:: Everything about Mehdi Akhavan Saless ::
:: Everything about Mehdi Akhavan Saless :: :: Everything about Mehdi Akhavan Saless ::
:: Everything about Mehdi Akhavan Saless ::
 
اخوان از خود می گوید نسخه PDF چاپ ارسال به دوست

گذشته از مطالبی که تاکنون به عنوان زندگی نامة اخوان به روایت خود او در دسترس دوستان قرار گرفته است، آن چه در زیر می خوانید، بخش هایی از زندگی اوست که از میان گفت و گوهای او جمع آورده ایم:

«. . . ما دبیر بسیار خوبی داشتیم، پرویز کاویان جهرمی و او کم کم من را با خط شعر آشنا کرد و گفت چنین است و چنان است و این باید باشد . . .
مرا راهنمایی کرد ، من مثلاً شعرهایی می گفتم او می گفت که این شعرها باید این جوری باشد و اینها ، از او خواستم به من بیاموزد که شعر چی هست و چی نیست و او هم با دید و شناخت خودش دو رساله خطاب به من نوشت و با فواصل ، در سال 1323 شمسی که من هنوز . . . بله، مثلاً شانزده سالم بود، در این حدود. درس می خواندم در هنرستان و او معلم بسیار دلسوزی بود و دوستدار شعر و ادب و گفت که راه و رسم این است و اصول اولیة شعر و شیوة قدمایی که او می شناخت و کارش دستور کار آن بود به من یک قسمتهاییش را آموخت و من به این ترتیب کم کم با نوعی شعر قدیم آشنا شدم و عرض شود که خب این کار را ادامه دادم و دفترهایی، دو دفتر، به او سپردم که او راهنمایی کند و بگوید چه جوری هست و چه جوری نیست و کم کم ادامه دادم و کم کم راه به انجمن ادبی خراسان پیدا کردم و در مطبوعات محلی خراسان، مشهد، شعرهایی از من مثلاً به همان شیوه های قدیم چاپ شد و به این ترتیب بود که به اصطلاح وارد عالم شعر و ادبیات و اینها شدم، بله و اینها همه پیش از به اصطلاح آمدنم به تهران بود یعنی ایام تحصیل دبیرستانی در هنرستان مشهد.

. . . اولین شعرها در یکی دو روزنامة مشهد راجع به زندگی ، درد و رنجی که خودم داشتم یا حرفهایی از این قبیل یا خیال می کردم مثلاً اجتماعی فکر می کنم یا در جمع اجتماع و فلان و با آن جوهایی که در آن روزگار ساخته شده بود و ذهنیت هایی که می ساختند و کم کم به اصطلاح جاذب بسیاری از جوانها بود و بعد مطالعاتی که در این زمینه می کردم شعرهایی که در مطبوعات مثل راستی، روزنامة راستی بود در مشهد چاپ می شد، روزنامةآزادی بود در مشهد چاپ می شد. راستی روزنامة چپی بود و آزادی یک روزنامة قدیمی کهن سالی بود که بیشتر وقتها ـ مرحوم گلشن آزادی در می آوردند . . . » ( )

« . . . من یک مقدار شور شاعری داشتم، در ایام جوانی. مقداری هم شعرهای غزلی و قصیده گفته بودم. بگذارید کمی قصه وار بگویم. یکی بود یکی نبود. و اما آنچه مرا در ابتدا به شعر کشاند، یک مقدار ناتوانی بود. یعنی کشف عجزی که آن وقتها داشتم. به این تعبیر که من عاشق بودم. وضعی بود و شور و حالی و اینها. دفترچه ای داشتم و شعرهایی از این و آن یادداشت می کردم بعد حس کردم اینها درست آن چیزهایی نیست که من می خواهم بگویم. مثلاً سعدی می گفت:

دل پیش تو و دیده به جای دگرستم
تا خصم نداند که تو را می نگرستم

یک تکه اش با من بود، اما تکه دیگرش حرف من نبود. اصلاً بیت بعدی چیز دیگری بود. پیش خودم در همان عالم بچگی، دیدم آدم نمی تواند حرف خودش را از زبان دیگران بگوید، مثل لال ها و گنگ ها و یک کلام از این یک کلام از آن ، شروع کردم حالی کردن به کسی که مثلاً مخاطب من بود و بعد اصلاً خودم مخاطب خودم شدم. یعنی افتادم به خط شعر و این دنیای معنوی را برای خودم کشف کردم. یعنی دیدم این قدرت، این سازندگی روحی که آدم می نشیند و به آفریده های روحش پیکره می دهد و جان می دهد و بیان می کند یعنی روشنی می تاباند بر طرحها و تصویرهای مبهم و تاریک ذهنش، یعنی آهسته آهسته پرده بر می دارد از تندیسها و مجسمه های روحی اش؛ دیدم این بهترین خلاقیت هاست ـ بله، کمتر از کار خدا نیست خلق شعری و هنری. این حالت در آن لحظات برایم جالب بود و هی می کشید مرا، می برد. وقتی یک کمی پیش خودم زبان باز کردم کم کم سرمشق هایی برایم پیدا شد، این سرمشق ها طبعاً عبارت بود از یک مقدار شعر که در کتابها می خواندم یا در مطبوعات وقت و انجمن های ادبی خراسان. یک وقت دیدم بکلی دارم برای خودم غزل می گویم، قصیده می گویم و خود این شور و حال قصیده گویی، آدم را می گرفت، چهل بیت پنجاه بیت دلخواه گفته با شور و حالی که خود می داند چیست، خب آدم را می ـ گیرد دیگر. آن وقت آدم شروع می کرد به ادعای سخنوری که بله:

سالم فزون ز بیست نه و طبعم این چنین
قصر قصیده صرح ممرد کند همی !

و فلان و اینها، کم کم این حالت بر من چیره شد و چون این خلوت را با خودم داشتم و صداقتی داشتم که توانستم در خلوت بمانم و هوای تسخیر و جلوه گری و اینها را نداشتم، حرفهایم برای خودم زمینه پیدا کرد و بعد کم کم فکرم متوجه بعضی مسائل اجتماعی شد، یعنی هدف از مسائل فردی کشیده شد به موضوعات دیگر و یک مقدار درسهایی گرفتم از روزگاری که برایم خیلی مفید بود مقصودم درسهایی از کتب و افکار « مزدک فرنگان »، خلاصه احساساتی پیدا کردم نسبت به روزگار و عالم و آدم. آمدم به تهران و کارو زندگی برایم پیدا شد و اینها، حالا دیگر سرمشق هایی را که دارم سبک و سنگین می کنم، هی کار می کنم، و پیش آمد که دیدم یک مقدار از حرفها در آن شیوه های قدیم روی زمین می ماند، کم می آید، کوتاه می آید، گفته نمی شود، واقعاً آن طور که باید گفته نمی شود، و در این احوال بود که با شعر نیما آشنا شدم. »( )

« . . . در خراسان وقتی که تازه به شاعری رو کرده بودم، به یک انجمن ادبی دعوت می شدم که استاد کهنسالی به نام نصرت منشی باشی در صدر آن بود.هر وقت شعر مرا می شنید می پرسید تخلصت چیست؟ او واجب می دانست که هر شاعری تخلصی داشته باشد و من نام دیگری نداشتم. سرانجام یک روز خودش نام امید را به عنوان تخلص بر من نهاد. امید، « این لکه ابر عابر آفاق نومیدی . . . » و من همچنان این نام را حفظ کردم .

. . . نوجوان بودم، شاید 15ـ 14 ساله ، در آن عالم به دختری تعلق خاطری پیدا کردم و تا آن زمان هیچ نوع برخوردی با شعر نداشتم و اصلاً در رشتة فنی تحصیل می کردم. در آن زمان برای خود رازی پیدا کرده بودم و اغلب، تنها که می ماندم ، شعر قدما را می خواندم. پدرم بزرگان شعر فارسی را می شناخت و شعرهاشان را می خواند. وقتی که با شعر گذشتگان بیشتر آشنا شدم، ناگهان متوجه شدم که من خود حرفی دارم، غیر از حرف آنها. غصه ام زیاد شده بود و گله های فراوان داشتم و در خلوتهای بسیارم ـ معتقدم برای هر شاعر خلوت ضرورت سازندگی دارد ـ خودم را شناختم. پدرم عطار طبیب با تجربه ای بود. برایم کتابها خرید و به سبب توجه و تشویق او، به طور جدی به شعر و ادب رو آوردم و از این زمان شعر و شاعری برایم حکم مرکب کوچکی را پیدا کرد که با آن راه زندگی را بپیمایم.

به زودی با نیما آشنا شدم، در حالی که با شیوه های قدیم شعر در آن حد که جوانی جوینده و علاقه مند مجال زندگی داشته باشد، آشنا شده بودم. به نظر من شیوه های قدیم مجال محدودي بود. نیما به مرکب من چرخی افزود و مرا به جلو راند . و من که همیشه معتقد بوده ام که شاعری یک نوع پیامبری فردی است شعر برایم جذبه ای جادویی و مذهبی پیدا کرد و رنگ و راه اصلی زندگیم شد.» ( )

«. . . در سالهای بیست و پنج تا سی و دو فعالیت حزبی داشتم، از آن طریق مبارزه می کردم . . . بعدها که کودتا صورت گرفت، پرونده ای که مربوط به یک بدنة حزب بود، و من در آن شاخه بودم، به دست نیامد و اسامی علنی نشد . . . من آنجا فعالیت سیاسی داشتم ولی بعد از سال 32 فعالیت سیاسی به یک شکل خاص نداشتم و یک راه انفرادی در پیش گرفتم و بیشتر مبارزاتم در شعرم و مقالاتم خلاصه می شد و من جز شعر اجتماعی که جنبه های سیاسی هم دارد، طبعاً شعر دیگری را اصیل نمی دانم . . .

چند بار به زندان افتادم، بار اولش به خاطر پناهنده ای بود که به خانه ما روی آورده بود، یعنی من و دوستم رضا مرزبان با یکدیگر در یک خانه می نشستیم و پناهنده ای را به ما سپردند که او را مخفی کنیم. این شخص آمد، حالا دوران بعد از کودتای 28مرداد است، اواخر زمستان بود، مدتی او را نگه داشتیم و این مرد بی آرام شد و یکی ، دوبار به کوچه رفت و گیر افتاد! دنبال او آمدند ، ریختند به خانه و ما را هم بردند و پس از چند روز آزاد کردند. یک بار هم زمانی بود که ارغنون را منتشر کرده بودم و این بار خودم طرف اتهام بودم، اتفاقاً آن زمانها شعری هم در یکی از روزنامه های مخفی منتشر شده بود، خطاب به شاه با دشنام و حملة شدید . . .
این شعر را به من نسبت می دادند که تو گفتی . . . حال آنکه من نگفته بودم ولی می دانستم چه کسی گفته . . . مرا چند بار به محاکمه کشیدند و این دفعه زندانم طول کشید . . . یک سالی زندان بودم . . .

یک بار هم در سال 45 به زندان افتادم با اتهام دیگری که چند ماه طول کشید . . . ولی این زندانها آن قدر به من سخت نگذشت گو اینکه شکنجه هم دیدم، سیگار روی دستم خاموش می کردند ، که جایش هست، با چکمه و نعل آهنین به قلم پاهایم می کوفتند که آثارش باقیست . . . اما اینها شکنجه ای نبود، بیرون که می آمدم زندان فراخ تری در انتظارم بود . . . »( )

« . . . [در باره] کار کردن با وسایل ارتباط جمعی، اگر مطبوعات را بگوییم، بله من از زمان قدیمِ قدیم کار کرده ام، از زمانی که یادم می آید، یعنی حدود سال1324 که در مشهد در بعضی مطبوعاتش شعر منتشر می کردم و بعد این کار ادامه داشت تا . . . ، کتاب هم که از وسایل ارتباط جمعی است، داشته ام و کتابهایی منتشر کرده ام، پس این کار با مطبوعات. و همچنین در رادیو، بله من از مدتها پیش یعنی در حدود سال 1340 بود که دوست همکارمان آقای ایرج گرگین رییس برنامة دوم رادیو، ایشان ضمن دعوتهایی که می کردند ،یکی هم من در آمدم و شروع کردیم به برنامه های رادیویی نوشتن و دیدم می توانم کار کنم و اعمال ذوقهاي کسانی که عنوان مسئول دارند در مسایلی که خیلی هم درش تخصصی ندارند در کاری که آقای گرگین پیشنهاد می کردند خیلی کم است ، به هر حال برنامه ای می نوشتم، برنامه ای ادبی ـ فنی می دادند کسی که نظری نمی داد، چون من در حدود کارم به حد کافی متوجه بودم چه ها باید بنویسم و مسایلی که مورد بحث نبایستی باشد و نیست، یعنی در دامنه و زمینه کارم نیست همانها است که غالباً مورد اعتراض اصحاب هیئت بررسی و سانسور قرار می گیرد. من آن وقت هفته ای چهار برنامه داشتم یک برنامة ادبی داشتم، یک برنامة کتاب داشتم در میزگردهایی هم که راجع به این جور مسایل بود شرکت می کردم . پس بنابراین شروع این کار می شود 1340، چون من کار و زندگی ام هم معمولاً از همین طریق می گذرد من نه تاجر هستم، نه تاجرزاده و نه باغ دارم و نه فلان. خب بایستی زندگی این جوری بگذرد و دیدم می توانم مطابق عقایدی که دارم کار بکنم و کار کردم، پس کار با وسایل ارتباط جمعی یعنی مطبوعات و کتاب که گفته شد از برنامه های ادبی که من می نوشتم، بعضی از برنامه ها قطع شد، یعنی تعطیل شد، برنامة ادبی ماند و ادامه پیدا کرد تا چندین سال هم بود و هنوز گهگاه می بینیم از آن برنامه های ضبط شدة من و آنها که خودم شرکت می کردم در اجرایش باگویندگان زن و مرد، هنوز هم پخش می شود در رادیوهای شهرستانها ، پس این رادیو هم که یک وسیله . اما تلویزیون. تلویزیون هم چند باری پیش از اینکه این طوری به صورت یک حالت بیشتر و تقریباً یک شغل شاغل در صورتی که الان هست مشغول بشوم، چند تایی برنامه گهگاه همان طور که اشاره کردم داشتم.» ( )
 
 
 
© 1389 :: Everything about Mehdi Akhavan Saless ::
Designed by Razghandi
Implement by Ali Mojarad