|
مقاله اي كه در زير مي خوانيد ، نوشته اي ست از اخوان كه در سال 1341 ، در ماهنامهء فرهنگ چاپ شده و در مجموعهء مقالات اخوان ( حریم سایه های سبز ) با نام " بودا صفتان " آمده است ...
چند تن وارسته بودا صفت *
نه تنها کودکان را به افسون افسانه ها دلخوش و سرگرم می توان کرد ، بلکه چه بسیار بزرگان نیز ـ و شاید همه آدمیان ـ به این جادو رام ميگردندوآرام می گیرند دل می سپارند ، آسوده خاطر وقت خوش می کنند و سرانجام افسانه ای می گویند و در خواب می شوند ؛ یا خود افسانة نیک و بد .
افسانه افسون و لذت زندگی ، پناه زندگی است ، شور و شیرینی زندگی است و گویا این در سرشت فرزندان آدم است که حتی در ایام رشد و رسیدن و کمال، هنگام پیری و پختگی نیز طبع طفلان دارند و طالب افسانه اند ، الا اینکه قصصی که در خور پسند کودکان است ، با قصص مناسب حال پیران و کهنان ، پاره ای فرق ها دارد. شاید یکی از آن فرق ها این باشد که بزرگان بر قصه نامهای دیگر می گذارند : مکاشفه ، خبر، آیین ، پیغام جهانهای نهان و چه بسیار نامهای دیگر. پیغام و خبرها به شیوه های مختلف است، اسمها گوناگون است، اما رسم و حقیقت یکی است : همان افسانه .
عمــر بـا قـافــله شــک و یقیـن مـی گـــذرد
خــاطـر انبـاشتـه از خاطـره و قصـه و یــاد
من براینم تـو بـرآن ، ژرف چوبینی همه هیچ
کـودکانیم و به افسـانـه و افســونی شاد(1 )
یکی از قبیلة در خواب شدگان گفته است ، و چه خوش :
هم سمر خواهی شدن گر سازی از گردون سریر
هم سخن خواهی شدن، گربندی از پروین کمر
جهد کن تا چون سخن گردی ، قـوی باشد سخن
رنج بر تا چون سمر گردی، نکو باشد سمر(2)
هم در این معنی دیگری گفته است و چه خوشتر :
گــر عمــر تــو بـاشــد بجهــان تـا سیــصد افســانــه شمــر زیستــن بـی مـــر خــود
بــاری چــو فســانـه می شــوی ای بـخــرد
افسـانــه نیــک شــو نــه افســانـه بـد (3)
یکی از پیران پیشین که به نیکی افسانه شده است و پاکی و بزرگواری ، مفخری از مفاخر شرق آریائی ، شهزاده سیدارتا گوماتا ـ بودا ـ ست که در کتب قدیم نامش به شکل « بد » و « بدوه » نیز آمده است و بعضی لفظ « بت » به معنی وثن و صنم را هم ازین کلمه دانسته اند.
داستان این بزرگمرد باستان ، از کهنترین و نامورترین قصص عالم است. این قبلهء قبول عظمت و شرف، رشک و غیرت پیران پیشوا، چنانکه می دانیم و گذشت، شاهزاده بود، همه قبیلة او امیران و صاحب سریران بودند و شجعان و سلحشوران . او را برای سلطنت پرورده بودند و او از همة توانائیهای توانگری و جلال تا قلل بلند کمال برخوردار بود. مواریث شهزادگی و نازنینی و جمال را مواهب هوش و دلیری، نیز دانش و فرزانگی بر سری داشت.
اما وی تاج و سریر منتظر و همه ایادی و آیات عزت مرده ریگ خویش را به ترک و فراموشی و رها سپرد، جامه های سلطنت مادی را از دوش افکند و سبکبار به شولای ژندة دشمنان و قلندران پناه برد و برهنه از همه خلعتهای زربفت و نگارین، سرگرم سیر و سلوک شد و سرانجام ، چنانکه می گفت ، شهر بند رازهای هستی را گشود، ترک و رهایی را سرود و ستود، شیوة رستگاری از رنجهای بشری را نمود و با رفتار و هنجاری شگفت در تعالیم و غایات هستی خویش زیست و به لاوجود ـ نیروانا ـ دست یافت کم کم پند و پیشنهادهای عجیب این آموزگار بزرگ در همه آفاق باختر و خاور و همه پر کنه ها و اقالیم عالم دامن گسترد ، پیش و پیشتر رفت ، چنانکه امروز روز نیز پس از بیست و شش قرن ره آوردهای نبوت او بیش از همه راه و رسمها پیروان دارد؛ خاصه اگر چهرة اصلی پیامهای او را در پس پشت شکل و شیوه های دیگر به جای آوریم و ریشه ها را بشناسیم و دریابیم که : گر نام دیگر شده پیام نشده .
اما قصد ما از « بودا صفت » بودن فقط همان همت و اهتمام داشتن در گذشت و گذاشت و توبه و ترک علائق است، همان پشت پا زدن به رفاه و امیری و آسایش مادی، و رفتن بسوی مقصد و مقصودهای معنوی و سلطنت روحی، همانکه نام دیگرش درویشی و خاصه قلندری است، و در این شیوة زندگی پیشوائی دینه و دیرینه تر از بودا نمی شناسیم.
یادآوری و بعد بیدارباش نمی خواهد که مقصود ما نه توبة شاه طهماسبی و ترک از زور پی، از سر عجز و تهیدستی و هیچکسی است، بلکه قصد درویشی اختیار کردن هنگام توانگری و مقدرت است ، اختیار و کاری که شهزاده سیدارتا را بودا گردانید و چنین هوش و همتی را در جهان سنت گذارد و سابقه کرد.
شهزاده سیدارتا سالهای سال در بهترین و باشکوه ترین لذت زندگی بره های فراوان خدا غرق بود، زن و فرزند داشت و کنیزان داشت و کاخها و خوشیها داشت و عزت و شادخواری داشت و کامگاری و نوش و توش و توانها و شیرین ترین تفننهای زیستن، پدرش ، پدر تاجدار، با منتهای مراقبت نمی گذاشت که کمترین گرد کدورتی بر خاطر سیدارتا بنشیند، حتی مواظب بود و گفته بود مراقب باشند که وقتی شاهزاده برای گشت و گذار و تفریح و شکار به بیرون از کاخها می رفت، در سر راهش منظره و یا موضوعی ، چیزی نباشد که ناخوشایند و زشت باشد. تا مبادا حتی یک لحظه هم نازنین ، با درشتناک و نادلخواهی روبرو شود.
کوشش پدر پیوسته دراین جهت بود که پسرش همواره در امواج بودن و خواستنشناور باشد . زیرا توانستن داشت. حتی نگذاشته بود که او بیماری و پیری و مرگ را بشناسد. اما قصه می گوید که سرانجام او در یک روز با این هر سه جلوة عجز آدمی آشنا شد. بیماری دید که جذامی هراس انگیز داشت و پیری فرتوت که افتان و خیزان می رفت و جنازه ای . سببها پرسید و دردها را شناخت و ناگاه در دلش همه بنیادهای ناپایدار و دروغین و باورهای کودکانه فروریخت. انگار او را از همه مرکبها پیاده
کردند، از همه دلبندیها برهنه ، و از همه مقدورات عزیزش دور، و دوان بسوی وادی مجهولی پر از هول و گریزان از درندة بیماری هار و بیرحم و گرسنه.مغز بيدارش در برابر عجز و حقارت و نيستي ، مفهوم عظمت و جلال و ابديت كائنات را آراست و برافراشت و او را سرزنش كرد ؛ مفهوم دست نيافتني و بزرگ جاودانگي .
تا جهان باقی است مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن . . . (4)
او به این مرز آشنا شد. درآویخت، ملتمس ، گلاویز، دشمن و سرانجام دوست شد با این مرز مجهول و پر جذبه، او گویا «خدا» را شناخت زیرا شاید آدمی را شناخته بود.
همه ناپایدارها را با عزمی جزم رها کرد و برای رسیدن بآن مرز و دست یافتن بر آن سفری شد. قلندروار سفری شدو توانستن را در ترک خواستندید و بودن را به فراموشی سپرد. از محبت و گذشت و ایثار پیام آورد، خاصه برای کسانیکه بهر حال همیشه به پیام آوری بیرون از خویش نیازمندند . و رستگاری از رنج را در انهدام همه تعینات و شخصیات و احساس نیستی و خویشتن خویش را عرصةو عرضهء لاوجود کردن، شناخت، نیروانا.
گوینـد حکیمــان که پس از مـرگ بقا نیست
ور هســت بقـا، فکــرت و اندیشه به جا نیست
گر زندگی از بهر غم و رنج و عـذاب است
دردی اســت که جـز نیستیش هیچ دوا نیسـت
ویـن عقل و شعوری که از و رنج برد روح
بیـــش وکـم او جـز که عـذاب حکمـا نیســت
بــــودا که ره نیستی آموخت به اصحاب
خوش گفت که: هستی بجز از رنج عنا نیست
آســــایش جاوید از آنسوی حیات است
زیـن سو بجز از رنـج و غم و درد و بلا نیست
آیین بقا سردی و خاموشی و مرگ اسـت
کـاین گرمی و جنبش جز ازاین آب و هوا نیست
بـا آب و هــوایی که بــ ود سخت موقت
خوش بودن و دل باختن از عقل و ذکا نیست (5)
•
تعالیم بودا ، چنانکه گفته اند و شنیدیم و محقق شده، در تصوف اسلامی و ایرانی تأثیر بسیار گذاشته است. شاید این تأثیر پیامهای بودا چندان به خط مستقیم نبوده باشد و فی المثل از طریق مانویت و سرمشق گرفتن از زندگی طبقات اول روحانیان مانوی راهی و معبری در صوفیگری گشوده باشد و خاصه پس از آمیختن با تعلیمات و افکار بعضی از قدمای یونان و نیز پاره ای تأملات و معنویات مذاهب سامی این تأثیر و تأثر شکل کمال گرفته باشد و نتیجة این رود بزرگ و جوشان و زنده ای که تصوف است، از بسی شاخه و شعبه ها بوجود آمده باشد، اما آنچه پيشتر و بیشتر از هر مسأله ای آشکار می شود این نکته است که شاخه اصلی و پر قوت این رود عزیز از مرزهای افکار و معانی و خیالات بودائی سرچشمه گرفته. مسائل اصلی و اساسی تصوف تقریبا همانهاست که در « بودائیگری » می شناسیم، در این باره البته صلحای امر تحقیق بسیاری بحث کرده اند و آثار و حاصل جستجوهاشان را کم و بیش دیده ایم و می شناسیم و حاجت به نقل و تکرار یا غارت قول و مقال ایشان و ما این چند کلمه را ناگزیر برای ربط و پیوند میان مقدمه و مؤخرة گفتار خود لازم داشتیم والا این زمینه زمینی نیست که با این سادگی و سهولت و با این مایه زاد راه بتوان از آن گذشت. آنچه بیشتر
مورد نظر و غرض ما در این مقاله است اشاره به شباهت سرگذشت بوداست با سلوک چند تن از کسانی که در گوشه کنارهای تاریخ و شعر وادب و تصوف ما ، یا قریب به ما، از خود نشانه ها و یادگارهایی گذاشته اند یعنی به تعبیری بودا صفت زیسته اند، درویشی بر توانگری اختیار کرده سالک مسالک فقر و تصوف و قدس و تقوی شده اند. البته این صفت و نشانه را اگر قدری عامتر و کلی تر اعتبار کنیم باید همه صوفیان حقیقی ، یا لااقل بزرگان این عالم را شمار کنیم. زیرا همه ائمه و اعزة صوفیان چنین زیستی داشته اند، اما نشانة خاص و مجزای ما همان ترک سلطنت و امیری و جلال زندگی مادی است برای نیل به مقاصد عالیتر حیات، برای پرداختن به معنویات و لذات معنوی و این حال و خصوصیت را به زندگی و سرگذشت بودا شبیه تر می بینیم تا مطلق تقوی و مقامات و احوال باطنی سلوک ، خاصه که بسیاری ازین طایفه هم بوده اند که حاجت به کلاه ترکی و خرقه و کشکول نداشته، زیرا کلاه تتری هم درویش صفت بوده اند و در جبه زری نیز تنی مرکب جان صوفی و در آن دلی صافی داشته .
به این چه کار داریم که سهم افسون و افسانه درین سرگذشتها چند است و کیفیت حقایق چون؟ گرفتم آنکه اینها سراپا قصص است و مخلوق ذهن نویسندگان کتب اوایل یا اواخر . مگر نه آن است که ما پیش ازین افسانه را ستوده بودیم و بدان دل خوش کرده بودیم ؟
باری ، بهر حال.
در راههای دور تا اقاصی حدود جستجو وقت سیر و سیاحت نداریم، خاصه که این طایفة بوداصفتان بنا به بعضی حساب و قیاسها شماره شان چندان کم نیست. ولی ما چند تنی از مشاهیر این قبیله را یاد می کنیم و از قصه و حدیثشان پاره ای می آوریم تا از مرزهای تفنن و نقالی پر دور نشده باشیم. چند تنی شوریده و شیدا ، جویا و بلند همت و عجیب، سرهای سودایی بی آرام، که تاریخشان به افسانه بیشتر شباهت دارد تا حقیقت واقع در عرف عادیات متداول ما.
•
پیش از « سبتی» باید در طی چند کلمه « تنسر» را هم بیاد آوریم، زیرا او هم به جای خود پارسایی بودا صفت است. گرچه تنسر کم و بیش آلوده به « سیاست » بوده، اما اولا این سیاست در جهت اصلاح وضع آشفته زمان و در واقع رستاخیزی مذهبی بوده است در ایام اردشیر سرسلسلة ساسانیان ثانياً سیاست آن روزگار لااقل در بعضی جهات پرستمگرانه و چرکین و مثل ایام ما مشغله ای پست و حقیر و شرم آور و دور از موازین انسانی نبوده است.
بهر تقدیر: « بنا به روایات متعدد پهلوی و عربی و فارسی ، یکی از مردانی که در همراهی با اعمال اردشیر و بکرسی نشاندن منظور او سهم مهمی داشت و مردم را از پیش به ظهور او مژده می داد و داعیان به اطراف فرستاده خلق را بیاری وی دعوت میکرد زاهدی بود تنسر نام که از زادگان ملوک طوایف بود و افلاطونی مذهب بود و شاهی را از پدرش به میراث یافته بود ، لیکن بترک آن گفته و گوشه نشینی اختیار کرده بود و چون اردشیر بیرون آمد وی بخدمتش رسید و یاری و نصیحت و تدبیر خویش باو عرض کرد و . . . » ( 7 )
و برای بحث ما همین بسنده است یعنی ترک پادشاهی و راه زهد پیش گرفتن. از تنسر نامه ای مفصل و در واقع رساله ای باز مانده دربارة اوضاع اجتماعی و سیاسی و دینی ایران در عهد ساسانیان. در این تردید است که آیا نامه تنسر تماما در عصر اردشیر نوشته شده ، یا قباد و انوشروان ، زیرا در نامة او قرائنی هست حاکی از ایام انوشروان و اوضاع بعد از انقلاب مزدکی آیا در نامه تنسر تصرف شده، بعدها بآن الحاقاتی کرده اند یا چه ، به بحث ما ربطی ندارد. ما همینقدر می خواستیم اشاره کنیم این ملکزاده که بعدها « هیربدهیربدان » شد، دارای تقدس و ترک و تقوایی نادر بوده است در نامه مذکور می گوید: « . . . پوشیده نیست که پنجاه سال است تا نفس امارة خویش را بر این داشتم به ریاضتها که از لذت نکاح و مباشرت و اکتساب اموال و معاشرت ، امتناع نموده و . . . چون محبوسی و مسجونی در دنیا می باشم، تا خلایق عدل من بدانند و بدانچه برای اصلاح معاش و فلاح معاد و پرهیز از فساد از من طلبند و من ایشان را هدایت کنم گمان نبرند و تصور نکنند که دنیا طلبی را به مخادعه مشغولم و حیلتی توهم افتد و چندین مدت که ازمحبوبدنیا عزلت گرفتم و با مکروهآرام داشته ، برای آن بود که اگر کسی را با رشد و حسنات و خیر و سعادات دعوت کنم، اجابت کند و نصیحت را به معصیت رد نکند . . . » (8)
چنانکه پیداست تنسر مقاصد خیرخواهانه متعالی داشته است و زهد او راه به عرفانی مثبت و اجتماعی می برده است، و از همین نظرگاه فرق فارق دارد با عرفان و تصوف ایرانی بعد از اسلام که جنبة نفی و روح گریز و تفرد و تجرد بر آن حاکم است و این تفاوت اصولی نکته ای است در خور تأمل .
گرچه پیش از تنسر باید به بعضی دیگر از جمله کیخسرو سیاوشان و اردشیر بابکان هم اشاره ای می کردیم، زیرا این دو پادشاه نیز بنا بروایات افسانگی و تاریخی در اواخر ایام سلطنت خویش ترک پادشاهی و جهانجویی کرده اند و پرهیزکار گشته اند. اما اینگونه تقی و زاهد شدن ها به توبة شاه طهماسبی بیشتر شبیه است تا بودائی . و این بودا صفتی که منظور ماست در صوفیان بعد از اسلام دیده می شود. مقصود اینکه بنا به تربیت اجتماعی و دینی بسیار فرق است بین زهد تنسر ( مانند اغلب زهاد و انقیاء ایران پیش از اسلام ) که میگوید این شیوه از آنرو برگزیدم و رنجها بر خود هموار کردم که « خلایق عدل من بدانند» و دعوتم رد نکنند، با زهد ابراهیم ادهم که گمنامی و ناشناخت ماندن را جویا و خواهان بود و همینکه می فهمید او را در جایی شناختند کیست، از آنجا کوچ می کرد « که ناشناخت ماندن اولیتر »
•
از بودا صفتانی که در گمنامی خود کوشیده و موفق نیز شده اند یکی هم ابوالعباساحمدبن هاروناست که سبتیلقب یافته . همینقدر کافی است که بگوئیم این مرد عجیب که بسیار گمنام مانده، برادر مامون و امین و معتصم و پسر خلیفه مشهور عباسیهارون الرشید است . نام مامون و هارون شهرة عالم است. جنگ مامون و امین فصلی از تاریخ خلفاست ، اما سبتی را کمتر کسی می شناسد و نامش در کمتر کتابی آمده . او که می توانست یکی از خوشگذران ترین قهرمانان داستانهای هزار و یکشب باشد. می توانست دسیسه گری، برادر کشی و پسرعم کشی کند تا باصطلاح « مرد تاریخی » شودو چار صباحی بر گوشه ای از دنیا فرمانروا باشد، چنان زاهد و پرهیزکار و گوشه گیر بود که از ثروت و قدرت پدرش حتی بحد خادم و غلامی نیز نخواست که بهره مند باشد با آنهمه نفوذ و اقتدار نزدیکان خویش و در بحبوحه و اوج قدرت امپراطوری اسلام که پدرش در راس آن بود، از همه چیز قطع نظر و علاقه کرد و بدنبال معنویات ودنیای روحانی خویش رفت.چنانکه در احوالش نوشته اند [ مثلا در « ریحانة الادب » ذیل لقبش سبتی ] او هفته ای یکروز، روز شنبه، یوم السبت، کار و مزدوری می کرد و از دسترنج این روز باقی روزهای هفته را بزهد و قناعت میگذراند و سرگرم دنیای درون و لذات معنوی خود بود و بسبب همین نسبت به روزمزدوریش ـ سبت ـ او را سبتی لقب داده بودند. عطار نیشابوری در خسرونامه آنجا که دربارة بوداصفتی ديگر ـ ابن ربیب پسر وزیر خراسان ـ سخن می گوید، به سبتی چنین اشاره دارد :
خــراسـان را وزارت داشت بــابــش
ولـی انــداخت او ، تـا بــرد آبــش
چـو ابــراهیـم ادهــم ملـک بـگذاشت
که چـون سبتی خلافـت یک جـو انـگاشت (9)
سبتی چنان دلباخته عقاید و ایمان خود بود که جز به زهد خویش به هیچ چیز نمی اندیشید. معروف است که وقتی به اصرار این و آن ، هارون او را در تنگنای اجبار گرفت که باید حکومت بصره را قبول کنی که از تو صالحتر و امین تر مامونی برای اینکار نیست. سبتی شبی که قرار بود فرداش، ناچار ، بحکومت بصره گسیل شود، از بغداد گریخت و در کسوت زهد خویش به بصره رفت. همه جا دنبالش گشتند جز بصره، که گمان نمیکردند او به جایی که مامور و احتمالا مشهور به امیری آنجا شده ، گریخته باشد. سبتی در سال 184 هـ . ق 9 سال پیش از پدرش درگذشت.
در کارنامة برادران و پدر و مشاهیر خویشان سبتی لکه های سرخ و سیاه بسیار است اما دفتر سبتی مانند دلش « اسپید همچون برف » و حتی بی « سواد حرف » می درخشد، زیرا او مردی بود صاحب ایمان و پاکدامان. او تجرد عنقا را تمام ندانسته خود را به گمنامی و فراموشی سپرد. اما روزگار فراموشش نکرد. ما که در این زمینه سخن می گفتیم چرا فرموشش کرده باشیم؟
•
بیاد داریم که چگونه دیدن بیمار و پیرمرد و مرده ای بودا را به تأمل واداشت، از فصول دلکش و ماجراهای جالب در زندگی بودا صفتان نیز یکی نقطة عطف سرگذشت یا به اصطلاح مورخان و مذکران صوفیه، سبب توبه و ترک ایشان است. شنیدن کلمه ای ، دیدن حالت و حرکت و رویایی ، ندای هاتف و سروشی، زمزمه مرغی، بیتی، بانگی و حتی کوچکترین بهانه ها، چه بسا موجب میشود که مرد بیدار شود و بلرزد که « ایدل غافل تا کی؟» و دیگر توبه کند و زندگی تازه ای در پیش گیرد. ذهن افسانه ساز و قصه پرداز تذکره نویسان صوفی در این فصل از زندگی سالکان نامور، گاه روایات زیبایی بوجود آورده که اگر غالباً با حقایق مطابق نیست، با لطف افسانه و جمال موافق است. کلمات و پیشآمدهای عبرت انگیز و تنبه بخش بسیاری گمراهان را بیدار کرده از قعر ظلمات بیخبری برآورده ، به جاده های روشن آفتابگیر و چشم انداز آفاق شکوهمند و پر فرّ و فروغ رهنمون گشته. سبب توبة« فضیل ـ عیاض » ـ سردستة راهزنان که بعدها از ائمه اعلام صوفیان شد ـ و موجب ترک علائق شیخ عطار و نیز ابراهیم ادهم و بسیاری دیگر از مشهورترین قصص این طایفه است.
قصه بیداری ابراهیم ادهم ـ سومین بودا صفتی که در این مقاله ازو سخن میگوئیم ـ تفصیلی دارد که قریبا نقل خواهیم کرد. پیش از آن گفته باشیم که این مرد از مشهورترین مشایخ صوفیه است و سخنان و احوال و حکایاتش مذکور و زبانزد همه سالکان این طریقت است. این مرد عجیب که در یکی از سال های بین 160 تا 166 هـ . ق در جهاد کشته شده، بنا بمشهور شاهزاده و پادشاه بلخ و ناحیه وسیعی از خراسان بوده است. چنانکه در « ریحانة الادب » ذیل «ادهم» آمده : «سبب خروج او از زی ملوک و قدم گذاشتن به دایرة سیر و سلوک، موافق آنچه از ربیع الابرار» زمخشرینقل است آنکه روزی سر از قصر خود بیرون آورده و مردی را دید که در سایة قصر نانی خورده و آبی نوشیده و خوابید ، پس ابراهیم با خود گفت: این دنیا را چه خواهم کرد، هرگاه نفس باین مقدار قناعت مینماید؟ پس از قصر پائین آمده و دست در توبه زده و طریق مکه در پیش گرفته . . .»
اما ترک سلطنت ابراهیم ادهم ـ که در این مورد مثل است ـ جز آنچه گذشت و بعضی روایات دیگر، ماجراها و قصه های بهتر و باحال تر دارد که در تذکرة الاولیاء عطار و بعضی کتب دیگر نقل شده. از جمله مولوی سروده است در دفتر چهارم مثنوی:
ملـــک بـرهــم زن تــو ادهــم وار زود
تـــا بیــابی هــمچــو او ملــک خــلـــود
خفتــه بــود آن شــه شبانــه بر سریر
حـــارســان بــر بـــام انـدر دارو گیر . . .
بــر ســر تختــی ، شنیــد آن نیکنــام
طقـطـقـی و هـای و هـویـی شـب زبــــام
گامــهــای تنـــد بـــر بـــام ســــرا
گفـت بــا خــود : « اینچنیــن زهـره کرا؟»
ســرفــرو کــردنــد قومـی بـوالعجب:
ـ « مــا همــی گردیــم شــب بهــر طلـب.»
ـ« هین چه میجوئید؟» گفتند: « اشتران»
گفت : « اشتــر بــام بـر کـه جسـت، هـان؟»
پس بگفتنــدش که: « تو بـر تخت جـاه ،
چــون همــی جوئــی مـــلاقـات الــــه؟ »
خـود همـان بـد، دیگــر او را کس ندیـد
چــون پـــری از آدمـــی شــد نـاپــدیــد.
چـون ز چشـم خویش و خلقـان دور شد
هـمچـو عنـقــا در جهـــان مشهـور شد (10)
کلمه تنبه ابراهیم ادهم ، شتر بر بام جستن، در فارسی مثل و مصطلح شده است.هنگام است که مجال را به فصاحت و بلاغت پیر پرشور نیشابور، به خاطر عاطرعطاربزرگ ، بسپاریم که در تذکره عزیز خویش فصلی مبسوط و شورانگیز در احوال و نوادر ابراهیم ادهم پرداخته است، از خوشترین فصول آن کتاب :
« . . . و ابتــــداء حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت و چهل شمشیر زریــن و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردنــد. یک شب بر تخت خفته بود. نیمشب سقفخـانـه بجنبید،چنانکه کسی بر بام میرود. آواز داد که:« کیست؟» گفت:« آشناست اشتری گـم کـرده ام ، براین بام طلب می کنم » گفت:« ای جاهل ، اشتر بر بام میجوئی؟» گفت: « ای غافل ، توخدای را در جامه اطلس ، خفته بر تخت زرین می طلبی ؟ » ازین سخن هیبتی بدل او آمد و آتش دردلش افتاد، تا روز نیارست خفت . چون روز برآمد بصفه باز شد و بر تخت نشست، متفکر و متحیر و اندوهگین . ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستادند.غلامان صف کشیدند بارعام دادند.ناگاه مردی با هیبت از در درآمد، چنانکه هیچـکس را از حشم و خدم زهره نبودکه گوید تو کیستی.جمله را زبانها به گلو فروشد.همچنان می آمد تا پیش تخت. ابراهیم گفت : « چه میخواهی ؟» گفت:« دراین رباط فرو می آیم» گفت:« رباط نیست،سرای من است، تو دیوانه ای؟» گفت « این سرای پیش ازین از آن که بود؟» گفت « از آن پدرم» گفت « پیش از آن؟» گفت«از آن پدر پدرم» گفت« پیش از آن؟» گفت« از آن فلان کس » گفت« پیش از آن ؟» گفت« از آن پدر فلان کس» گفت « همه کجا شدند؟» گفت« همــه برفتند و بمردند»گفت « پس نه رباط این بود که یکی می آید ویکی می گذرد؟» این بگفت و ناپدید شد . . . آتش جــان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود، تا این چه حال است. و آن حال یکی صد شد که دید روز باشنید شب جمع شد و ندانست که از چه شنیدو نشنـاخت که امروز چه دیـد . گفت « اسب زین کنید که بشکار میروم کـه مـرا امروز چیزی رسیده است، نمیدانـم چیست . خداوندا، این حال بکجا خواهد رسید؟» اسب زین کردند . روی بشکار نهاد. سراسیمه در صحرا می گشت از لشکر جدا... آهویی ... همان آواز ... کشف اینجا بتمام رسید و ملکوت برو گشاده گشت... جمله جــامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت ... شبانی را دید ، نمدی پوشیده و کلاهی از نمد بر سر نهاده ، گوسفندان در پیش کرده ، بنگریست . غلام وی بود . قبای زر کشیده و معرق كلاه بدو داد و گوسفندان بــدو بخشید و نمد ازو بستد و در پوشید و کلاه نمد بر سر نهاد و جمله ملکوت بنظاره او بایستادند که زهی سلطنت که روی به پسر ادهم نهاد ...
پس از آنجا برفت تا به نیشابور افتاد. گوشه ای خالی می جست که بطاعت مشغول شود تا بدان غارافتاد که مشهور است، نه سال ساکن غار شد، در هر خانه سه سال. و که دانست که او در شبها و روزهــا در آنجا در چه کار بود ، که مردی عظیم و سرمایـه ای شگرف می باید تا کسی بشب تنها در آنجا بتواند بود. روز پنجشنبه ببـالای غار بر رفتـی و پشته هیـزم گرد کــردی و صبحگاه روی به نیشابور کردی و آنــرا بفروختـی ... و بــدان سیم نـان خریدی و نیمه بدرویـــش دادی و نیمه بکار بردی بدان روزه گشادی تا دگر هفته باز آن ساختی...
... نقــل است که گفتند « گوشت گران است » گفت « ما ارزان کنیم » گفتند « چگونه؟» گفت« نخریم ونخوریم» ...
... نقــل است که گفت « وقتی باغی بمن دادند تا نگاه دارم . ( و میداشتم. روزی) خداوند باغ آمد و گفت « انار شیرین بیار» بیاوردم ، ترش بود . گفت « نار شیرین بیار» طبقی دیگر بیاوردم،هم ترش بود . گفت « ای سبحان الله چندین گاه در باغي باشی ، نار شیرین ندانی ؟» گفتم« من باغ ترا نگاه می دارم و طعم انار ندانم که نچشیده ام » مرد گفت: « بدین زاهدی که توئی گمان برم که ابراهیم ادهمی» چون این بشنیدم از آنجا برفتم [ که ناشناخت ماندن اولیتر] ...
... نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنـــده خود [را ] پاره میدوخت ، سوزنش در دریا( دجله) افتاد . کسی ازو پرسید که : « ملکی چنان از دست بـدادی ، چـه یــافتــی؟ « اشاره بدریا کرد که« سوزنم باز دهید» هزار ماهی از دریا برآمد، هریک سوزنی زرین بدهان گرفته. ابراهیم گفت: « سوزن خویش خواهم » ماهیک ضعیف برآمد ، سوزن او بدهان گرفته . ابراهیم گفت: « کمترین چیزی که یافتم به ماندن ملک بلخ، اینست، دیگرها را تو ندانی ... » (11)
عطارخاصه در چند فصل تذکرة خود معجزه ها و هنرها نموده، از جمله در فصل مربوط به ابراهیم ادهم. و مخصوصا بعضی قسمتهای این فصل ـ آنجا که بشیرولیعهد ابراهیم و مادرش پرسان پرسان در جستجوی گریخته عزیز خویش تا دورترین وادیها میروند و آنچه میان ایشان و ابراهیم می گذرد ـ از لطائف احساسات و رقائق احوال است ولی ما اینجا ناچار کوتاه آمدیم تا به یکی دیگر از بوداصفتان هم برسیم و او « امیر حسینی هروی» است.
•
وقتی با یکی از اهالی روزگارمان دربارة این امیر جماعت و مساله ترک امارت و سلطنت ایشان گفتگو می کردم، مصاحب و مخاطب من برآن بود که مسلم نیست القاب قدما چندان اصل و اساسی داشته باشد. او به قیاس لقبهای « سجل احوالی» امروز میگفت: مثلا امیر معزی ،امیرمسعود سعد سلمان، حکیمناصرخسرو .حکیم کی و ازین قبیل القاب. از کجا معلوم که بنیادی استوار در حقایق واقعات داشته بوده؟
من کاملا مخالف او عقیده داشتم و معتقدم که ـ البته تا پیش از ادوار اخیر ـ پیشینیان مثل « نام خانوادگی» ایام ما، قضا را برعکس نهند نام زنگی کافور، نبوده. چرا نگفته اند ملا فردوسی طوسی، امیر حافظ شیرازی، خواجه مولوی بلخی؟ منکر نیستم که گاه بعضی از تذکره نویسان در خصوص نقل احوال و نام و نشان پیشینیان سهل انگاری ها کرده اند اما غالبا هر اسمی در اساس بخلاف امروز رسمی هم داشته. مثلا همان معزی امیرالشعرا بوده، مسعود سعد از امرای محلی هند در قلمرو غزنویان آن نواحی بوده، ناصر خسرو بدلیل آثارش مردی اهل حکمت و چند و چون بوده است و همچنین دیگر و دیگران از صوفیان و شاعران و امرا و سلاطین محلی
.
فقط از راه کتب و آثار باقیمانده و منجمله تواریخ و تذکره هاست که امروز ما می توانیم به احوال گذشتگان واقف شویم. وقتی می بینیم در فلان مساله منقول همه متفق و همداستانند دیگر چه داعی دارد که ما بانکار لوس و لج کنیم؟ مگر بتوانیم بر سندی معتبر و تازه دست یابیم و بدلایلی یقینی حقی را بر کرسی نشانیم و باطلی را از میدان برانیم. امرا و سلاطین مورد بحث ما نیز در همانجاها مذکورند که آن دیگران و مقوله شان از همان منقولات است، خاصه که قصه میخوانیم و این فقرات از صنف معقولات و آراء فلسفی علمی نیست که ما امروز باصطلاح با روشن اندیشی حکمت بالغه و « علم مترقی» و «عقل مدرن» خود بر تیره رايی و بساطت احوال قدما پوز تمسخر و تفاخر بترکانیم و لا و نعم کنیم
.
وقتی می بینیم که امروز روز فلانک و بهمانک ـ با همه علم و عقل چنین و چنان ـ پشت میز لکنتی شعبه ای از دایره ای از اداره اي از وزارتخانه ای ، که تازه وزیر و رئیس وزرا و کل موجودیت دیارش محل فراموش شده ای از اعراب کج و معوج زمانه است، می بینیم پشت اینچنین میزی فلانک آنچنان می نشیند که فریدون بر تخت هفت اقلیم، و پشت مرکبی قزمیت، قازور صدقات فرنگ، بدانگونه گردن می افرازد که فغفور بر«کت» وقتی چنین ها می بینیم، بنظرمان جالب می آید قصه امیری که مسند رها کرد و چه ميدانم چها كرد. نیست؟ اینها را بآن مصاحب و مخاطب خود گفتم.
باری، امیر حسینی هروی هم از همین قبیل و قبیله امرا و سلاطین بوده.درباره اش نوشته اند: « ... پس از ترک سلطنت به مولتان رفته خدمت شیخ رکن الدین ابوالفتح ... » ( ریاض العارفین چاپ مهدیه ذیل « حسینی هروی» ص 104) و نیز نوشته اند: « ... از ملکزادگان منشرح الصدر بوده امارت و حکومت را ترک کردهروی به ریاضت آورده، به مقامات بلند و مدارج ارجمند وصول یافت ...» ( مجمع الفصحا چاپ جدید جلد 4 ص26) و نوشته اند : « ... از ... ملکزادگان منشرح الصدر و از مشاهیر شعرای ایرانی است که اصلش غوری بوده و در هرات بزرگ شده وامارت و حکومت را ترک کرده روی بریاضت آورده و بمقاماتی بس بلند رسیده ... » ( ریحانة الادب ج اول ص 326) .
امیر حسینی هروی از امرا و شعرای اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری است ( متولد:6ـ 641 متوفی 27 ـ 718) دارای آثار بسیاری از شعر و نثر. از نثرش چندانی ندیده ام ولی شعرش دارای معانی بلند و غالبا خوب و بقوت است اگرچه لطف لفظ و قوت ادای او اغلب از بکارت مضامین و معانیش گرو میبرد. هموست که شیخ محمود شبستری در جواب پرسشهای هفده گانه منظوم او ( از قبیل: نخست از فکر خویشم در تحیر ـ چه چیز است آنکه خوانندش تفکر؟ ) منظومة عرفانی معروف « گلشن راز» را سروده است.
او از همان کسانی است که مورد بحث ما هستند. سبب توبه و ترک امیرحسینی را، البته به عباراتی دیگر، چنین آورده اند که :
روزی از روزها بشکار، نشاط صحرا کرده بود. دور و شاید نفور از خدم و حشم مرکب میراند. ناگاه غزالی پیشش پیدا شد. امیر مرکب باز داشت. نرمک نرمک تیر و کمان بآیین کرد و هنجار گرفت، بس آرام که مبادا غزال آنچه نباید کند. اما غزال جادو، بی هراس پیش و پیشتر آمد، بحالتی و نگاهی چنانکه هیچ صیاد را سنگدلی صید او آسان نبود. امیر ساکن ماند. گویی هستی در آرامش سکونت گرفته بود. و ناگاه غزال غزلی شگفت زمزمه کرد، گفت:« ای امیر، ای صیاد، مرا بصید تو فرستاده اند، تو مرا صید نتوانی کرد. آیا ترا برای این کار آفریده اند ؟ جز این به هیچ کار دیگر مأمور نیستی؟ بر ما تیر میخواهی زدن؟ این که سخت آسان است، هر کمانداری این تواند کردن. لختی بیندیش. آیا کاری نجیب تر و بزرگتر ازین سراغ نداری؟ بیندیش.» آورده اند که آتش طلب از نهاد امیر حسینی شعله برآورد. به ترک تخت و تاج و مسند گفت. کرد آنچه کرد و شد آنچه شد.
امیر حسینی چنانکه پیش ازین اشاره شد، بعد از ترک و توبه به مریدی پیران زمان روی آورد و به «مقامات بلند» رسید. از سیر و سلوک خود ارمغانها آورد و یادگارها گذاشت.
از آثار او ، جز دیوانش، جمعی از قصیده و غزل و غیره ـ « کنزالرموز » و « زادالمسافرین » و « سی نامه » به شعر (مثنوی) و « نزهة الارواح » و « طرب المجالس » و « صراط المستقیم » به نثر، و تماما مشحون از افکار و احوال و نغمات عارفانه، باقیمانده که بعضی از آنها پرشور و لطیف است و از مشارب بلند آب خورده .
بگذریم از اینکه او هنگامیکه آوای درونش را مثلا از غزالی شنید، چگونه دگرگون شد و چگونه دریافت که زندگی او تا آنزمان به عبث و با آزار و ستمگری ـ که لازمة صنف و سریرش بود ـ گذشته است و عمری بیهوده به سر برده ، از اینها بگذریم. برای انسانیت او همین ارزشمند بود که بعد از آن واقعه راه و رسمی دیگر پیش گرفت و زندگی درون و بیرونش همآهنگ شد و توانست بدلخواه خود و بی سرزنش و دلهرة روحی باقی عمر را بگذراند، از همه حرفها گذشته ، ترک و توبه او اگر تنها همین حاصل را میداشت باز هم ارجمند بود، لااقل برای خود او. و برای ما قصة او و آثارش ره آوردی گرامی است. می بینیم که او ضرری از آن گذشت و گذاشت نکرده، یادگارهای شریف و ارزشمند و ذکری جمیل باقی گذاشته. کدام امیر یا صیاد دلیر، همطراز وی، بعد ازو یا پیشتر، بیشتر ازو صرفه برده اند؟ « بزرگان» هم صنف او بقول ایرج تازه جز « چند سطری بر صفحه دفتر» نیک یا بد، چه ازشان مانده؟ و این پرسشها به بحث ما مربوط نیست.(12)
اینک چند بیتی ازین« امیر» که « فقیر» ـ یا بالعکس ـ شده و بقول خودش از« شاه رند محلة صفا» نقل کنیم:
درد دلــم از شمــار دفتـــر بگذشت وین قصه بهر محفل و محضر بگذشت
این واقعه در جهان شنیده است کسی
من تشنه آب و آبم از سر بگذشت ؟
•
مـــائیم و بغیــر مـــا کسـی نیست وز مـــا بــر دوست ره بسی نیسـت
مـــا جــوهــر معـــدن کمـــالیــم پــروانــة شــمــع لا یـــزالــیـــم
شــه رنــــد محــــلــة صفـــائیم دیــوانــة عـــآلـــم خـــدائــیـــم
آســـوده ز خیــــر و شـــر عــالم آزاد ز جنـــــت و جهنــــــــــــم
مـــا را چـو مـراد نـا مــرادی اسـت هــر غـم کـه بمـا رسیـد شـادی است
شـاهــد بـازیــم و مــی پــرستیم خوش طــایفــه ایـم هـر چـه هستیم
•
تحقیق تو چیست ؟ بی تو بودن
زیـن بیش نمیتــــوان ســـرودن
کس را به حقیقتش گذر نیسـت
وز رفتــــن و آمدن خبــر نـیست
در راه تـــــو ای غریب دلتـنگ
بیرون ز تو نیست هیچ فـــرسنگ
بسیار دویــدم از چپ و راسـت
حاصل نشد آنچه دل همی خواست
میســوزم و زهره نفس نیسـت
درمان چه کنم که دسترس نیسـت
هـــر دم غمـش آتشـــی فروزد
تـا سـوختــه را دوبـــاره سوزد
ای قطــره تو غافلـــی ز دریـــا
در جــوی تــو می رود هویــــدا
ای صورت خــوب و زشـت با تو
هــم دوزخ و هــم بهشت بــا تـو
در بــرج تــو مـاه و آفتاب است
لیـکن پـس پــردهء سحــاب است
عمــری سر و پا بــرهنه رفتی
امــا قــدمــی بـــره نـــرفتـــی
چندین تک و پوی تو دو گام است
بــردار قـــدم که ره تمــام اسـت
اول زتــو رفتــن است و دیــدن
آخـــر همــه بــردن و رسیــــدن
مــردان همــه اصـــل پاک دارند
نسبـت نــه بــآب و خــاک دارنـد
ایـن ره نـه به خرقـه و گلیم است
اول قــدمـش دل سلیـــم اســــت
ای پــرده نشیـن ایــن گــذرگـاه
بــی عشـق بـه سر نمی رسد راه ...
آخرین بودا صفتی که در این مقاله میخواهیم ازو یاد کنیم « صفائی اصفهانی» است. مقاله را با شعر او تمام میکنیم و پیش از آن این چند کلمه است که راجع باو در « ریاض العارفین » ( روضه اول ذیل نامش) آمده:« صفائی اصفهانی» به صفات حمیده متصف بوده، مدتی سرداری و امیری نموده و شجاعت بسيار داشته،آخر ترک منصب گفته تصوف پذیرفته، سالها سر و پا برهنه سیاحت میکرد، تا فوت شد تیمناً یک رباعی ازو نوشته میشود:
غمگین دل خود بدهر شاد از که کنیم ؟ چون دلبر خود خودیم ، یاد از که کنیم ؟مـــردم ز فلــک داد ز بیــداد کننـد مــا خــود فلک خودیم ، داد از که کنیم؟
تهران فروردین ماه 1341
مهدی اخوان ثالث
( م. امید )
( 1 ) ـ من سروده ام ـ ( 2 ) ـ در حاشیه ص 3 « نامة تنسر» [ نامه تنسر به گشنسب به تصحیح و مقابلة استاد مجتبی مینوی ـ تهران 1311 ش] به عنصری نسبت داده شده ، در دیوان چاپی عنصری این دو بیت نیامده ـ ( 3 ) ـ از رباعیات باباافضل کاشانی است که در تاریخ طبرستان [ چاپ مرحوم اقبال ص 13] و نیز در نامة تنسر [ چاپ مذکور آمده است در « مصنفات بابافضل» [ به تصحیح و اهتمام مجتبی مینوی و یحیی مهدوی جلد دوم، شماره 471 انتشارات دانشگاه تهران 1337ش، قسمت اشعار ص44] اول این رباعی بدینگونه ضبط شده :
عمر تو اگر افزون بود از پانصد افسانه شوی عاقبت از روی خرد . . .
( 4 ) ـ از قطعه شعری نامش « الهیات» که من سروده ام ـ ( 5 ) ـ از قصیده فلسفی ملک الشعرا بهار، جلد اول دیوان ص 404 ـ 403 ـ
13
( 7) نامه تنسر چاپ مذکور، دیباچه ص هـ ـ ( 8 ) ـ همین ماخذ، متن ص6 ـ (9 ) ـ بنقل از: شرح احوال و نقد و تحلیل آثار عطار،تصنیف استاد بدیع الزمان فروزانفر[ انتشارات انجمن آثار ملی شماره 41ـ تهران 40 ـ 1339ش] ص 35 ـ ( 10 ) ـ مثنوی چاپ افست از طبع نیکلسون [ علمی ـ تهران ] دفتر چهارم ص 328 ـ 321 ـ ( 11 ) ـ تذکرة الاولیاء با مقدمة علامه قزوینی ، از روی چاپ نیلکسون [ خرداد 1336 ـ کتابخانه مرکزی] از صفحات 88 ـ 89 ـ 101 ـ 102ـ 104 ـ 105ـ ( 12 ) ـ برای شرح حال و گزارش آثار او ، ر.ک: حواشی پارة دوم از «آتشکدة آذر» بکوشش سادات ناصری از ص 597 که گردآوری ایشان خلاصه ای مقتبس از محتویات همه مآخذ و اسناد است و نیز ر.ک: رجال کتاب حبیب السیر، گردآوردة فاضل ارجمند آقای دکتر عبدالحسین نوائی[ تیر ماه 1324] ص 54 ـ 55
* ماه نامه فرهنگ ، جلد اول، شماره 4، فروردین 1341، ص 28 ـ 35.
|