|
مقدّمه (1)
«مقدّمه» نخستين شعر از دفتر «از اين اوستا» ست. غزلي است كه در آغاز مجموعهاي از شعرهاي نوآيين شاعر آمده، و به گونه اي نشانگر آن است كه اخوان حتي در روزگاري كه از شاعران صاحب سبك و تأثير گذار شيوة نيمايي است، دل بستگي خود را به شعر كهن همچنان حفظ كرده است.
اما اين كه غزلي «مقدّمه» نام گيرد و در جايگاه مقدّمه بنشيند، دلالتي ديگر نيز مييابد. نخست اينكه- همچون هر مقدّمهاي ـ بيانگر احوال و افكار نگارندة آن و نشانگر انديشه و عاطفه ايست كه در تمامت مجموعه جاري است، و ديگر آن كه چنان سيماي روشني از شاعر و شعرش به دست ميدهد كه او را از هرگونه مقدّمه نويسي بي نياز ميسازد.
به هر روي «مقدّمه» حكايت ملالت و دل مردگيست؛ رنج نامة انساني كه زخم خوردة همگان است و جراحت جانش از بيگانگان و خويشان، و حتي از خويشتن است.
و از اين روست كه ميگويد: «دنيا چنين مينمايد كه ديگر از هيچ كس هيچگونه توقعي نبايد داشت. . . من ديگر نميخواهم اين اشتباه را تكرار كنم، ديگر هيچگونه توقعي از هيچ كس و هيچ سو ندارم.»(2)
«مقدّمه» وصف حال كسي است كه در «سال بي باران»(3) بر باغ تشنه و پژمرده اش ميگريد و ميبارد؛ باغي كه لگدكوب ابري دروغين است كه «فضا را تيره ميدارد ولي هرگز نميبارد». (4)
شاعري كه نغمة شادي از ياد برده و اينك بر باغ بيبرگ و برش نوحه ميسرايد.
از بسکه ملول از دل دلمردة خویشم
هم خستـة بيگانه هم آزردة خويشم
اين گرية مستانة من بي سببي نيست
ابــر چمن تشنـه و پژمـردة خويشم
گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت
من نـوحه سراي گل افسردة خويشـم
توصيف شاعر از باغ يادآور بيتي از حافظ است:
ز تنــد بـاد حوادث نميتــوان ديــدن
درين چمن كه گلي بوده است يا سمني
پس عجبي نيست كه شاعر «با جان اندوهگينش چنين غمي بنشيند»(5) و بر بخت خويش و در راه ماندگياش مرثيه ساز كند.
شاعري كه خود را بر صليب و صلابه ميبيند و ميگويد: «به مصلوبي كه چهار ميخ شده، فرمان آن كس كه ميگويد: دل خوش دار، بخند، دست افشاني و پايكوبي كن؛ از فرمان آن كس كه به چهار ميخ ميكشد ـ يعني زندگي ـ كمتر ظالمانه نيست. »(6)
شادم كه دگر دل نگرايـد ســوي شادي
تــا داد غمش ره بـــه سراپردة خويشـم
پــي كــرد فلك مــركب آمالــم و در دل
خون موج زد از بخت بد آوردة خويشـم
اي قافله، بدرود، سفر خوش، به سلامــت
مــن همسفــر مــركب پي كردة خويشــم
شاعر از يغماي ثروت و سرماية ملي نيز آزرده دل است:
«و بـردنهــا و بـردنهــا و بردنهــا
و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها
و گـــزمــه ها و گشتي هــا ...» (7)
با دل آزردگي ميگويد: «همچنان ستمها و جنايتها، و باجها و تاراجها جاري و ساري است و دروغها ساير و داير».(8)
بينـم چوبـه تـاراج رود كـوه زر از خـــلق
دل خوش نشود همچو گل از خردة خويشم
و اين گونه شاعري كه «اميد» نام دارد، هم پاي نااميدي ميگردد و اميد از جان و دلش رخت ميبندد: «و اما من در اين حال و هوا كه مراست، نه اميدي را (كه برايم رسالت تاريخياش را از دست داده) بر خود به دروغ تحميل كردهام...» (9)
گويند كه «اميد و چه نوميد!» ندانند
من مرثيه گوي وطن مردة خويشـم
فرجام شعر «حسن تعليل» شاعري است كه خود را ناگزير از تلخي و تلخ گويي ميبيند چرا كه باليده و پروردة باغ ناكامي و تلخ كامي است؛ باغي كه خاكش را ـ چه بسيار ـ به خون فرزندانش كشيدهاند؛ خاك سرزمينی كه ـ در درازناي تاريخش ـ چه رنجها كه نديده... چه دردها نكشيده.
مسكين چه كند حنظل اگر تلخ نگويد؟
پـروردة ايـن بـاغ نه پروردة خويشم
غزل مقدّمه «حال ]شاعر[ را به درستي و راستي نشان ميدهد». (10) تا اين گونه به تلخ جاني ديرينه سال او پي بريم؛ جاني چنان تلخ كه شعري چنين «زهر آگين»(11) و حنظلي از آن ميتراود؛ شعري كه گاه با خواندنش «تلخاي دوزخ در هر رگمان ميگذرد».(12)
1- اين شعر در دفتر «ارغنون» ـ مجموعة شعرهاي كهن اخوان ـ با نام «حنظلي» آمده و تاريخ بهمن 1341 را برپاي دارد.
در پيشاني اين شعر، بيتي از شاعري ناشناس آمده كه اخوان غزل خود را در استقبال آن سروده است.
توضيح اينكه در جنگها و مجموعههايي كه در گذشته از شعر شاعران گوناگون گرد ميآوردند، اگر نام گويندة شعري را نميدانستند، به جاي نام شاعر مينوشتند: «لا ادري» (يعني نميدانم).
«حنظل» ميوة گياهي است به اندازة خربزهاي كوچك كه در نهايت تلخي است. آن را خربزه (هندوانه) ابوجهل وِكبَست نيز مينامند. از اين رو در زبان فارسي و سنّت شعر فارسي هر چيز تلخ را و هر آنچه در نهايت تلخي است به حنظل تشبيه كرده يا حنظل مينامند.
اگر حنظل خوري از دست خوش خوي
بــه از شيرينــي از دست تُرُش روي
(سعدي)
2- اخوان ثالث ، مهدي؛ زمستان، چاپ بيستم، انتشارات زمستان، تهران 1383، ص 12-11.
3- اشاره به شعر «سرود قديمي قحط سال ـ مدايح بي صله ـ احمد شاملو»
سال بي باران / جل پاره يي است نان / . . .
4- اشاره به شعر «سترون ـ از اين اوستا ـ مهدي اخوان ثالث».
5- اشاره به شعر «در آستانه ـ مرثيههاي خاك ـ احمد شاملو».
بر جان اندهگين تو / كه غمي نشستهاي /
هم از آن گونه / به زندان سال هاي خويش
6- اخوان ثالث، مهدي؛ زمستان، چاپ بيستم، انتشارات زمستان، تهران 1383، ص 11.
7- پارهاي از شعر «قصة شهر سنگستان ـ از اين اوستا ـ مهدي اخوان ثالث».
8- اخوان ثالث، مهدي؛ زمستان؛ چاپ بيستم، انتشارات زمستان، تهران 1383، ص 15.
9- همان، ص 11.
10- اخوان ثالث ،مهدي؛ ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم؛ چاپ دوم، انتشارات مرواريد، تهران 1369، ص 11.
11- اشاره به عبارتي از اخوان: «. . . بالهاي زهر آلود شعر من و آزارش. . .»
مهدي اخوان ثالث، زمستان، چاپ بيستم، انتشارات زمستان، تهران 1383 ص 10.
12- پاره اي از شعر «هجراني (غم اين جا نه...) ترانههاي كوچك غربت ـ احمد شاملو»
|