در دفتر« زمستان» شعری به نام « سگها وگرگها » در قالب چهار پاره آمده است که در پیشانی آن اینگونه می خوانیم :
«فکر از شاندور پتوفی
اهدا به : محمود تفضّلی»
از آن جا که « شاندور پتوفی» در ایران چندان شناخته شده نیست ، بهتر دیدیم به بهانه این شعر اندکی از او سخن بگوییم.*
عشق و آزادی
این دو را می خواهم
جانم را فدا می کنم
در راه عشقم
و عشقم را
در راه آزادی.
پتوفی
شاندور پتوفی بزرگ ترین شاعر انقلابی مجارستان است که در ردیف معروف ترین شاعران انقلابی جهان قرار دارد.
پتوفی در اول ژانویه 1823 در یکی از روستاهای کوچک مجارستان زاده شد و زندگی اش از کودکی با فقر و تنگ دستی همراه بود.
مجارستان در آن روزگار مستعمرة امپراتوری اتریش بود و ملت مجار برای به دست آوردن آزادی می کوشید . در این میان پتوفی نیز با تمایلات انقلابی و آزادی خواهانه خود برای استقلال میهن تلاش کرده ودر جنگ های استقلال مجارستان شرکت داشت؛ و سرانجام نیز در یکی ازخونين ترین نبردها ـ هنگامی که تنها بیست و شش سال داشت ـ در راه آزادی مجارستان کشته شد.
پتوفی در تاریخ ادبیات مجارستان به عنوان شاعری تغزلی ( لیریک ) شناخته می شود . او گذشته از شاعری انقلابی ، غزل سرایی حساس و دوستدار بی قرار طبیعت نیز هست . در شعر او عشق به طبیعت با عشق به زن و فرزند و عشق به وطن با عشق به آزادی درهم آمیخته است.او به پیروزی نهایی انسان ـ تمام انسان ها ـ باور داشت و در شعرش احساسات با سیاست ، عواطف با وطن پرستی ، و آزادی خواهی با امید به شکلی جدایی ناپذیر در هم تنیده شده اند.
در سال 1973 ، به پیشنهاد یونسکو و به مناسبت یک صد و پنجاهمین سال تولد شاندور پتوفی در سراسر جهان از او تجلیل شد.
اینک نمونه هایی از شعر او را می خوانیم :
ای تقدیر! . . .
ای تقدیر ! فضا را برویم بگشا
تا برای جامعة بشری کاری کنم
تا این آتش پاک که مرا به تب می آورد
بیهوده تباه نشود .
من شعله ای در دل دارم
که هر قطرة خون را در رگهایم می جوشاند .
هر ضربة قلبم نیایشی است
برای خوشبختی جهان .
می خواهم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم
نه تنها با حرف میان تهی ، بلکه با کار خود
هر چند که پاداش کارم
یک جلجتای تازه و یک صلیب تازه باشد . *
مردن بخاطر آسایش تمام مردم !
چه خوش و چه زیباست .
خوشتر و زیباتر از تمام لذات
در سراسر عمر بیحاصل و بیهوده .
بگو ! ای تقدیر بگو !
که چنین مرگی خواهم داشت ، مرگی مقدس .
در اینصورت من با دستهای خود خواهم ساخت
صلیبی را که بر آن میخکوب خواهم شد.
آوریل 1846
* جلجتا ، محلی است که عیسی مسیح را در آنجا به صلیب میخکوب کردند . ـ م .
سگها و گرگها
آواز سگها :
در زیر آسمان ابرآلود
طوفان خشمگین می خروشد
باران و برف فرزندان همزاد زمستان
بی درنگ فرود می آیند.
ما را چه باک ؟ کنج مطبخمان
برای ما بسیار مطبوع است
ارباب مهربانمان
آنجا را به ما واگذاشته است.
هیچ غمی برای زندگی نداریم
وقتی که ارباب سیر شود
همیشه چیزهایی باقی می ماند
که آنرا پیش ما خواهد افکند .
شلاق ؟ . . . درست است
که گاهی صدا می کند
و این صدا مسلماً دردآور است
اما استخوان سگ زود جوش می خورد .
وقتی که خشم ارباب فرونشیند
دوباره ما را بخود خواهد خواند
و ما هم با اشتیاق بسیار می رویم
تا پای بخشنده اش را بلیسیم .
آواز گرگها:
در زیر آسمان ابرآلود
طوفان خشمگین می خروشد
باران و برف فرزندان همزاد زمستان
بی درنگ فرود می آیند .
صحراست و نیستی
در اینجا که ما هستیم
حتی یک بیشة کوچک هم نیست
که ما را پناه دهد .
از بیرون سرماست
از درون گرسنگی
دو دشمن سرسخت
که بی امان بر ما می تازد .
و اینک دشمن سومین :
سلاح آتشین و آماده . . .
روی برف سپید
خون ما می چکد .
سردمان است و گرسنه ایم
و پهلوهامان با گلوله ها سوراخ شده است .
سهم ما بینوایی هاست
اما « آزاد » هستیم .
ژانویه 1847
بردباری
بردباری !
ای مایة افتخار گوسفندان و خران
ترا پیشه سازم ؟
به اعماق جهنم گم شو !
اگر همچون گدایی بی پناه
سراسر کره را می گردی و پناه می جویی
هر جا که می خواهی منزل کن جز پیش من
قلب من ترا نمی پذیرد.
و اگر پیروزمندانه
سراسر جهان را درنوردی
یک سنگ خواهی یافت که نتوانی بر آن نامت را نوشت
و این سنگ قلب من است
بردباری ! ای کاه بیمصرف
که ترا در این دنیا به احمقان
به نام گندم خالص می فروشند
آنانکه خود از دانه هایت سیر شده اند .
تو کاسه یی خالی هستی
که همه چیزت را گربه لیسیده است
و اکنون آشپز با دهان باز
در کنارت سر می جنباند .
ای بردباری ! . . . نمی دانم چه هستی ؟
وه که از تو چه بیزارم و چه نفرت دارم
چون هر جا تو آغاز می شوی
خوشبختی پایان می یابد.
7
وه که زمین چه خوشبخت می بود
اگر تو بر پشت او نبودی
و تا تو بر آن هستی
همیشه بینوا خواهیم بود.
گم شو ! ای بلای زندگی
به جهنم فرو شو
و آنجا همان عفریت تو را ببلعد
که پوزة منحوست را بر روی این زمین زیبا گذاشت .
آوریل 1847
به سربازان احترام بگذارید
من افسرم . . . و هر وقت سربازان مرا می بینند
سلام می دهند و از کنارم می گذرند
و من خجالت می کشم و سرخ می شوم و فکر می کنم
که این کار درست نیست ، درست نیست
باید ما به آنها سلام بدهیم
زیرا ارزش آنها خیلی بیش از ماست.
به سربازان احترام بگذارید
که از تیمساران بزرگترند.
ما افسران و آنها همراه هم می جنگیم
ولی ما می دانیم که برای چه می جنگیم
چون چیزی داریم که بخاطر آن پیروزی را بخواهیم
ایمانی داریم یا شاید ثروتی
و جاذبة خیره کنندة افتخار
با چشمهای درخشانش .
به سربازان احترام بگذارید
که از تیمساران بزرگترند.
آنها ایمان را نمی شناسند
و میهن ؟ . . . نامادری ایشانست
و در برابر عرق رنجشان
لقمه ای نان پیششان می افکند و مشتی ژنده به رویشان
و هنگامیکه به زیر پرچم می روند
بیچارگی همیشگی را با بیچارگی تازه ای عوض می کنند .
به سربازان احترام بگذارید
که از تیمساران بزرگترند.
و اینان چه می دانند که افتخار چیست
و اگر هم بدانند از آن چه فایده می برند
کتاب تاریخ صفحه ای ندارد
که در آن سطری با نام اینان نوشته باشد
و چه کسی می توانست نام همة اینها را بنویسد
که خون خود را یکباره و دسته جمعی نثار می کنند .
به سربازان احترام بگذارید
که از تیمساران بزرگترند.
اگر از جنگ باز آیند
وطن به ایشان یک عصای گدایی می بخشد
و اگر در جنگ بمیرند
فراموشی بر گور آنها و نام آنها می ریزند
و اینان باز هم با شهامت می جنگند
و با شمشیر و آتش دشمن روبرو می شوند
به سربازان احترام بگذارید
که از تیمساران بزرگترند .
اکتبر و نوامبر 1848
* متن و ترجمة شعرهای پتوفی با اندکی خلاصه نویسی و تغییر برگرفته از کتاب زیر است :
زندگی و اشعار شاندور پتوفی شاعر انقلابی مجار ؛ گردآوری و ترجمة محمود تفضّلی و آنگلا بارانی ؛ شرکت سهامی کتاب های جیبی ، چاپ دوم ، تهران 1357 .
|