن حافظ زبان میگشود و در ذم و قدح او و جواب قطعه منسوب به اهلی این ابیات را ساخته بود:
عجب در حیرتم از خواجه حافظ
بنوعی که خرد زان عاجز آید
چه صنعت دید در شعر یزید او
که در دیوان نخست از وی سراید
اگـــر چه مال کافر بر مسلمان
حلال است و درایـــن قیلی نشاید
و لیکن شیر را عیب عظیم است
کـه لقمـه از دهــان سـگ ربـاید
( بعضی این قطعه را به کاتبی نیشابورینسبت داده، اما مرحوم علامه قزوینی بحق در این نسبت شک کرده ـ در چند نسخه از دیوان های اهلی و کاتبی که جستجو فرموده دو قطعه اخیر نبوده ـ خاصه که ابیات سست است و کاتبی تا این حد خام سخن نیست ـ راجع به این مطلب ر.ک: مقاله تضمین های حافظ در سال اول مجلة یادگارـ شمارة9 ـ اردیبهشت 1324 ص 9 ببعد)
سلطان یعقوب این کلمات و افکار را نیز بحساب سفلگی و گداطبعی او میگذاشت و از آنجا که به کفایت او نیاز داشت غالبا بروی او نمیآورد، تا آنکه روزی بموجبی سلطان برای تفأل ، نجم الدین گدا را گفت که دیوان حافظ را نزد او بیاورد . نجم الدین باز بنای لاو نعم گذارد و گفت: « هیچگاه با فال حافظ از بواطن احوال آگاه نتوان شد. این غلطی مشهور است که حافظ را لسان الغیب لقب داده اند» سلطان یعقوب گفت:« بارها مرا به خاطر خطور کرده است که درباب خواجه با تو ماجرا کنم، اما باز بحکم آنکه گفته اند لا مشاحة فی الذوق [ در کار پسندها زفتی و هم چشمی و ستیزه روا نیست] با تو چیزی نگفته ام. هر آینه بدان که مرا در حق این شاعر اعتقادی نیک است و خوش ندارم کس نزد من بد او گوید.» نجم الدین گدا گفت: « ذوق سلطان البته معیار است و امرش مطاع، ما درویشان را نسزد که با شاهان در هیچ معنائی ستیزه کنیم، اما بحکم آنکه گفته اند لا مشاحة فی الاصطلاحگاهی در خصوص خواجه این معانی بخاطر حقیر میگذرد و این مصطلح ماست .
هندیان را اصطلاح هند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
آنگاه به طنز و پوزخند گفت: « آرزو آنست که سلطان فال این حقیر پیش اندازد، اگر خواجه لسان الغیب است ، در این معنی که اینک میان بنده و سلطان گذشت، حدیثی مناسب گوید.»
سلطان از پوزخند سخریه او خشمگین ، دیوان حافظ برگرفت، چشم فروبست، پنجه ای بسان چنگ خمانده دور برد، دعا و سوگند فال بر زبان آورد و گفت: « ای لسان الغیب، این مبرم گدا را باری بر خر خود نشان.» و تفأل کرد. بیت فال این برآمد:
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد اینکه گدا معتبر شود !
نجم الدین گدا سخت خجل شد و گویند سلطان دیوانی را که در دست داشت بر سر او کوبید و گفت: « تا تو باشی که دیگر با خواجه گستاخی نکنی»
(مقاله تضمین های حافظ نوشتة قزوینی ـ ریحانة الادب)
24 ـ چنانکه میدانیم فال گرفتن از دیوان خواجه امر ذوقی و ایمانی مرسوم و رائجی است، از آنجا که حافظ را لسان الغیب و ترجمان الاسرار دانسته اند، از قدیم الایام تفأل بدیوان او رسم شده است و در این زمینه هم قصه های بسیاری حکایت کرده اند. در خصوص تفأل بدیوان خواجه و فالهای تاریخی و مشهور و بعضی موضوعات مربوط به این امر ، حتی کتابها و جدولهای فالنامه نیز تألیف و ترسیم شده. از جمله کسانیکه در این باب آثاری دارند محمد هروی و نیز ملا حسین و نیز شاه محمد دارابی مؤلف لطیفة غیبی را میتوان نام برد. قصص بسیاری ازین فالها چه بسا که ساختگی است و بمناسبت معانی و اشارات ابیات خواجه پرداخته آمده است اما بعضی از آنها باصطلاح تاریخی است، یعنی به اشخاص نامور تاریخ منسوب است و در کتب خاص ذکر شده است . اگر تمام حکایات فالها در کتابی گرد آید شاید چند برابر خود دیوان شود و کتابی بوجود آید پر از قصه ها و خبرهای گوناگون و احوال و افکار رنگارنگ ، مثل برشهائی از زندگیهای مختلف. ما البته چنین مجال موسعی نداریم اما تک و توکی میتوان نقل کرد ، از جمله:
آورده اند شاه اسماعیل سر سلسله صفویان در آن ایام که همه میکوفت و پیش میرفت، بهرجا می رسید مزارها و مقبره های مشاهیری را که به تسنن معروف بود ، از سر جوانی و تعصب ، ویران و باخاک یکسان میکرد. وقتی بمقبرة حافظ رسید ، از آنجا که هم خودش اهل ذوق و شعر بود و هم حافظ محبوب عالم، پاره ای تأمل و ملاحظه کرد، از امرا و اصحاب صلاح پرسید، حاصل مشورت این بود که متعصبان گفتند: « باید این مقبره و بنا را نیز ویران کرد، چون حافظ هم رند و لاابالی بوده و هم شیعه نبوده» یکی از اصحاب [ ملا سید عبدالله تبریزی ] که از بس در کارها سمج بود شاه اسماعیل به او ملا مگس لقب داده بود ، در خراب کردن مقبرة حافظ از همه بیشتر اصرار میکرد و ترکانه داد سخن میداد. عاقبت شاه اسماعیل گفت از دیوانش فال میگیریم. گرفت. خو.شبختانه بدلخواه اسماعیل این بیت حافظ آمد که :
حافظ زجان محب رسول است وآل او
حقــا بدیــن گواست خـداونـــد داورم
شاه اسماعیل خوشحال شد و پوزخند خرسندی ترکاند و از ویران کردن مزار گذشت اما ملا مگس همچنان پافشاری میکرد شاه اسماعیل باز دیوان را برداشت ، گفت :« ای خواجه جواب ملا را هم بده » فال گرفت ، این بیت برآمد :
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری!
( مجالس المؤمنین ـ از سعدی تا جامی ـ ریحانة الادب)
25 ـ آورده اند که نادرشاه افشار بهنگام پیشروی سپاه خود باری قصد تبریز داشت، اما بنا بملاحظاتی سپاهیانه در حرکت اندکی مردد بود، روحیه لشکر را مناسب نمیدید، و بعضی سرداران او نیز بسیج و آمادگی را کافی نمیدانستند، از کمیت سپاه خصم و کیفیت تعبیه ها و آلات ایشان او را بیم میدادند . نادر برای دل دادن به سرداران و نیز برای آرام و قرار دل خود ، گفت از حافظ فال میگیریم ، گرفتند ، این آمد:
عراق و فارس گرفتی بشعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
نادر خیلی شوق کرد، دیوان را بست، گفت یک فال دیگر، و این آمد:
سزد که از همة دلبران ستانی باج
چرا که بر سر خوبان عالمی چون تاج
گویند همین بلاغت غیبی سبب شد که نادر فرمود عمارت مزار حافظ را تجدید کنند و بنائی آبرومند و زیبا بسازند.
(از سعدی تا جامی و بعضی مواضع دیگر)
26 ـ آورده اند که شش تن از خواتین معزز شیراز بی بی فلان و بهمان،که با هم الفت و عقد خواهری واحوال سعتری داشتند ودر شیراز به « سته حسناء» یا « حسناء سته » یا « حسان سته» معروف بودند. و هر یک مزیتی خاص داشتند، از« مال » و منال و جلال و کمال و دلال، روزی بر سر مزار حافظ انجمنی کرده بودند، خوش ميگذراندند، از هر دری سخن میراندند و بیعاری و لوندی میکردند، عاقبت گفتگوشان باینجا رسید که اگر حافظ زنده می بود کدام یک از ما را با مزیتی که داریم بیشتر می پسندید و برمیگزید؟ در این باب چنانکه این جنس است پر حرفیها کردند، سرانجام یکی از ایشان گفت: « اگر در این داوری خود خواجه را بداوری طلبیم بهتر است» چنین کردند . فالی از دیوان گزارشگر رازهای نهان گرفتند ، چنین آمد:
شیـراز معــدن لب لعـل است و کــان حسن
مــن جوهری مفلسـم ، ایــرا مشوشـــم
شهری است پر کرشمه و خوبان زشش جهت
دستم تهی است، ورنه خریدار هر ششم !
( ریحانة الادب و رشحات الذوق )
27ـ آورده اند که بعضی از خوشخدمتان سؤالی نوشتند و نزد ناصرالدینشاه قاجار فرستادند که این بیت حافظ را که گفته:
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز
بــاشد که باز بینیم دیدار آشنـا را
مختلف می خوانند، بدینمعنی که در مصرع اول بجای « نشستگان » گروهی « شکستگان» روایت می کنند یا بالعکس، کدام درست است؟ ناصرالدینشاه در جواب نوشت:
بعضی نشسته خوانند بعضی شکسته خوانند
چون نیست خواجه حافظ ، معلوم نیست مارا
در قصص العلما این بیت چنانکه نقل شده آمده است و قصه هم به خواجه نصیرالدین طوسی نسبت داده شده، اما مؤلف متوجه ناممکن بودن قضیه شده است و تذکر داده که ازین دو خواجه یکی در 672 درگذشته و دیگری در792، باری من این فقره را ازین و آن چنانکه نقل شد، یعنی منسوب به ناصرالدینشاه ، شنیده ام و مصرع آخر را هم بدینگونه :
« چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را»
« قصص العلما تنکابنی»
28- آورده اند كه یکی از شاگردان آخوند ملاعلی نوری ـ حکیم متشرع در طبقة حاج ملا هادی سبزواری و یکی از معلمان او ـ سؤالی نوشت و از بطون معانی این بیت حافظ :
می دو ساله و محبوب چهارده ساله
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
پرسید که آیا جز همین معنی ظاهر خواجه مقصود دیگری هم داشته است یا نه؟ زیرا شنیده بود که بعضی عرفا می گویند مراد حافظ از محبوب چهارده ساله پیامبر اسلام است که در چهل سالگی مبعوث شد و چهار تا ده سال نیز نیز چهل است [ و مرادش از می دو ساله قرآن است که در دو سال امر نزول آیاتش بر پیامبر سامان گرفت] آخوند ملاعلی در جواب نوشت: ای « نور هر دو چشم من معنی می دو ساله آن شرابی است که دو سال مانده باشد و اهل نشأء گویند تأثیر چنین شرابی برای مستی بیشتر از شرابهای دیگر است و مراد از محبوب چهارده ساله جوانی است که به سن چهارده رسیده باشد . . . و حافظ غیر از اینمعنی اراده نکرده است، آنچه عرفا توجیه و تأویل میکنند، شهد بالله که خلاف است و مراد حافظ نبوده» والسلام.
( قصص العلما ـ قسمتی نقل به عین عبارت)
•
مجال دیگر به مرزهای فرجام رسیده ، سخن را به پایان برم در این مقال کوشیده ام که مهمترین و گزیده ترین ماجراها و قصص حافظ را ، آنچه می پسندم از مشهور و نامشهور،بر حسب نظم و نسقی چنانکه گذشت، گردآورم و از آنها من نیز با بیان خویش روایتی کنم، البته این کار هنوز تمام و بکمال نیست، هنوز قصه ها بسیار است، خاصه افسانة فالهای او، اما با این مجال در این طبع، بهمین مقدار بسنده کردم، بعضی را بمعنی و گاه پاره ای الفاظ همچنان که بود نقل کرده ام، بعضی ها را برآراسته ام یا بکاهش و افزایش در آن ها تصرف کرده ام بعضی را خود بپرداخته ام. افزوده های من با این علامت [ ] مشخص و ممتاز است.
بنا بملاحظاتی که رعایتش را لازم میدانستم، در این طبع درماهنامة فرهنگ بعضی قصص را ـ با آنکه آماده بود ـ رها کردم؛ امیدوارم در طبع دیگر کار را تمام کنم و نیز بر اسناد و مآخذ کاملتری دست یابم.
مهدی اخوان ثالث
( م امید )
از کتاب « ماجراها و قصص شاعران »
* ماه نامة فرهنگ، جلد اول، شمارة 5و6 ، اردیبهشت و خرداد 1341 ، ص 80 ـ 97.
|