|
راستي، ايواي، آيا...
شعر «راستي، ايواي، آيا...» از جمله شعرهاي كهن اخوان است كه در قالب غزل سروده شده و در دفتر « ارغنون » ـ كه مجموعهاي ست از شعرهاي كهن اخوان ـ نيز آمده است.
اين شعر در يكي از بحرهاي نامطبوع (1) شعر عرب ـ بحر طويل مثمّن مقبوض ـ و در وزن « فعولن مفاعيلن فعولن مفاعلن » سروده شده است.
نمونه چنين وزني در شعر عرب جاهلي، قصيده «لامّيه» امروالقيس است كه يكي از معلّقات سبعه(2) بوده.
شعر « راستي، ايواي، آيا ... » شعري به نسبت دشوار است كه دشواريهاي آن از يك سو به سبب زبان كهن و باستانگراي آن، و از سوي ديگر به واسطهء تشبيهها و استعارههاي ناآشناي آن است.
در بيت نخست شعر از شبي سخن ميرود كه دوباره از راه ميرسد و جهان را يكسره تيره و تاريك ميكند؛ شبي كه يك دنيا سياهي بر دل شاعر (راوي) آوار ميكند و با دل او چهها كه نميكند.
دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند
جهاني سياهي با دلم تا(3) چها كند
شب در نگاه شاعر چنان ماندگار و ديرپاست كه گويي به قصد ماندن آمده؛ فرشي ميگسترد، خيمه برپا ميكند و گلهاش را در سراسر دشت رها ميكند.
شاعر شب را جانمند و جاندار ميانگارد (پرسونيفيكاسيون) و به ويژه در بيت دوم و سوم بياني استعاري دارد.
شيوه جانمند انگاري (پرسونيفيكاسيون)، استعارهء مكنيّه به شمار ميرود و در بيتهاي دوم و سوم نيز استعاره مصرّحه به كار رفته است.
« تيره مفرش » استعارهاي از سياهي شب است كه همچون فرش سياهي بر آسمان و جهان ميگسترد.
« گوهر آجين خيمه » نيز استعاره از آسمان پر ستاره شبانگاهي ست.
« سپي گله » (سپيد گله) هم استعاره از ستارههاست؛ ستارگاني كه مانند گلهاي از گوسفندان سفيد در سراسر « دشت ازرق » ـ كه آن نيز استعاره از گستره آسمان شبانگاهيست ـ در هرسو پراكندهاند و رها شدهاند و گويي شباني نيست كه آنها را گرد هم آورد.
بيامد كه باز آن تيره مفرش بگسترد
همان گوهر آجين خيمهاش را بپاكند
سپي گلهاش را بي شباني كند يله
در اين دشت ازرق تا بهرسو چرا كند ...
شاعر كه در سه بيت آغازين غزل توصيف و تصويري از آسمان شب به دست ميدهد، در دنبالهء شعر شب را خطاب ميكند و از پيرزني سپيدموي و پريشانحال سخن ميگويد كه فرزندش به سفر رفته و ديرزماني است از او بيخبر است.
پير زال در چنين شبهايي نماز ميگزارد و سفر كردهاش را دعا ميكند.
پيرزن چنان آشفته و پريشان است كه نماز عشاي چهار ركعتي را به اشتباه سه ركعتي ميخواند و پس از ركعت سوم، نمازش را سلام ميدهد؛ سپس دستان پر چين و چروكش را پيش ميآورد و با چشماني اشكبار سفر كرده خود را دعا ميكند.
بدان زال فرزندش سفر كرده مينگر
كه از بعد مغرب چون نماز عشا كند
سيم ركعت است اين، غافل امّا دهد سلام
پس آنگه دو دستش غرقه در چين فرا كند
به چشمش چه اشكي، راستي اي شب، اين فروغ
ببايد تو را جاويد پر روشنا كند
شاعر در ادامه اغراق ميكند و با بزرگنمايي ميگويد پيرزن آن قدر براي سفر كردهاش دعا ميكند كه نه تنها فرزندش كه تمام مسافران و غريبان به سبب دعاي او در امان و ايمنند.
غريبان عالم جمله ديگر بس ايمنند
زبس كاين زن اينك بيكرانه دعا كند
شاعر اينك با شب ميگويد: واي اگر سفركرده پير زال مرده باشد، كه اگر چنين باشد پيرزن در عزاي فرزندش بايد جامهاي به رنگ شب بر تن كند.
و سرانجام شعر پرسش شاعر از شب است كه آيا هستي زاري پيرزن را ميشنود و آنقدر مروّت و مردانگي دارد كه فرزندش را به او بازگرداند؟
اگر مرده باشد آن سفر كرده، واي واي
زنك جامه بايد چون تو جامه ي عزا كند
بگو اي شب، آيا كائنات اين دعا شنيد؟
و مردي بود كز اشك اين زن حيا كند؟
1- بحرها (بحور) نامطبوع به آن دسته از وزنهاي شعر گفته ميشود كه به گوش چندان خوشآيند و خوش آهنگ نيستند و شاعران در اين وزنهاي عروضي كمتر شعر ميسرايند.
2- معلقات سبعه، به هفت قصيدهاي گفته ميشود كه در دوران جاهليت از خانه كعبه ميآويختند.
3- « تا » در اين مصراع معني « تا ببينم » ميدهد؛ چنان كه حافظ ميگويد:
تا چه كند با رخ تو دود دل من
آينه داني كه تاب آه ندارد.
|